درباره وبلاگ


بیا دختــــــرم
بیا زیبـــــــــــای بارانی
بیا که پدرت،پســــــــری تنهاست...

مدیر وبلاگ : . NaFa .
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
چه پست هایی رو دوس داشتین؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
SEO
کوچه بی نام





چی بگم
از کی بگم
روزیه که همه دلتنگ میشن
منی که همیشه ی خدا دلتنگ بودم
نگا امروز چه حالی ام...
از شدت دلتنگی درست سمت چپ سینه م یه درد خاصی حس میکنم
درد که جسمی نیست
دردی که نمیتونم توصیفش کنم
دلم گرفته،
تو اتاقم پشت پنجره نشستم
زل زدم به تیر چراغ برق روبروی اتاقم
نورش چشمامو اذیت نمیکنه
آخه درد سینم نمیزاره چشمام نور شدید لامپو حس کنن...
میگم،بخاطر احساسی بودنتون تا حالا دلتونو شکستن؟
مثلا فقط به جرم اینکه یه آدم احساسی هستین بزنن
قلب و احساستونو لت و پار کنن...؟
بهتون بگن که، بخاطر اینکه احساسی هستین ازتون میترسن...
یکی نیست بگه آخه از چیه یه آدم احساسی باید ترسید؟!
یه ادم احساسی رو بزن حتی نمیتونه سرتون داد بزنه...
آدمیه که با دیدن بی تفاوتی و بی محلیاتون صداشم در نمیاد،
تا سر حد مرگ دلتنگتون میشه
ولی هیچ وقت نمیتونه بیاد بگه یکم باهاش حرف بزنید،
بگه که فقط ۵ دقیقه،فقط چند کلمه میتونه آرومش کنه...
آدم احساسی موقعی که دعواتون میشه و ازتون دلخوره،
حتی اگه همه چی تقصر خودتونم باشه،
واسه آشتی پیش قدم میشه،
دو روز کاری به کارش نداشته باشین روز سوم خودش میاد سراغتون...
اون نمیتونه کینه ای به دل بگیره...
خیلی زودتر از اونی که فکرشو بکنید بدیایی که در حقش کردینو 
فراموش میکنه...
اگه توی بدترین شرایط و مشکلات زندگی هم گیر کرده باشین،
تنها کسی که بی چون و چرا کمکتون میکنه همین آدمه
اگه بزارید برید و ماه ها باهاش حرف نزنید،
وقتی برگردین این ادم با گریه بغلتون میکنه....
نباید اینو بگم ولی،
یه آدم احساسی 
آدمیه که وقتی خیانت میبینه تا مرز جنون غصه میخوره،
زجر میکشه،
ولی حتی خیانتی که هیچ موجودی نمیتونه ببخشه رو
یه روزی میبخشه....
این آدم چیش ترس داره،
از چیه این آدم میترسین که تو اوج نامردی ولش میکنید...
این آدم ترس نداره
کافیه فقط یکم امیدوارش کنید
به خودتون،به آینده ای که قراره کنارتون باشه
تا اون سر دنیا پا به پاتون میاد...
از آینده ی یه آدم احساسی نترسید
چون هر بلایی هم که سرش بیارید
صاف برمیگرده میاد سمت خودتون....
اگه وجدان دارید،فقط یه کارو باهاش نکنید،
اونم خیانته...









نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : چراغ، پنجره، تیر برق، مرگ، جنون، احساسی، کینه،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 9 شهریور 1399 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()

خسته شدم
دیگه نای نوشتن ندارم...
شاید نوشته هام مسخره به نظر بیاد
ولی خودمو آروم میکنه
تنهاییمو پر میکنه
اما دیگه از نوشتنم خسته شدم
شده پیش کسی باشیدو بازم احساس تنهایی کنید؟
شده انقد دلتونو بشکنه که از دلتنگی به هرچی پناه ببرید؟
خیلی بده...
شاید فقط اونایی که براشون پیش اومده بتونن درک کنن
دارم آهنگ پس زمینه رو گوش میدم
اگه برا شما اتوماتیک پخش نشد،انتهای وبلاگ سمت چپ
یه دکمه صورتی رنگ آهنگو پلی میکنه
اگه دلتون تنگه این آهنگو گوش کنید
شاید مثل من تنها چیزی باشه که آرومتون کنه...






نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : نوشته، مسخره، خسته، آهنگ، صورتی، تنها، آرام،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 23 مرداد 1399 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()

وقتی کوچیک بودم
میخواستم برم مغازه برا خودم خوارکی بخرم
یه جایی رسیدم دیدم عرض جوبش خیلی زیاده
میخواستم برم اون سمت جوب
هرچقد فکر میکردم،
هرچقد حساب کتاب میکردم،
به این نتیجه میرسیدم که
اگه بخوام پامو بزارم سمت دیگه ی جوب حتما لیز میخوره
و میفتم تو جوب...
به آدمایی که از اونجا رد میشدن نگا میکردم
نمیدونم چرا خیلی خجالت میکشیدم بگم که میشه یکیتون،
میشه یکیتون از دستم بگیرید؟
میشه کمکم کنید از رو جوب رد شم؟
روم نمیشد بگم...
صبر کردم یه ذره خلوت شه تا اگه نتونستم رد شم کسی بهم نخنده...
تصمیممو گرفتم،
به محض اینکه پامو برداشتم از رو جوب رد شم
زیر پام خالی شد!
نوک کفشم از لبه ی جوب لیز خورد و
محکم زانوم خورد به لبه ی جوب
از شدت درد همونجا نشستم کنار جوب
زانومو بغل کردم و آروم گریه کردم...
از زانوم خون میومد،
یکم که گذشت،
پا شدم همونجوری لنگان لنگان رفتم سمت خونه
به هیچکی نگفتمو رفتم حموم پامو شستم
کم کم خون بند اومد ولی تا یه ماه
فقط درد میکشیدم...
میخوام بگم که هیچ وقت نشد یکی دستمو بگیره...
اون همه ادم از اونجا رد میشدن ولی کسی از دست
یه پسر بچه ی ۶ ساله نگرفت تا بتونه از رو جوب رد شه...
عوضش نمیدونم چرا هیچ وقت نشد از جلوی کوچکترین اتفاقا ساده رد بشم
یه بار با یکی از دوستام رفتیم طبیعت گردی
یه جا زیلو پهن کردیم و یکم نشستیم
چند دقیقه بعد دیدم چنتا مورچه اومدن رو زیلو و دوستم 
هی با انگشتش دونه دونه مورچه ها رو له میکرد
چن بار بهش گفتم نکن
این کارش خیلی عصبیم میکرد...
برگشتم گفتم
چرا له میکنی
خندید گفت چیه مگه؟! مورچه ست دیگه!
پاچه شلوارمو یه ذره دادم بالا تو رفتگی استخون پامو نشونش دادم
گفتم اینو میبینی
گفت اره
گفتم این شکسته
چندین روز بخاطرش ناله کردم از دردش
مورچه ها جان دارن
اونا هم پا دارن
میشکنه!
دردشون میاد...
رفت تو فکر...
خیلی وقتا حتی به بی اهمیت ترین چیزای دورو برم توجه کردم
چیزایی که توی دید خیلی از آدما بی اهمیت ترینه...
خیلی وقتا دست خیلیارو گرفتم
وقتی دیدم کسی مشکلی داره و نمیتونه حلش کنه
برا اینکه آروم بشه،تمام تلاشمو کردم تا مشکلشو حل کنم
آخه هنوز اون روز که زانوم زخم شد یادم نرفته
آخه اگه کسی کمک میکرد...
واسه همین نمیتونم به کسی کمک نکنم
تا میتونستم دست آدمای دور و برمو گرفتم ولی...
اینروزا مشکل پشت مشکل
کاش یکی دستمو بگیره
آرومم کنه
تو چشماش نگاه کنم و اطمینان داشته باشم که مشکلم حل میشه.......






نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : مورچه، جوب، حساب، خجالت، خون، خلوت، شکسته،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 9 مرداد 1399 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()


( کل صفحات : 18 )    1   2   3   4   5   6   7   ...   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات