درباره وبلاگ


بیا دختــــــرم
بیا زیبـــــــــــای بارانی
بیا که پدرت،پســــــــری تنهاست...

مدیر وبلاگ : . NaFa .
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
چه پست هایی رو دوس داشتین؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
SEO
کوچه بی نام






بعد از این همه مدت،
یکی هم پیدا شد ما رو ناز کنه!
موهامو آروم تکون میده
میریزه روی پیشونیم،
روی پوستم حرکت میکنه،
موهای بی جونِ دستامو داره ناز میکنه و
این ور اون ور حرکتش میده...
با تمام وجودم دارم ناز کردنشو حس میکنم....
چه آرامش بخشه...
هیچ وقت کسی نازم نکرده بود،
چقد دلم میخواست یکی نازم کنه...
باد رو میگم،
با ملایمت داره میزنه به صورتم
به دستام
به پاهام...
یه گوشه ی بالکن دراز کشیدم و
از لابلای برگای درخت گردو،
دارم سو سو زدن ستاره ها رو میبینم...
آسمون آروم و پر از ستاره
همیشه میگفتم یکی از این ستاره ها مال منه
اما الان بین اینهمه ستاره
میگم هیچ کدوم از اینا مال نیست
آخه هیچ کدومو دوس ندارم
آخه ستاره ها فقط از دور قشنگن...
همین نوازش بادو با هزارتا از اون
ستاره ها عوض  نمیکنم...
بی منت داره نازم میکنه،
بدون اینکه بهش بگم
یا ازم انتظاری داشته باشه
داره نازم میکنه،اخه میدونه که،
گاهی باید مرد ها رو هم ناز کرد.





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : آرامش، ناز، باد، نوازش، ملایم، منت، مرد،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 مرداد 1399 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()
دارم با خودم فک میکنم که تو چطور یاد من نمی افتی؟!
آخه من مثلا یکی پارسال یه دستمال جیبی بهم هدیه بده تا الان
بیشتر از ۲۰۰ بار یادش می افتم...
موندم تو که ۵ سال کنارم بودی چطور شد که حتی یه بارم نیومدی سراغم
شب به شب دلتنگت شدم و یادت افتادم...
خیلی برام عجیبه که چرا هیچ وقت تو منت منو نکشیدی؟!
همیشه اونی که منت کشی میکرد من بودم.
یاد روزایی افتادم که یه ماه اومده بودم تهران دنبال کار میگشتم...
یادته باهم میرفتیم شهروند؟
یادته توی حیاط وسایلایی که خریده بودیمو نصف می کردیم،نصفشو تو میبردی خوابگا
نصفشم من؟
توی اون یه ماه یه عالم پول خرج کردیم...
دیگه برا اینکه زیاد پول خرج نکنم،شبارو برا شامم کلا الویه میخریدم و
میرفتم پشت دانشکده پزشکی مینشستم و میخوردم،یادمه یه گربه هم بود که
دوسه شب اومده بوده بهش الویه داده بودم دیگه هر شب ساعت ۹ میدونست
من میام اونجا،تا میومدم مینشستم کنار تیر برق،اونم پیداش میشد،
با یه نگاه معصومانه ای میو میو میکرد که واقعا دلم براش کباب میشد
الویه رو که باز میکردم یه لقمه برا اون میگرفتم،یه لقمه هم برا خودم
هی....
من الان دلم برا همون گربه تنگ شده،ته دلم میگم الام کجاس،چیکار میکنه....
و اگه واقعا میتونستم میرفتم یه بار از همونجا رد میشدم ببینم هنوزم همون اطرافه
یا نه....
اما تو،حتی یه بار یاد من انسان نیفتادی،
منی که حاضر بودم خار تو چشای من بره ولی تو پای تو نه!
منی که هرچی پول داشتم به پای تو ریختم
به خودم که میرسید حتی غذامو با نون خشک سر میکردم...
منی که بهترین لباسارو برا تو میخریدم و
خودم میشدم یه ادم تکراری،پولم نمیرسید برا خودمم لباسای خاص بخرم
لباسایی که وقتی پوشیدم تو جذبم بشی......
هی....
توی یه سالی که نه میزاشتی صداتو بشنوم و نه ببینمت،میدونی چند شب اومدم جلو خوابگا نشستمو با گریه پنجره های خوابگارو نگا کردم؟
هر روز عصر از ساعت ۴ که از سر کار برمیگشتم،از سر وصال تا
کوچه نوربخش پیاده میومدم که شاید تو راه ببینمت،
اما هیچ وقت ندیدم....
عادت هم کرده بودم که حتما از سمت میدون ولیعصر بیام
آخه توی اون مسیر خیلی باهم خاطره داشتیم،
تنها مسیری که قلب شکستمو آروم میکرد،همون مسیر بود
درسته تا ساعت ۱۰ شب اون مسیر رو چندین بار میرفتم و برمیگشتم تا
شاید ببینمت و با دیدنت آروم شم،اما وقتی نمیدیدمت و از همه دنیا دستم
کوتا بود،همون مسیر یه ذره آرومم میکرد،ولی وقتی برمیگشتم خوابگا
دوباره تا صب غصه ی رفتنتو میخوردم...،دوباره دلم برا
آروم کردن خودش میگفت که بیام همون مسیرو قدم بزنم ولی
دیر وقت بود چون نمیتونستم دوباره بیام،از غصه دق مرگ میشدم....
هی....
حتی یه بار انقد حالم بد بود،شب پاشدم از خوابگا زدم بیرون
اومدم کنار خوابگاتون،ساعت فک کنم ۱:۳۰ شب بود،یهو یه ماشین دیدم که
چراغ خاموش داشت میومد سمت کوچه تون،حدس زدم کلانتری باشه ولی
گفتم نه بابا کلانتری نیست و قایم نشدم،وقتی فهمیدم دیگه نتونستم....
اومد بهم گیر داد گفت باید بیای کلانتری...
خلاصه دیدم ول کن نیست یهو ذهنم رسید که کارت نظام مهندسی رو نشونشون بدم،
نشون دادمو گفتم بابا من ادم خلافکاری نیستم فقط یکم حالم گرفته بود
اومدم قدم بزنم....،اخرش بیخیال شدن و برگشتم خوابگا...
یادته اون شب قسمت دادم گفتم ترو قرآن فقط یه لحظه از پنجره نگا کن ببینمت؟
دیگه داشتم روانی میشدم،آخه یه سال بود نمیزاشتی نه ببینمت،نه صداتو بشنوم....
آخرش بخاطر التماسم جای از پنجره نگاه کردن اومدی بیرون خوابگا،
ولی وقتی اومدی بیرون،وقتی تو چشمام نگا کردی و گفتی فک نمیکنی
تا الان با یکی دیگه باشم؟!
انگار چاقویی که روی گلوم بود رو کشیدن و جونمو ازم گرفتن.............،
دیگه از اون شب به بعد، هیچ وقت نیومدم کنار خوابگا.
آخه من بخاطر تو،پدر مادرم،شهرم،خونه زندگیم،همه چیمو ول کرده بودم اومده بودم تهران،چجور دلت اومد اینجوری اوارم کنی و بیرحمانه بهم بگی مشکل خود ته،برگرد شهرتون!







نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : دستمال جیبی، منت، کار، حیاط، الویه، معصومانه، گربه،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات