درباره وبلاگ


بیا دختــــــرم
بیا زیبـــــــــــای بارانی
بیا که پدرت،پســــــــری تنهاست...

مدیر وبلاگ : . NaFa .
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
چه پست هایی رو دوس داشتین؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
SEO
کوچه بی نام





از بچگی تا الان عجیب ترین لحظه های زندگی من،
لحظه غروب خورشید تا تاریک شدن کامل هوا بوده
کوچیک که بودم میرفتم بالا پشت بوم مینشستم
غروب خورشیدو نگا میکردم
توی دلم غم عجیبی میومد،
با لحظه لحظه ی پایین اومدن خورشید،
این غم بیشتر و بیشتر میشد...
اونلحظه بدجوری بیقرار میشدم
با هربار پلکی که میزدم
کلی رویای دست نیافتنی میومد به ذهنم...
از همون اول تنهایی رو دوست نداشتم و از اونجایی که
دوستای پسر بعضی چیزارو درک نمیکنن،ته دلم دنبال یه دختر مهربون میگشتم
یه دختر احساسی
یه دختری که غروب خورشیدو ببینه
یه دختری که سرخی اطرافشو درک کنه
تو دلم زمزمه میکردم،حرف میزدم،برا دختر مهربونی که هیچ وقت نبودش،
ینی وجود خارجی نداشت...
براش از دلتنگیام تعریف میکردم،
از علایقم،
از کارایی که قراره تو آینده انجام بدم،
راستی نوشتم آینده یهو یه چیزی مث برق از ذهنم گذشت،
الان همون آینده ست!
این دختر خیالی تبدیل به واقعیت شد
ولی بر خلاف فکرایی که اونموقع درموردش میکردم
مهربون نبود،
ینی بودا ولی...
ولی ای کاش هیچ وقت نمیومد که واقعی بشه،
ای کاش همون موقع،همونجا بالا پشت بوم می موند تا
توی شهر به این در اندشتی اینجوری غروب خورشیدو نگا نکنم...
مث یه زندانی از پنجره به اپارتمانای روبرو خیره نشم...
آپارتمانایی که جلوی دیدمو گرفتن
آپارتمانایی که نمیزارن غروب خورشیدو ببینم...
تنهام،
خونه ای پر از سکوت
خونه ای که باید توش صدای قهقهه و خنده های اون دختر خیالی میپیچید...
ولی پر از سکوت و تنهایی شده...
به خودم میگم
اگه بود نمیزاشتم یه لحظه غم به دلش بیاد....
نمیدونم شایدم اشتباه میکنم....
من اگه بلد بودم نذارم غم به دل کسی بیاد،الان که خودم غمگین نبودم
الان که گونه هام خیس اشک نمیشد....
تهران خودبخود دلگیره
وای به حالت که تنها هم باشی...
هوا دیگه تاریک شده
توی واحدای دیگه صدای شادی بقیه رو میشنوم
و این بیشتر اذیتم میکنه
اخه من تنهایی چجوری شادی کنم
پا میشم برا خودم غذا درست میکنم
آهنگ میزارم
سرگرم میشم
ولی دلم شاد نیست
نمیدونم چرا،
هیچ اهنگ شادی خوشحالم نمیکنه
دلم میخواد پاشم برم بیرون
ولی کرونارو چیکار کنم...
تنها چیزی که باهاش دلم اروم میگیره،وجود مادرمه
تقریبا هر روز باهاش صحبت میکنم
دیگه پشت تلفن میشم یه آدم خیلی شاد
انگار نه انگار که چن دقیقه پیش از غصه داشتم می مردم
آخه مادرا بزرگترین غم دنیارو که داشته باشن،اگه احساس کنن بچه شون اندازه
سر سوزن غصه داره،غم خودشون یادشون میره و میشینن غصه بچشونو میخورن...
دیگه کم کم دلم اروم شده،
به نظرم نوشتن برا امروز دیگه کافیه...
تا اسم مادرم اومد دلم آروم گرفت
هیچکی مادر نمیشه...




نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : مادر، مادرم، آهنگ، دختر، دخترم، تنها، غروب،
لینک های مرتبط : خدا، دختر خیالی، خواستگاری، آرزو، دخترک، مادرانه،


دوشنبه 22 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()

یاد پارسال افتادم
تنهایی داشتم تو پارک قدم میزدم
از دور یه حوض آبنما توجهمو جلب کرد
آروم آروم رفتم سمتش...
داخلش پر از ماهیای رنگی بود،
یکم ماهیارو نگاه کردمو رفتم رو یکی از نیمکتای دور آبنما نشستم
چشمام خیره به حوض،
انگار جز حرکت آب چیزی رو نمیدیدن...
داشتم فکر میکردم.......
بابایی؟
بغلم میکنی؟میخوام ماهیارو نگاه کنم...
تنها چیزی که میتونست منو از این حالت بیرون بیاره همین صدا بود!
صدای ناز ِ دخترکی که به زور قدش به لبه ی حوض میرسید...
باموهای بور
تاپ توری سفیدو شلوار جین آبی
دلم غش رفت براش...
آخه خیلی دختر بچه دوس داشتم
شندیم اکثر پسرا دوس دارن که بچه اولشون پسر باشه
ولی من نمیدونم چرا انقد دختربچه دوس دارم
نشد دختربچه ای رو پیش باباش ببینم و دلم برا داشتنش ضعف نره...
آخه من عاشق ناز کشیدن بودم
آخه دختر بچه ناز داره
آخه دختر بچه ها بابایین...
هی...
تو دلم موند وقتی میشنوم "بابایی" منم بگم جانِ بابایی...
هی...
اونی که مث منه میفهمه چی میگم...
اونی که بر خلاف میلش مجبور شده تا آخر عمرش تنها زندگی کنه میفهمه چی میگم...
هی...
باز خوبه داداشم دختر داره
وقتی میاد خونمون از بغلم زمین نمیزارمش
همه مدل موهاشو درست میکنم و تا میتونم نگاش میکنم...
ولی هیچ وقت دلم سیر نمیشه...
آخه دلم میخواست منم دختر داشته باشم..............
متن پایینو امروز توی نت دیدم،
واسه همین یاد پارسال افتادم...
بازم مثل همیشه دلم ضعف رفت...
میزارمش اینجا شما هم بخونید،


" دختر بچه ها " را همه دوست دارند !
از برقِ چشمانِ معصومِ هیچ دخترکی ، نمی توان ساده عبور کرد .
نمی توان لبخند های ملیح و کودکانه شان را دید و قربان صدقه شان نرفت .
نمی توان شیطنت و شیرین زبانیِ شان را دید و دیوانه وار و از صمیمِ قلب ، در آغوششان نکشید .
نمی توان ظرافت و زیباییِ خدادادیِ شان را تحسین نکرد !
دختر بچه ها معجزه هایِ بی بدیلِ آفرینش اند ،
عناصری مهم و حیاتی برایِ ادامه ی بقا ،
که با حضور و وجودِ مقدسِشان ؛
زمین و زمانه ، جانی دوباره می گیرد .
که تا باشند ؛ می توان ادامه داد ،
که تا هستند ؛ می توان زندگی کرد...





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : دختر، دخترک، دختر کوچولو، معصوم، کودکانه، ظرافت، زیبایی،
لینک های مرتبط : دختر خیالی من،


سه شنبه 2 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()
چقد زندگی بی معنی شده برام
بی حوصله ترین آدم دنیا شدم
من خیلی قوی بودم،حوصله برا هرچیزی داشتم
اما الان حتی نفس کشیدنم برام سخت شده
نمیدونم کجایی
نمیدونم با کی هستی
نمیدونم پیش کی هستی
ولی فک نمیکنم تو مث من تنها مونده باشی
آخه تو دختری!
همه جا پر از پسرایی هستش که 
به راحتی میتونن سمتت بیان و بهت پیشنهاد بدن
ولی من خجالتی چی؟
خودم انقد خجالتیم که روم نمیشه سمت کسی برم
اگه یادت باشه به تو هم دختر داییم زنگ زد و...
کدوم دختری هم پا میشه بیاد سمت یه پسر؟!
پس جز تنهایی چاره ای ندارم
اما تو رو بعید میدونم تنها مونده باشی
تو عاشق بغل بودی
تو عاشق صحبت کردن های ساعتی بودی
ساعت ها پای تلفنم می نشستی و...
تو عاشق قدم زدنای دو نفره بودی
تو عاشق گرفتن دستم بودی
تو عاشق خرید بودی و تنهایی هیشکی
حوصله ی خرید نداره....
حتما یه نفرو پیدا کردی
پیدا کردی که دیگه حتی یادمم نمی افتی
من اگه کسی رو هم پیدا کنم،اول با تو 
مقایسه میکنم،وقتی میبینم
نمیتونه از تو عزیزتر بشه برام،خودم سرمو
میندازم پایین و دیگه بهش فک نمیکنم
خیلی دلم گرفته
دلم لک زده برا گذاشتن دستات روی سینم
دلم لک زده برا بوسیدن پشت دستات
دلم لک زده برا بغل کردن سرت،بوسیدن موهات
دلم لک زده برا نگاه کردن به نیمرخ صورتت
یادته یه بار توی پارک بودیم مامانت زنگ زد؟
یادته داشتی گریه میکردی و باهاش صحبت میکردی؟
مامانت میگفت که هنوزم با ازدواجمون مخالفه
اونروز به اصرار تو اومده بودم تهران
تازه کارمو از دست داده بودمو تو نمیدونستی
بهت هنوز نگفته بودم
وقتی تلفنت با مامان تموم شد اومدی رو 
صندلی و کنارم نشستی،تا نشستی سرمو
گذاشتم رو زانوتو با گریه زانوهاتو بوسیدم
چون دیگه میدونستم باید ازت دل بکنم
از دست دادن کارمو یه نشونه برا از دست 
دادن تو میدیدم...
دستتو گذاشتی رو سرمو،این باعث شد که
بیشتر گریم بگیره،شاید تو نمیدونستی که
من برا چی گریه میکنم،انقدم از ترس
از دس دادنت پیشت گریم گرفته بود،دیگه
برات عادی شده بود،شایدم یکی از دلایل
اینکه نسبت بهم سرد شدی همین بود
آخه یه بار بهم گفته بودی مرد که گریه نمیکنه
اره مرد هیچ وقت گریه نمیکنه
مرد اگه عزیزترین ادمای زندگیشو هم از 
دست بده میره قایمکی گریه میکنه و
هیچکی متوجه گریه هاش نمیشه و
همه فک میکنن که مرد گریه نمیکنه...
زمانی متوجه گریه های یه مرد میشی که براش
حتی از عزیزترین آدمای زندگیش هم
عزیزتر باشی،
اون وقته که با یه جمله ی کوچیک،
سیل اشکاشو میتونی ببینی....
و تو با تعجب به خودت میگی،
این که مرد نیست.





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : بی حوصله، دختر، پسر، خجالتی، خرید، گریه مرد، اشکای مرد،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 27 فروردین 1398 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات