درباره وبلاگ


بیا دختــــــرم
بیا زیبـــــــــــای بارانی
بیا که پدرت،پســــــــری تنهاست...

مدیر وبلاگ : . NaFa .
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
چه پست هایی رو دوس داشتین؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
SEO
کوچه بی نام





خسته شدم
دیگه نای نوشتن ندارم...
شاید نوشته هام مسخره به نظر بیاد
ولی خودمو آروم میکنه
تنهاییمو پر میکنه
اما دیگه از نوشتنم خسته شدم
شده پیش کسی باشیدو بازم احساس تنهایی کنید؟
شده انقد دلتونو بشکنه که از دلتنگی به هرچی پناه ببرید؟
خیلی بده...
شاید فقط اونایی که براشون پیش اومده بتونن درک کنن
دارم آهنگ پس زمینه رو گوش میدم
اگه برا شما اتوماتیک پخش نشد،انتهای وبلاگ سمت چپ
یه دکمه صورتی رنگ آهنگو پلی میکنه
اگه دلتون تنگه این آهنگو گوش کنید
شاید مثل من تنها چیزی باشه که آرومتون کنه...






نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : نوشته، مسخره، خسته، آهنگ، صورتی، تنها، آرام،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 23 مرداد 1399 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()

از بچگی تا الان عجیب ترین لحظه های زندگی من،
لحظه غروب خورشید تا تاریک شدن کامل هوا بوده
کوچیک که بودم میرفتم بالا پشت بوم مینشستم
غروب خورشیدو نگا میکردم
توی دلم غم عجیبی میومد،
با لحظه لحظه ی پایین اومدن خورشید،
این غم بیشتر و بیشتر میشد...
اونلحظه بدجوری بیقرار میشدم
با هربار پلکی که میزدم
کلی رویای دست نیافتنی میومد به ذهنم...
از همون اول تنهایی رو دوست نداشتم و از اونجایی که
دوستای پسر بعضی چیزارو درک نمیکنن،ته دلم دنبال یه دختر مهربون میگشتم
یه دختر احساسی
یه دختری که غروب خورشیدو ببینه
یه دختری که سرخی اطرافشو درک کنه
تو دلم زمزمه میکردم،حرف میزدم،برا دختر مهربونی که هیچ وقت نبودش،
ینی وجود خارجی نداشت...
براش از دلتنگیام تعریف میکردم،
از علایقم،
از کارایی که قراره تو آینده انجام بدم،
راستی نوشتم آینده یهو یه چیزی مث برق از ذهنم گذشت،
الان همون آینده ست!
این دختر خیالی تبدیل به واقعیت شد
ولی بر خلاف فکرایی که اونموقع درموردش میکردم
مهربون نبود،
ینی بودا ولی...
ولی ای کاش هیچ وقت نمیومد که واقعی بشه،
ای کاش همون موقع،همونجا بالا پشت بوم می موند تا
توی شهر به این در اندشتی اینجوری غروب خورشیدو نگا نکنم...
مث یه زندانی از پنجره به اپارتمانای روبرو خیره نشم...
آپارتمانایی که جلوی دیدمو گرفتن
آپارتمانایی که نمیزارن غروب خورشیدو ببینم...
تنهام،
خونه ای پر از سکوت
خونه ای که باید توش صدای قهقهه و خنده های اون دختر خیالی میپیچید...
ولی پر از سکوت و تنهایی شده...
به خودم میگم
اگه بود نمیزاشتم یه لحظه غم به دلش بیاد....
نمیدونم شایدم اشتباه میکنم....
من اگه بلد بودم نذارم غم به دل کسی بیاد،الان که خودم غمگین نبودم
الان که گونه هام خیس اشک نمیشد....
تهران خودبخود دلگیره
وای به حالت که تنها هم باشی...
هوا دیگه تاریک شده
توی واحدای دیگه صدای شادی بقیه رو میشنوم
و این بیشتر اذیتم میکنه
اخه من تنهایی چجوری شادی کنم
پا میشم برا خودم غذا درست میکنم
آهنگ میزارم
سرگرم میشم
ولی دلم شاد نیست
نمیدونم چرا،
هیچ اهنگ شادی خوشحالم نمیکنه
دلم میخواد پاشم برم بیرون
ولی کرونارو چیکار کنم...
تنها چیزی که باهاش دلم اروم میگیره،وجود مادرمه
تقریبا هر روز باهاش صحبت میکنم
دیگه پشت تلفن میشم یه آدم خیلی شاد
انگار نه انگار که چن دقیقه پیش از غصه داشتم می مردم
آخه مادرا بزرگترین غم دنیارو که داشته باشن،اگه احساس کنن بچه شون اندازه
سر سوزن غصه داره،غم خودشون یادشون میره و میشینن غصه بچشونو میخورن...
دیگه کم کم دلم اروم شده،
به نظرم نوشتن برا امروز دیگه کافیه...
تا اسم مادرم اومد دلم آروم گرفت
هیچکی مادر نمیشه...




نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : مادر، مادرم، آهنگ، دختر، دخترم، تنها، غروب،
لینک های مرتبط : خدا، دختر خیالی، خواستگاری، آرزو، دخترک، مادرانه،


دوشنبه 22 اردیبهشت 1399 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات