درباره وبلاگ


بیا دختــــــرم
بیا زیبـــــــــــای بارانی
بیا که پدرت،پســــــــری تنهاست...

مدیر وبلاگ : . NaFa .
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
چه پست هایی رو دوس داشتین؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
SEO
کوچه بی نام




نباید کسی رو بخاطر یکی دیگه رها کرد...
آدم وقتی به یکی متعهد میشه،نباید به فکر آدم جدید بیفته...
ممکنه بخاطر مشکلاتی که دارین زندگی براتون خسته کننده باشه
بله این وسطم ممکنه با آدمای بهتری آشنا بشی
ممکنه هم چهرشون برات جذاب تر باشه،هم موقعیت بهتری داشته باشن...
اما شروع کردن رابطه با آدمای دیگه به چه قیمتی؟!
به قیمت نابود شدن زندگی یه آدم؟!
شاید تو ندونی که این کارت چه تاثیری تو زندگی اون آدم داشته باشه ولی
همینکه حرف زدنای تو رو با یه آدم جدید میبینه و غصه میخوره خودش خیلیه...
چون هیچ کاری از دستش برنمیاد....
بیاد بهت چی بگه؟
بگه داره میمیره تو صب تا شب با اون مشغولی؟
بگه خاطرات خوبتون رو مرور میکنه و دلش برات تنگ میشه؟
بگه یه ثانیه از اونهمه وقتی که صرف طرف میکنی میتونه جلو غصه خوردنشو بگیره...
جلو اشکاشو بگیره...
جلو نا امیدیشو...
بله تو هیچ وقت خبر نداری که روز و شبش چجوری میگذره...
تو فقط به فکر خودتی......
به خیال اینکه آدم جدید آینده ی قشنگتری برات بسازه...
نمیگم هر کسی لایق اینه که به پاش بمونی ولی
اونی که خودت با چشمات ببینی که چقد بخاطرت خودشو به آب و آتیش زد
لایق این نیست که بشینه و دلخوشیهای تو رو با یه آدم جدید تماشا کنه و گریه کنه...
آره روزای اول آشنایی قشنگتره،
دنیاست دیگه...،ممکنه یه روزی تو رو هم با یکی دیگه عوض کنن...
وقتی دیدی اونی که یه روزی همه کست بود،
همه جا هواشو داشتی...
همه جا دستشو میگرفتی...
هیچ جا نمیزاشتی احساس تنهایی کنه...
الان داره ثانیه به ثانیه وقتشو با یکی دیگه میگذرونه،
اون وقت میفهمی دلتنگی ینی چی...






نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : دلتنگی، جدایی، خیانت، نامردی، شکستن، قلب، مردن،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 10 مرداد 1398 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()

دلت که آروم باشه،زود خوابت میبره....
خب خیالی نداری که نذاره چشات رو هم بیاد....
دلت آتیش باشه،مجبور میشی پاشی زانو هاتو بغل کنی و خیره به در و دیوار بمونی...
شاید قشنگ ترین شب واسه یه پسر توی تمام زندگیش شب خواستگاری باشه...
یاد شب خواستگاری افتادم،تلخ ترین شب زندگیم....
دل تو دلم نبود،
از همون لحظه که مادر زنگ در خونشونو زد،
چه رویاهایی برا خودم داشتم میبافتم....
از خریدن لباس عروس آبی گرفته تا نوشتن اسممون رو حلقه ها...
هی...
 آخرین روزایی که پیشم اومد و داشت از جدایی حرف میزد،مانتو آبی پوشیده بود،بین همه ی لباسایی که تاحالا پوشیده بود فقط اون مانتو توی ذهنم مونده....
رنگ آبی خیلی دوس داشتم،اما الان شده رنگ غصه م
هی...
چه رویاهایی برا خودم میبافتم...
فک کنم قصری که تو رویاهام داشتم میساختم ۲۰ دقیقه طول نکشید که همش رو سرم آوار شد،
مادر زنگ زد و گفت بیا دنبالم،دیگه خوب نیست بیشتر از این مزاحمشون بشیم........
وقتی این جملاتو با یه لحن خاص شنیدم
بغضمو قورت دادمو با یه صدای ضعیفی گفتم چشم
اون لحظه،تنها چیزی که میدیدم قطره قطره سقوط اشکام رو فرمون ماشین بود...
رفتم کنار کوچشون وایسادم،مادر که سوار ماشین شد،گفت مادرش خیلی بهم بی احترامی کرد،همینجوری مث یه تیکه چوب خشکم زده بود،هیچی نتونستم بگم و
سرمو انداختم پایین،چرا آخه؟!هنوزم برام جای سواله چرا با یه خواستگار اینجوری رفتار کنن...
شبشو اصلا نفهمیدم چجوری به صب رسوندم،انقد حالم بد بود که نمیتونستم حتی راحت نفس بکشم،
صبش با هزار بدبختی پا شدم رفتم سر کار،
هر نقطه ای از کارخونه که خلوت بود میرفتم اونجا و حرفای دیشب مادر یادم میفتادو یه ریز گریه میکردم....
،خیره به زمین،
لایه ی اشک دور مردمک چشمم،
جلومو اصلا نمیدیدم...
تنها چیزی که حس میکردم بادی بود که خاکای ریز اطرافو باخودش میاورد و میزد رو صورتم....
بعدش یاد حرفای خودش میفتادم که میگفت صبر کنی مامانمو راضی میکنم... 
با اینکه مادرو قد دنیا دوسش دارمو حاضر نیستم یه تار موشو با دنیا عوض کنم،ولی اونروز به خاطرش مادر هم رنجید...،
اما من بازم به حرفش گوش دادمو صبر کردم،میگف صبر کنی مامانمو راضی میکنم،
خیلی صبر کردم،
سه سال صبر کردم ولی بعد سه سال اومد گفت مامانم نمیزاره بهتره بری،
گفتم بزار من راضیش میکنم،
من با بزرگترا، با دوستای بابات صحبت میکنم کمک میکنن مامانتو راضی میکنیم
اما برگشت گفت اگه مامانمم بخواد،من دیگه نمیخوام....







نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : خواستگار، خواستگاری، عروس، داماد، ازدواج، جدایی، جواب رد،
لینک های مرتبط :


جمعه 7 تیر 1398 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()
سلام
امروز میخوام یه رازی رو بهت بگم،
رازی که هیچ وقت بهت نگفته بودم،و درستشم همین بود،
چون هیچکسی صحبت از گذشته ی آدمارو تائید نمیکنه،پارسال موقع جدایی یه کوچولو به رازی که تو دلم بود اشاره کردم،حالا نمیدونم متوجه شدی یا نه....
ولی الان میخوام بگم که اون راز چی بود...........
من قبل از تو یه دختری رو دوس داشتم،حدود پنج سال باهم دوست بودیم،اسمش آرزو بود
خیلی دوسش داشتم اما اونم دقیقا کارایی که تو با من کردی رو باهام کرد و ازم جدا شد،خیلی داغون بودمو وقتی تو توی زندگیم اومدی کم کم فراموشش کردم،با داشتن تو انقد خوشحال بودم که آرزو حتی یه ثانیه هم به ذهنم نمیومد....
اینکه چرا الان به فکرش افتادم و یا چرا خواستم درموردش بنویسم،بخاطر این بود که امروز اتفاقی صفحه اینستاگرامشو دیدم،فک کنم تازه با اینستا آشنا شده که پیجشو خصوصی نکرده،البته از خودش عکس نذاشته بود،فقط یه عکس داشت اونم عکس یه پسر بچه بود که لب و چشاش کمی شبیه خودش بود،با دیدن اون عکس ضربان قلبم تندر شد....،
اولین فکری که به ذهنم اومد این بود که حتما عکس پسرشه.......
وقتی کامنتا رو خوندم دیدم اره عکس پسرشه،
یه حال عجیبی اومد سراغم،یه حس غمی که نمیتونم توصیفش کنم،درسته من الان هیچ حسی بهش ندارم ولی چون تو بعد از اون اومدی تو زندگیم و من عاشقت شدم،دیدن همچین صحنه ای باعث شد این به ذهنم بیاد که یه روزی هم اینجوری بچه ی تو رو میبینم.............
اونم مثل تو بهم قول ازدواج داده بود،
من هنوز دانشجو بودمو بابام اونموقع راضی به
ازدواجم نمیشد میگفت کار نداری و هنوز بچه ای،چون ۲۰ سالم بود،من اینو به دختره نگفته بودمو داشتم تمام تلاشمو میکردم که درسمو تموم کنم و کار پیدا کنم تا باهم ازدواج کنیم،خلاصه ترمای آخرم بود که دیدم رفتارش عوض شده و 
کلی اذیتم میکنه،منم همون موقع دنبال کار هم میگشتم و یکی از استادامون قول داده بود جور کنه که من تو دانشگا درسای عملی رو تدریس کنم،و کم کم هم داشت جور میشد،
با رییس دانشگاه صحبت کرده بود اما اون میگفت باید مدرکشو بگیره تا بتونم اجازه بدم تدریس کنه...
خلاصه تو همین روزا بود که هر روز بحث و دعوا را مینداخت و میگفت تو نمیتونی ازدواج کنی،نمیدونم نمیتونی کار پیدا کنی و مدرکت بدرد نمیخوره و از این حرفا،
تا اینکه یه روز رسما گفت من دیگه نمیخوام باهات ادمه بدم و یه دعوای حسابی را انداخت و گوشیشو خاموش کرد،
(ما گوشی نداشتیم و بعدا خریدیم)
همینجوری هر روز و هر ثانیه زنگ میزدم ولی گوشیش خاموش بود...
نمیدونی چه عذابی رو تحمل میکردم،
آخه منی که حتی شده بود بیشتر از ده ساعت تلفنی باهاش حرف میزدم...،یادمه ماه رمضون بود من روزه میگرفتم و اون نمیگرفت،و اونموقع موبایل که نداشتیم مجبور میشدم برم از باجه تلفن زنگ بزنم خونشون،از ساعت ده صبح زنگ میزدم تا ساعت ده-یازده شب باهاش حرف میزدم بعد ساعت یازده شب با درد شدید کمرم و پاهام میرفتم خوابگا افطار میکردم...
فک کن منی که ثانیه به ثانیه وقتمو باهاش گذرونده بودم منی که حسابی وابستش شده بودم 
اینجوری بعد از پنج سال یهو گوشیشو خاموش کنه و....
یه شب،
دو شب،
یه هفته،
دو هفته،
یه ماه،
گوشیش خاموش بود و
دیگه شبا برا آروم کردن خودم قرآن گوش میدادم...
همینجوری گذشت تا بعد از دو ماه گوشیشو روشن کرد...،
زنگ زدم،
تا گفت الو، با شنیدن صداش همینجور شر شر اشک ریختم
گفتم تو بامن چیکار کردی؟
گفت دیگه تموم شده و از این حرفا...
یادمه براش یه سیمکارت خریده بودم،
با شنیدن حرفاش،گفتم باشه من که این دو ماهو اینجوری گذروندم،بقیه عمرمم همینجوری میگذرونم...
بهش گفتم اگه میشه سیمکارتمو پس بده میرم پی کارم،
اینو بهونه کردم تا برا اخرین بار بتونم ببینمش چون میدونستم تصمیمش جدیه وگرنه دوماه گوشی رو خاموش نمیکرد....
باهاش قرار گذاشتم،
اومد سرقرار،
با تموم خونسردی سیمکارتو داد دستمو
بدون خدا حافظی پشت کرد بهم و رفت
داشتم به راه رفتن و دور شدنش نگا میکردم...
حتی سوار خط واحد که شد روشو بگردوند و اصلا نگام نکرد اما من با گریه رفتن و دور شدن اتوبوسم نگا کردم،پونه جان الان حتما میگی من در حقش بدی کرده بودم،ولی دیدی که برا تو چقد خوبی کردم؟به خدایی که میپرستم برا اونم عین تو هر کار که بگی کردم ولی دستم نمک نداشت....
خلاصه رفت و برگشتم خوابگا،
یهو یه چیزی به ذهنم اومد،
چون قبلا امتحان کرده بودم و میدونستم اگه سیمکارت از گوشی حتی خارج هم بشه آخرین تماس ها توی حافظه سیمکارت ذخیره میشه....
سیمکارتو انداختم تو گوشیم و دیدم که پیامک ها و کانتکت ها رو کلا پاک کرده ولی آخرین تماس ها رو سیمکارت مونده،فک کنم فقط یه شماره مونده بود،
اره فقط یه شماره همراه اول تو آخرین تماسش مونده بود
که به سرم زد بهش زنگ بزنم ببینم کیه،اخه شماره ی کل خانوادشو میدونستم و این شماره برام ناشناخته بود،کنجکاو شدم گفتم شاید شماره دوستشه اگه دختر برداشت قط میکنم،اما زنگ که زدم دیدنم یه پسری گوشی رو برداشت،
قطع کردم،
تپش قلب گرفتم شدید،
یکم فک کردم دوباره زنگ زدم گفتم آقا من یه گوشی پیدا کردم،شماره شما توش سیو بود،،
گفت اره من میشنام صاحبشو،
منم گفتم اینو چجوری به صاحبش پس بدم؟
گفت بیار من میدم بهش،باهاش قرار گذاشتمو رفتم پیشش،
وقتی رسیدم سلام احوالپرسی کردم مونده بودم چی بگم آخه من که گوشی پیدا نکرده بودم....
یهو گفتم میتونم بپرسم شما با صاحب گوشی چه نسبتی دارین؟
برگشت گفت نامزدمه....
اینو که گفت تمام وجودم آتیش گرفت،
یکم شک کرد،گفت میشه گوشی رو بدین؟
اخه گوشیی در کار نبود!
مجبور شدم راستشو بگم،با بغض برگشتم گفتم راستشو بخواین من خواستگار آرزو خانوم بودم،برگشت گفت اسمت چیه؟
گفتم فلانی،
گفت اره بهم گفته بود خواستگارش بودی،
ولی اگه تو فقط خواستگار بودی این سیمکارت جریانش چیه؟؟؟!
شروع کرد به گیر دادن،هرچقد گفتم که من فقط در حد یه خواستگار بودم،ول کن نبود میگفت من باید بدونم رابطتتون در چه حدی بوده،آرزو گفته که فقط دو ماه خواستگارش بودی...
انقد حالم خراب شد،کم مونده بود سکته کنم،به پسره گفتم شما دوسش دارین؟هیچی نگفت،کلی عصبانی بود...
منم با اینکه دیدم بهم خیانت کرده اما دلم نیومد چیزی بگم که زندگیش خراب شه،
فقط پرسیدم دوسش دارین..........
دیگه هیچی نگفتم،سرمو انداختم پایین،خودمو بدبخت ترین آدم دنیا میدیدم جلو پسره...
آرزو زندگی منو خراب کرد،ولی من دلم نیومد حرفی بگم که
بینشون اختلاف بیفته،واسه همین مجبور شدم به دروغ
قسم بخورم که اره من فقط در حد خواستگار بودم و همین....
خلاصه دست از سرم برداشت و،برگشتم خوابگا،
به حدی ناراحت بودم که دلم میخواست خودکشی کنم
ولی تو هم میدونی من صبرم خیلی زیاده...
انقد اونلحظه احساس بدبختی میکردم که با هیچ چیزی دلم آروم نمیگرفت،اینم بگم من خیلی حواسم بود که اشتباهی ازم سر نزنه و آبروی دختریو نبرم واسه همین اون دو ماه که گوشیشو خاموش کرده بود با این که شماره ی خونشونو میدونستم ولی هیچ وقت زنگ نزدم به خونشون که مبادا باباش بهش بدبین بشه،اما اینبار از شدت ناراحتیم مجبور شدم زنگ بزنم خونشون،چون هنوز گوشیش خاموش بود و منم داشتم روانی میشدم،آخرش زنگ زدم خونشون و مامانش گوشی رو برداشت
احوالپرسی کردمو گفتم میشه گوشی رو بدین به آرزو خانوم؟
برگشت با تعجب گفت شما؟؟؟؟؟ گفتم من فلانی هستم
شناخت،گویا آرزو قبلا درمورد من بهش گفته بود،
با احترام باهام صحبت کرد،فک نمیگردم باهام اینجوری صحبت کنه گفتم الان فحش میده و... ولی هیچ وقت یادم نمیره چقد با محبت و با احترام صحبت میکرد...
شدید بغضم گرفته بودو کم مونده بود گریه کنم ولی به زور جلو خودمو گرفتم و با احترام گفتم مادر چرا آرزو خانوم میخواست ازدواج کنه به من نمیگفت؟من انقد بی فرهنگ بودم که اگه میخواست بگه بیام آبرو ریزی کنم؟
خندید گفت ازدواج؟!
چه ازدواجی؟!
منم اسم همون پسرو گفتم،
گفت اره خواستگارشه ولی هنوز ازدواج نکردن که،
با این حرفش دلم آروم گرفت،دلم میخواست گریه کنمو و التماسش کنم بگم نزارید آرزو با اون آدم ازدواج کنه ولی به زور خودمو کنترل کردم که یه وقت گریه نکنم که مادرش بگه چقد آدم ضعیفیه....
با صدای لرزون گفتم اجازه میدین چن کلمه با ارزو خانم صحبت کنم؟کار دارم،
خندید و گفت باشه اشکالی نداره
ارزو حرفای مارو نشنیده بود،نمیدونم کجا بود،
مامانش صداش کرد،اومد گوشی رو که برداشت تا گفتم الو
زد زیر گریه،فک کرده بود زنگ زدم چرت و پرت بگم تا پیش مامانش آبروشو ببرم،با صدای لرزون گفت برا چی اینجا زنگ زدی؟چن تا فحش داد و گوشی رو قطع کرد...
بعد نیم ساعت دیدم از خونشون زنگ زدن،گوشی رو که برداشتم دیدم آرزو خودشه،اما اینبار حس کردم خوشحاله،چون فک کنم با مامانش صحبت کرده بود و فهمیده بود حرف خاصی نگفتم،
یکم حرف زد،حرفای عجیب غریب،
حرفایی که بوی جدایی داشت
یه جوری فهموند که منو دیگه دوس نداره و بهتره دیگه پیگیرش نشم،
منم دیدم اینجوریه،دیدم دلش پیش اون پسره گیره،
دیگه نا امید شدم و ازش خدا حافظی کردم.
به تک تک آیه های قرآن هرچی نوشتم عین واقعیت بود
من آبروشو نبردم،به من خیانت کرد
حتی اون آدمی که بخاطرش به من خیانت کرد رو دیدم،میتونستم با یه جمله تمام زندگیشو آتیش بزنم ولی هیچی نگفتم و با چشمای گریون سرمو بالا گرفتم و به خدای خودم گفتم،هرچی تو بخوای......
مدرکمو گرفتمو استادم میخواست کارای تدریس تو دانشگاه رو برام اوکی کنه که بهش گفتم دیگه نمیتونم بیام دانشگا چون مادرم مریضه و نمیتونم تنهاش بزارم،درحالی که ارومیه برام جهنم شده بود و برا فرار از این جهنم مجبور شدم بخاطر آرزو از همچین موقعیت خوبی دست بکشم،
خلاصه الان عکس پسرشو دیدم،
انگار اون خوشبخت شده و من هنوز غرق بدبختیم....
آره پونه خانوم،
تو هم به من خیانت کردی ولی بهت هیچی نگفتم،
یادته توی تلگرام به پسره چه جون جونی میگفتی و
اینور به من با اعصبانیت میگفتی پیغام نده امروز حوصله ندارم؟
من ادمایی مثل تو و ارزو رو از دست دادم،
درسته خودم نابود شدم،عین پیر مرد ۸۰ ساله شدم
ولی بهتون خیانت نکردم،
تا میتونستم در حقتون خوبی کردم،
براتون خرج کردم،
تمام داشته هامو به پاتون ریختم
عوضش نابودم کردین،
من دلم خیلی بزرگ بود که آبروی کسی رو نبردم،
من دلم خیلی بزرگ بود که بخاطرت پا شدم اومدم تهران کار کنم،
من دلم خیلی بزرگ بود که خواستگار قبلیت اومد عکساتو بهم نشون داد و کلی چرت و پرت گفت اما اومدم زنگ زدم گفتم پونه نترسی،من پناهتم،تنهات نمیزارم فقط راستشو بگو.....؟
من ذاتم اینجوریه،
درسته خانوادت شغل پدرمو بهونه کرد و به قول خودت
تو رو بهم نداد،
ولی پدر من نون حلال در آورده بود،
به من نون حلال داده بود،
که الان آبروی کسی رو نبرم،
بهش حق انتخاب بدم،تا با کمال آرامش هر مردی رو
خواست برا آینده ش انتخاب کنه،
آره پونه خانوم با آرامش پیش مردت زندگی کن،یه روزی هم بچه ی تو رو ببینم...
پونه خانوم دستاتو از من پشتت قایم کن و تو چشمای خشکیده م زل بزن بگو اگه مامانمم بخواد دیگه من نمیخوام،چون بهت سرد شدم،بهت حسی ندارم...
میخواستم بعد از دو سه سال رمزای وبلاگو حذف کنم
ولی با دیدن عکس پسر آرزو به حدی بهم ریختم
که همین امروز رمزارو پاک کردم.
پاک کردم بخونی ببینی چی کشیدم و میکشم،
اره پونه خانوم،من آدمایی مثل شمارو از دس دادم
و شما ادمی مث منو!
به تک تک آیه های قرآن همه ی چیزایی که خوندی عین واقعیته و یه کلمه توش دروغ نیست.
پسر ندیدی که ببینی با خیانت کردن دختر چه بلایی سرش میارن....
ولی من خیانت شما رو هم دیدم و بهتون رحم کردم،
اما شما ذره ای به من رحم نکردین و به این حال و روز 
انداختین.













نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : راز، ازدواج، طلاق، خیانت، جدایی، نامردی، گذشت،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 خرداد 1398 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات