درباره وبلاگ


بیا دختــــــرم
بیا زیبـــــــــــای بارانی
بیا که پدرت،پســــــــری تنهاست...

مدیر وبلاگ : . NaFa .
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
چه پست هایی رو دوس داشتین؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
SEO
کوچه بی نام





یه طرفه دوست داشتنِ کسی قشنگ نیست
آروم آروم بعد غروب خورشید،
انتظار واسه کسی که حسی بهت نداره قشنگ نیست
هی فکر و هی فکر،
دیدن همزادِ کسی که براش مهم نیستی قشنگ نیست
تنهایی توی اتاق تنهایی،
شنیدن اسم اونی که دوستت نداره قشنگ نیست
غصه پشت غصه،
نگاه کردن به عکسای اونی که براش با بقیه فرقی نداری قشنگ نیست
یادش می افتی و یادش می افتی،
انتظارِ یه پیام، از کسی که از دلت خبر نداره قشنگ نیست
نوشتن و نوشتن و نوشتن،
واسه کسی که دلش از سنگه قشنگ نیست....








نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : غروب، خورشید، قشنگ، همزاد، نوشتن، سنگ، اتاق،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 27 خرداد 1399 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()
چقد بده دلتنگ کسی باشی که خودش خبر نداره؟
چقد بده که هر شب باهاش درد دل کنی و نشنوه؟
دلم تنگ شده باز،نمیدونم گاهی حس میکنم که
این دلتنگی برا تو نیست
حس میکنم برا کسی یا هر موجودی غیر از
تو باشه ولی نمیدونم چرا آخر شب که میرسه
کسی جز تو به ذهنم نمیاد
انگار دلیل همه ی این دلتنگا تویی
امروز یه دختریو دیدم،یکمی ازش خوشم اومد
اولین بار بود که بعد از تو از کسی خوشم میومد
سوار یه پراید سفید شده بود
شال زرد و مانتوی مشکی تنش داشت
یه لحظه به خودم گفتم ینی باز بشینم از
اول شروع کنم؟یه نفرو باز به دلم بیارم؟
به پلای خراب شده ی پشت سرم نگا که کردم
گفتم؛بیخیال
من که برا یه نفر اونهمه خوبی کردم اما
اصلا براش اهمیت نداشت و گذاشت و رفت
دیگه انرژی ندارم دوباره برا یه نفر دیگه...
تازه معلوم نیست آخرشم اونم پشیم بمونه یا نه!
سرمو انداختم پایین و دیگه نگاش نکردم
اومدم خونه و همش فکرم مشغول بود
الان اومدم رختخوابمو پهن کردم،سعی میکنم بخوابم تا
این افکار ازم دور شه اما هر چقد سعی کردم نشد،
خیلی دلم بیقراری میکنه،نمیتونم خودمو اروم کنم،نمیتونم
دارم مینویسم،یه ذره نوشتن آرومم میکنه
ولی کوتاه مدت!
تا چند ساعت آروم میشم و دوباره دلم بی تابی میکنه
یادمه پیارسال ساعت ده نشده چشام خودبخود
خواب میرفت و فک کنم صب ساعت ۷ اینا بیدار میشدم
اما از پارسال،حتی یه شب نشده من چشام خواب بره
همش سعی کردم به زور خودمو بخوابونم،
اونم چه خوابیدنی...
فک کنم هر ده دقیقه یه بار از خواب میپرم و دوباره غصه هام یادم می افته،
انقد اینجوری بیخوابی کشیدم که دیگه اصلا تمرکز ندارم
دستام میلرزه،
انقد که ماما ازم پرسید؛تو چرا دستات میلرزه؟!






نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : دختر، بیخیال، نوشتن، غصه، بیخوابی، بیقراری، پل،
لینک های مرتبط :


جمعه 9 فروردین 1398 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic