درباره وبلاگ


بیا دختــــــرم
بیا زیبـــــــــــای بارانی
بیا که پدرت،پســــــــری تنهاست...

مدیر وبلاگ : . NaFa .
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
چه پست هایی رو دوس داشتین؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
SEO
کوچه بی نام





خسته شدم
دیگه نای نوشتن ندارم...
شاید نوشته هام مسخره به نظر بیاد
ولی خودمو آروم میکنه
تنهاییمو پر میکنه
اما دیگه از نوشتنم خسته شدم
شده پیش کسی باشیدو بازم احساس تنهایی کنید؟
شده انقد دلتونو بشکنه که از دلتنگی به هرچی پناه ببرید؟
خیلی بده...
شاید فقط اونایی که براشون پیش اومده بتونن درک کنن
دارم آهنگ پس زمینه رو گوش میدم
اگه برا شما اتوماتیک پخش نشد،انتهای وبلاگ سمت چپ
یه دکمه صورتی رنگ آهنگو پلی میکنه
اگه دلتون تنگه این آهنگو گوش کنید
شاید مثل من تنها چیزی باشه که آرومتون کنه...






نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : نوشته، مسخره، خسته، آهنگ، صورتی، تنها، آرام،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 23 مرداد 1399 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()
سلام
خیلی با خودم کلنجار رفتم که دیگه چیزی اینجا ننویسم اما
آخه آروم نمیشم،مجبورم یجوری خودمو آروم کنم...
انگار مریض شدم،مریضی که دستش از هر کس و
هرچیزی کوتاس و تنها چیزی که یه ذره آرومش میکنه نوشتنه...،نمیدوم شاید یه روزی بخونی و مسخره م کنی
شایدم گریه کنی از اینکه زندگیم چقدر با زجر گذشته...
روزای عادی یکم دلم آرومه اما وقتایی که به خوابم میای
انقد پریشون میشم....
آخه تو که رفتی،تو که حتی اسمم یادت نمیاد برا چی به خوابم میای؟
خیلی بیتابم،خیلی
تو حالت خوبه معلومه،داری پروفایلت عکس میزاری....
عکستو که نگا میکنم،یه آدم معمولی رو میبینم
مطمینم برا غریبه ها معمولی تر هم هست...
ادمی که شاید برا هرکسی انقد مهم نباشه که بخاطرش بیاد
چیزی بنویسه یا کاری کنه برا من انقد مهمه که حتی 
با اینکه گذاشته رفته وقتمو صرفش میکنم....
دیدن عکست آرومم نمیکنه،چون من دلتنگ وجودتم
دلتنگ بودنت،
آخه یادمه وقتی از هم دور بودیم،حدود چند ماه
فک کنم ۷-۸ ماه بود ندیده بودمت،اما میتونستم تحمل کنم،حتی با ندیدنت هم دلم آروم بود چون میدونستم پونه ی منی،چون میدونستم منو میخوای،
اما الان،ثانیه به ثانیه م داره با حسرت میگذره
چون دیگه نیستی،
خوابم که میای بدتر میشه حالم
چون بیدار که میشم میبینم نیستی............
خواب دیدم تو یه خونه ای که زمان بچگیم زیاد کنارش بازی
میکردم بودی،یادمه بچه که بودم کنار اون خونه همیشه یه کندوی خالی میزاشتن،توی خواب اون کندو رو باز کردم
دیدم توش یه کم عسل هستش،یه تیکه با مومش برداشتمو خواستم برم دیدم تو داری از پنجره نگاه میکنی....
دوستتم کنارت بود،
داشتی منو بهش نشون میدادی و نمیدونم چی بهش میگفتی،تو رو که دیدم حتی توی خواب حالم بد شد
جوری که وقتی بیدار شدم دیدم مژه هام خیسه....
تو خواب دلم میخواست زنگ بزنم صداتو بشنوم
اما طبق معمول،میدونستم زنگ بزنم جوابمو نمیدی
یا ممکنه چیزی بگی که تمام وجودمو غصه بگیره،
تو همین فکرا بودم که از خواب بیدار شدمو
الان مث همیشه دارم از بیتابی میمیرم
خیلی حالم بد شده خیلی
چاره ای ندارم جز اینکه تحمل کنم...
دستم از همه چی و همه جا کوتاس،
دلم میخواست فقط یه لحظه دستتو بزارم رو چشمام....
اخه انقد گریه کردم برات...،
آخه انقد باهاشون انتظارتو کشیدم....،هم زمان بودنت، هم مث الان زمان نبودنت.....
تنها قسمتی از منه که خیلی
بخاطرت زجر کشیدن
با دستات اشکاشونو پاک کنی،
فقط همین یه کارت میتونه
تمام غصه هامو از یادم ببره.....
همین یه کار باعث میشه دیگه لز دستت دلخور نباشم
هی....
با اینکه میدونم اگه خودت نمیخواستی هیچ وقت نمیرفتی
اما دلم میخواست یه بار بتونم با مامانت حرف بزنم
بهش بگم چرا نزاشتین ما ازدواج کنیم؟
من که دخترتونو قد چشام دوس داشتم....





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : کلنجار، مریض، مسخره، دلتنگ، بچگی، بیتاب، پاک،
لینک های مرتبط :


شنبه 28 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات