کوچه ی بینام . پشت حصار تنهایی ام پیچکی روییده یادگاری از دوست برای سال های دلتنگی... . . . tag:http://puni.mihanblog.com 2019-08-23T01:35:28+01:00 mihanblog.com دلتنگی 2019-08-01T08:35:46+01:00 2019-08-01T08:35:46+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/73 NaFa . نباید کسی رو بخاطر یکی دیگه رها کرد...آدم وقتی به یکی متعهد میشه،نباید به فکر آدم جدید بیفته...ممکنه بخاطر مشکلاتی که دارین زندگی براتون خسته کننده باشهبله این وسطم ممکنه با آدمای بهتری آشنا بشیممکنه هم چهرشون برات جذاب تر باشه،هم موقعیت بهتری داشته باشن...اما شروع کردن رابطه با آدمای دیگه به چه قیمتی؟!به قیمت نابود شدن زندگی یه آدم؟!شاید تو ندونی که این کارت چه تاثیری تو زندگی اون آدم داشته باشه ولیهمینکه حرف زدنای تو رو با یه آدم جدید میبینه و غصه میخوره خودش خیلیه...چون هیچ کاری از دستش ب نباید کسی رو بخاطر یکی دیگه رها کرد...
آدم وقتی به یکی متعهد میشه،نباید به فکر آدم جدید بیفته...
ممکنه بخاطر مشکلاتی که دارین زندگی براتون خسته کننده باشه
بله این وسطم ممکنه با آدمای بهتری آشنا بشی
ممکنه هم چهرشون برات جذاب تر باشه،هم موقعیت بهتری داشته باشن...
اما شروع کردن رابطه با آدمای دیگه به چه قیمتی؟!
به قیمت نابود شدن زندگی یه آدم؟!
شاید تو ندونی که این کارت چه تاثیری تو زندگی اون آدم داشته باشه ولی
همینکه حرف زدنای تو رو با یه آدم جدید میبینه و غصه میخوره خودش خیلیه...
چون هیچ کاری از دستش برنمیاد....
بیاد بهت چی بگه؟
بگه داره میمیره تو صب تا شب با اون مشغولی؟
بگه خاطرات خوبتون رو مرور میکنه و دلش برات تنگ میشه؟
بگه یه ثانیه از اونهمه وقتی که صرف طرف میکنی میتونه جلو غصه خوردنشو بگیره...
جلو اشکاشو بگیره...
جلو نا امیدیشو...
بله تو هیچ وقت خبر نداری که روز و شبش چجوری میگذره...
تو فقط به فکر خودتی......
به خیال اینکه آدم جدید آینده ی قشنگتری برات بسازه...
نمیگم هر کسی لایق اینه که به پاش بمونی ولی
اونی که خودت با چشمات ببینی که چقد بخاطرت خودشو به آب و آتیش زد
لایق این نیست که بشینه و دلخوشیهای تو رو با یه آدم جدید تماشا کنه و گریه کنه...
آره روزای اول آشنایی قشنگتره،
دنیاست دیگه...،ممکنه یه روزی تو رو هم با یکی دیگه عوض کنن...
وقتی دیدی اونی که یه روزی همه کست بود،
همه جا هواشو داشتی...
همه جا دستشو میگرفتی...
هیچ جا نمیزاشتی احساس تنهایی کنه...
الان داره ثانیه به ثانیه وقتشو با یکی دیگه میگذرونه،
اون وقت میفهمی دلتنگی ینی چی...


]]>
خاطرات 2019-07-27T15:36:28+01:00 2019-07-27T15:36:28+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/71 NaFa . بعضی موقع ها نباید آدم از خودش ضعف نشون بده،باید محکم و قوی باشه،اما وقتی پای عشقت در میون باشه...قویترین آدم روی زمینم باشی باز پیشش کم میاری،نمیدونه که برای هر کسی یا هرچیزی انقد ضعف نشون نمیدی،پیش خودش فک میکنه که ضعیفی،واسه همین هر بلایی که دلش خواست سرت میارهآخرشم دنبال یه ادم ایده ال میگرده تا از دستت خلاص شه....چن روز پیش برا یه سفر کاری رفتم یکی از شهرا کهاصلا دوس نداشتم پامو اونجا بزارم،بخاطر خاطرات تلخی که ازش دارم،خاطراتی که هنوز فراموشم نشده،از همون ورودی شهر،

بعضی موقع ها نباید آدم از خودش ضعف نشون بده،

باید محکم و قوی باشه،
اما وقتی پای عشقت در میون باشه...
قویترین آدم روی زمینم باشی باز پیشش کم میاری،
نمیدونه که برای هر کسی یا هرچیزی انقد ضعف نشون نمیدی،
پیش خودش فک میکنه که ضعیفی،
واسه همین هر بلایی که دلش خواست سرت میاره
آخرشم دنبال یه ادم ایده ال میگرده تا از دستت خلاص شه....
چن روز پیش برا یه سفر کاری رفتم یکی از شهرا که
اصلا دوس نداشتم پامو اونجا بزارم،بخاطر خاطرات تلخی که ازش دارم،
خاطراتی که هنوز فراموشم نشده،
از همون ورودی شهر،
همه چی یادم افتاد،
انقد دلتنگ بودم.......،
از شیشه ماشین خیره به این ور اونور...
هرچیزی که میدیدم یه خاطره بود،
خاطره از کسی که یه روزی همه کسم بود
کسی که اگه بهم نامردی نمیکرد،شاید مسیر زندگیم اینجوری تغییر نمیکرد...................
چون دیرم شده بود سریع رفتم دنبال کارام...
اصلا حال و روزم خوب نبود،به زور کارامو راست و ریس کردم و برگشتم،
نزدیک ظهر بود،
باید زود راه میفتادم تا شب تو جاده رانندگی نکنم،
ولی انقد دلتنگ بودم....
از دلتنگی پاشدم رفتم محله شون،
کلا همه چی تغییر کرده بود
اکثر ساختمونایی که قبلا دیده بودم نوسازی شده بودن،
حتی خونه ی اونا...
البته فقط نمای خونشونو تغییر داده بودن...
پنجره ی رو به کوچه شون....
چه شبا موقع دلتنگی میرفتم روبروش وایمیسادمو همدگیرو نگا میکردیم......
من همیشه میرفتم تو کوچه و اون میومد از پنجره همدیگرو نگاه میکردیم....
شده بود تو هوای سرد زمستون سه یا چهار ساعت وایسادم تا بیاد فقط چند دقیقه ببینمش،
چون موبایل نداشتم که بهش خبر بدم تو کوچه م...
خودش اتفاقی از پنجره نگا میکردو میدید که من اونجام....
بعضی وقتا انقد منتظر میشدم که از شدت سردی هوا دست و پام بی حس میشد....،نمیفهمید که منتظرشم،برمیگشتم...
هی... خداییش تاحالا انقد غصه نخورده بودم...
چقد سختی کشیدم تا بهش برسم....
اما اخرش با نامردی تنهام گذاشت،
هی....،
برا این میگم نامردی چون اینجور ادما خودشون میگن که ما فقط کنجکاو بودیم،
میگن که آدم حتما باید عقد کرده ی طرف باشه تا اسمشو بزارن خیانت...
شاید تقصر خودمه،
شاید بیش از حد به ادما ارزش قایل میشم،
راست میگن من خودمو دوست ندارم،
شاید اگه بجای ارزش قایل شدن و دوست داشتن بیش از
ظرفیت آدما به خودم ارزش قائل میشدم،دنبال بهتر از من نمیگشتن
شاید الان شرایط جور دیگه ای بود....
تقصیر خودمه...
هرکی باهام نمک خورد،نمکدونشو رو سرم شکست....
هی....
داشت دیرم میشد،ماشینو روشن کردمو را افتادم سمت جاده...
تمام طول مسیرو فقط فکر میکردم...
۱۳ سال پیش باهاش آشنا شدم،
۱۳ سال کم نیست....
حتما پیش خودش فک مینکه فراموشش کردم....
الانم بلاک ریپورتم کردن که ازشون بدم بیاد فراموششون کنم،
شاید کاری به کار کسی نداشته باشم ولی هیچ وقت فراموش نمیکنم،
من حافظه م خیلی قویه،خیلی...
]]>
یکی بود 2019-07-18T08:28:25+01:00 2019-07-18T08:28:25+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/69 NaFa . گفتی لاغر شدم،دیگه صورتم قشنگ نیستچشمام گود رفته و دیگه جذاب نیست،اما من هر روز عکسی که فرستادی رو نگا میکنم و میگم؛صورتت خیلی قشنگهچونصورت توئهجزیی از وجود توئههاله ی دور چشمت جذابه،چونهرچی که به تو اضافه شه زیباست..........

گفتی لاغر شدم،دیگه صورتم قشنگ نیست
چشمام گود رفته و دیگه جذاب نیست،
اما من هر روز عکسی که فرستادی رو نگا میکنم و میگم؛
صورتت خیلی قشنگه
چون
صورت توئه
جزیی از وجود توئه
هاله ی دور چشمت جذابه،
چون
هرچی که به تو اضافه شه زیباست..........

]]>
دختر خیالی من 2019-07-04T04:30:40+01:00 2019-07-04T04:30:40+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/68 NaFa . بیا بارانمن اینجایم کنار پنجرهبیا بنگر چه بارانیست دل تنگمنازنینمدختر خیالی منتو هم باران زیبای چشمانم به ظهر سیزدهم هر تیر ماهیبیا اینجا ببین باران چه ها کردهچه آهنگی بنا کردهساز او با در و دیوار و سقف و سنگفرش قلبم چه ها کردهو با مضراب انگشتانش چه غوغایی بپا کرده،هم نوا با ساز باران باد هم پر هیاهو خنده زنان آواز می خواند،بیا دخترمدختر خیالی امامروز روز توستبیا که از سقفهای کوته ِ دلگیر خود را جدا سازیمبیا خود را درون وسعت باران رها سازیمو سرهامان را به سوی آسمان بالا نگه داریمکه تا بارا

بیا باران
من اینجایم کنار پنجره
بیا بنگر چه بارانیست دل تنگم
نازنینم
دختر خیالی من
تو هم باران زیبای چشمانم به ظهر سیزدهم هر تیر ماهی
بیا اینجا ببین باران چه ها کرده
چه آهنگی بنا کرده
ساز او با در و دیوار و سقف و سنگفرش قلبم چه ها کرده
و با مضراب انگشتانش چه غوغایی بپا کرده،
هم نوا با ساز باران باد هم پر هیاهو خنده زنان آواز می خواند،
بیا دخترم
دختر خیالی ام
امروز روز توست
بیا که از سقفهای کوته ِ دلگیر خود را جدا سازیم
بیا خود را درون وسعت باران رها سازیم
و سرهامان را به سوی آسمان بالا نگه داریم
که تا باران ببوسد گونه های  ما را،
بیا آغوش بگشاییم
روبه رو با باد دوان باشیم تا نفس داریم 
بیا تا کودکانه تابها را یک به یک بی تاب سازیم
و ما هم در درون تابها
هی تاب
هی تاب
تا می توانیم
و خیس ِ خیس چون گشتیم 
چای خود را داغ می نوشیم
زیر شر شر باران
پر از شادی پر از گرمی به سوی خانه می آییم
و آنان را که پشت شیشه ها ماندند!!!
به سوی کوچه می خوانیم
و می خندیم
و می خندیم
بیا دخترم 
بیا زیبای بارانی
بیا که پدرت،پسری تنهاست...
]]>
عشق من 2019-07-01T19:57:23+01:00 2019-07-01T19:57:23+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/67 NaFa . تو موندن بلد نبودی حیف عشق من،چیکار کردی با دلمکه هنوز،خیسه ِ چشم من...

تو موندن بلد نبودی
حیف عشق من،
چیکار کردی با دلم
که هنوز،
خیسه ِ چشم من...
]]>
م.د 2019-06-27T20:40:49+01:00 2019-06-27T20:40:49+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/66 NaFa . دلت که آروم باشه،زود خوابت میبره....خب خیالی نداری که نذاره چشات رو هم بیاد....دلت آتیش باشه،مجبور میشی پاشی زانو هاتو بغل کنی و خیره به در و دیوار بمونی...شاید قشنگ ترین شب واسه یه پسر توی تمام زندگیش شب خواستگاری باشه...یاد شب خواستگاری افتادم،تلخ ترین شب زندگیم....دل تو دلم نبود،از همون لحظه که مادر زنگ در خونشونو زد،چه رویاهایی برا خودم داشتم میبافتم....از خریدن لباس عروس آبی گرفته تا نوشتن اسممون رو حلقه ها...هی... آخرین روزایی که پیشم اومد و داشت از جدایی حرف میزد،ما

دلت که آروم باشه،زود خوابت میبره....
خب خیالی نداری که نذاره چشات رو هم بیاد....
دلت آتیش باشه،مجبور میشی پاشی زانو هاتو بغل کنی و خیره به در و دیوار بمونی...
شاید قشنگ ترین شب واسه یه پسر توی تمام زندگیش شب خواستگاری باشه...
یاد شب خواستگاری افتادم،تلخ ترین شب زندگیم....
دل تو دلم نبود،
از همون لحظه که مادر زنگ در خونشونو زد،
چه رویاهایی برا خودم داشتم میبافتم....
از خریدن لباس عروس آبی گرفته تا نوشتن اسممون رو حلقه ها...
هی...
 آخرین روزایی که پیشم اومد و داشت از جدایی حرف میزد،مانتو آبی پوشیده بود،بین همه ی لباسایی که تاحالا پوشیده بود فقط اون مانتو توی ذهنم مونده....
رنگ آبی خیلی دوس داشتم،اما الان شده رنگ غصه م
هی...
چه رویاهایی برا خودم میبافتم...
فک کنم قصری که تو رویاهام داشتم میساختم ۲۰ دقیقه طول نکشید که همش رو سرم آوار شد،
مادر زنگ زد و گفت بیا دنبالم،دیگه خوب نیست بیشتر از این مزاحمشون بشیم........
وقتی این جملاتو با یه لحن خاص شنیدم
بغضمو قورت دادمو با یه صدای ضعیفی گفتم چشم
اون لحظه،تنها چیزی که میدیدم قطره قطره سقوط اشکام رو فرمون ماشین بود...
رفتم کنار کوچشون وایسادم،مادر که سوار ماشین شد،گفت مادرش خیلی بهم بی احترامی کرد،همینجوری مث یه تیکه چوب خشکم زده بود،هیچی نتونستم بگم و
سرمو انداختم پایین،چرا آخه؟!هنوزم برام جای سواله چرا با یه خواستگار اینجوری رفتار کنن...
شبشو اصلا نفهمیدم چجوری به صب رسوندم،انقد حالم بد بود که نمیتونستم حتی راحت نفس بکشم،
صبش با هزار بدبختی پا شدم رفتم سر کار،
هر نقطه ای از کارخونه که خلوت بود میرفتم اونجا و حرفای دیشب مادر یادم میفتادو یه ریز گریه میکردم....
،خیره به زمین،
لایه ی اشک دور مردمک چشمم،
جلومو اصلا نمیدیدم...
تنها چیزی که حس میکردم بادی بود که خاکای ریز اطرافو باخودش میاورد و میزد رو صورتم....
بعدش یاد حرفای خودش میفتادم که میگفت صبر کنی مامانمو راضی میکنم... 
با اینکه مادرو قد دنیا دوسش دارمو حاضر نیستم یه تار موشو با دنیا عوض کنم،ولی اونروز به خاطرش مادر هم رنجید...،
اما من بازم به حرفش گوش دادمو صبر کردم،میگف صبر کنی مامانمو راضی میکنم،
خیلی صبر کردم،
سه سال صبر کردم ولی بعد سه سال اومد گفت مامانم نمیزاره بهتره بری،
گفتم بزار من راضیش میکنم،
من با بزرگترا، با دوستای بابات صحبت میکنم کمک میکنن مامانتو راضی میکنیم
اما برگشت گفت اگه مامانمم بخواد،من دیگه نمیخوام....



]]>
عاشقتم 2019-06-20T10:42:30+01:00 2019-06-20T10:42:30+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/64 NaFa . این که هنوز عاشقم و این که هنوز به یادتماین که هنوز یه جا دارمحتی توی خیالتماین که دارم غرورموبدون تو میبازممن که هنوز با همه چیبه خاطر تو میسازم،هنوزم بهت وفادارمهنوز فکر توئه کارمبگو جونم که میدونیپیشت اعتبار دارم،هنوز از رو نرفتم کهازت دست برنمیدارمواسه دوست داشتنت این باردیگه شرطی نمیذارماین که هنوز فکرتم وعکست رو دیوار منهاین که هنوز آروم میشمحرفتو هر کی بزنهاین که هنوز تو سینمی به جای قلبم میزنی،غرقت شدم نمیدونمکه من توام   یا تو منی...

این که هنوز عاشقم و 
این که هنوز به یادتم
این که هنوز یه جا دارم
حتی توی خیالتم
این که دارم غرورمو
بدون تو میبازم
من که هنوز با همه چی
به خاطر تو میسازم،
هنوزم بهت وفادارم
هنوز فکر توئه کارم
بگو جونم که میدونی
پیشت اعتبار دارم،
هنوز از رو نرفتم که
ازت دست برنمیدارم
واسه دوست داشتنت این بار
دیگه شرطی نمیذارم
این که هنوز فکرتم و
عکست رو دیوار منه
این که هنوز آروم میشم
حرفتو هر کی بزنه
این که هنوز تو سینمی
 به جای قلبم میزنی،
غرقت شدم نمیدونم
که من توام   
یا تو منی...
]]>
د.د 2019-06-16T15:04:32+01:00 2019-06-16T15:04:32+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/63 NaFa . از دست دلم دیونه شدم...دست از سرم بر نمیداره،اگه بدونی قلبم و مغزم چه جنگی واسه خودشون را انداختن؟!قلبم مجبورم میکنه به نوشتنمغزم میگه ننویس،برا چی مینویسی؟برا کی مینویسی؟قلبم یاد خاطرات خوب میفته،مغزم خاطرت بدو یادم میاره...آخرش این مغزمه که از پا در میاد...تعجبم نمیکنم چون از بچگی خودم احساسی بودنمو درک میکردم...یادمه ۵-۶ سالم بودمن و خواهرم که ازم یه سال کوچیکتره باهم میرفتیم خونه داییم،زن داییم خواهرش خونه ی اونا زندگی میکردیه دختر تقریبا ۲۲-۲۳ ساله بود،موهای بور و بلند و چهره ی زیب از دست دلم دیونه شدم...
دست از سرم بر نمیداره،
اگه بدونی قلبم و مغزم چه جنگی واسه خودشون را انداختن؟!
قلبم مجبورم میکنه به نوشتن
مغزم میگه ننویس،
برا چی مینویسی؟برا کی مینویسی؟
قلبم یاد خاطرات خوب میفته،
مغزم خاطرت بدو یادم میاره...
آخرش این مغزمه که از پا در میاد...
تعجبم نمیکنم چون از بچگی خودم احساسی بودنمو درک میکردم...
یادمه ۵-۶ سالم بود
من و خواهرم که ازم یه سال کوچیکتره 
باهم میرفتیم خونه داییم،زن داییم خواهرش خونه ی اونا زندگی میکرد
یه دختر تقریبا ۲۲-۲۳ ساله بود،موهای بور و بلند و چهره ی زیبایی داشت،وقتی منو خواهرم از در میرفتیم داخل بدو بدو میومد خواهرمو بغل میکرد میرفت کنار حوض می نشست و کلی قربون صدقش میرفت،خواهرم چشاش عسلی و مث خودش تقریبا موهای بلند ولی خرمایی رنگ داشت،اونو بغل میکرد،نازش میکرد و ساعتها باهاش حرف میزد...،منم از یه گوشه باغچه نگاشون میکردم و یه جورایی حسودیم میشد
از اینکه بغلش میکرد،از اینکه نازش میکرد،از اینکه بوسش میکرد...
اما منو انگار اصلا نمیدید....
دلم میگرفت و برا خودم مشغول میشدم خاک بازی،ولی همش دلم پیش اونا بود....
الان درسته بزرگ شدم ولی انگار همون پسر بچه ی کوچیکم که دلش میخواست یه بار بغلش کنن...
بعد مدتها کسی رو پیدا کرده بودم که دوسم داشت،بغلم میکرد، بغلشو با دنیا عوض نمیکردم،سرمو میزاشتم رو پاش نازم میکرد،دستمو بوس میکرد...
هر کاری میکردم تا از پیشم نره،هر کاری که از دستم بر میومد...
اما یهو منو از بغلش انداخت دور...
جوری که ۵ سالگیم یادم بیفته و همون حس تمام وجودمو بگیره
حس اینکه الان یکی دیگه تو بغلشه...
حس اینکه یکی دیگه رو ناز میکنه...
حس اینکه یکی دیگه رو میبوسه...
حس اینکه حرف زدن و مهربونیاش مال یکی دیگه شده....
هیچکی نمیتونه مث من از ته دل دردشو حس کنه،
چون ۵ سالگیم عین فیلم جلو چشممه....



]]>
د.ی 2019-06-11T20:06:52+01:00 2019-06-11T20:06:52+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/61 NaFa . چقد بلاتکلیفی بده...از یه طرفی دلم میخواد تنها باشماز یه طرفم همش دلتنگ میشماصلا نمیدونم برا چی یا برا کی دلم تنگه...دیشب داشتم خواب میدیدمیه خواب ترسناکیهو بیدار شدم،تنها بودمنمیدونم چرا با اینکه بیدار شده بودم هنوز میترسیدمداشتم به خودم میگفتم من تنهایی چجوری زندگی کنمالان دارم از ترس می میرم...ینی باید بعد از این اینجوری زندگی کنم؟!من تنهایی رو دوس نداشتمولی مجبورم دیگه اینجور زندگی کردنو قبول کنمهی....این روزا به سختی داره میگذره...انقد غم و غصه ریخته رو سرم که گاهی فک میکنم اصلا برا چقد بلاتکلیفی بده...
از یه طرفی دلم میخواد تنها باشم
از یه طرفم همش دلتنگ میشم
اصلا نمیدونم برا چی یا برا کی دلم تنگه...
دیشب داشتم خواب میدیدم
یه خواب ترسناک
یهو بیدار شدم،تنها بودم
نمیدونم چرا با اینکه بیدار شده بودم هنوز میترسیدم
داشتم به خودم میگفتم من تنهایی چجوری زندگی کنم
الان دارم از ترس می میرم...
ینی باید بعد از این اینجوری زندگی کنم؟!
من تنهایی رو دوس نداشتم
ولی مجبورم دیگه اینجور زندگی کردنو قبول کنم
هی....
این روزا به سختی داره میگذره...
انقد غم و غصه ریخته رو سرم که گاهی فک میکنم اصلا برا چی زنده م...
بیرون که میرم ادمایی رو میبینم که محتاج یه لقمه نونن،به خودم میگم من که کسی رو ندارم لاقل به اینا کمک کنم....
کمک کردن به آدما رو دوس دارم ولی گاهی فک میکنم که من تو این دنیام که دیگران راحت زندگی کنن....
خودم اصلا آرامش ندارم،
یه بارم نشده یکی دست خودمو بگیره،
نمیگم همشو ولی فقط یکی از غمامو از رو دوشم برداره...
اونروز حالم زیاد خوب نبود
پا شدم رفتم دکتر
خانم دکتر خواست فشارمو کنترل کنه...
رو صندلی کناریش نشستم،تقریبا نیم متری با میزش فاصله داشت بهم گفت مچتو بزار رو میز،وقتی گذاشتم فشار سنجو وصل کرد بازوم...
کارش که تموم شد خواست ضربان قلبمو کنترل کنه،
انگشتشو گذاشت روی رگ دستم
نمیدونم چرا دستم شدید شروع کرد به لرزیدن
بدجور بغضم گرفت
خودم قشنگ لرزش دستمو میدیدم
انقد این مدتو تنهایی غصه خورده بودم
وقتی نبضمو گرفت دلم نمیخواست دستشو از رو مچم  برداره....
قلبا داشتم گریه میکردم ولی چشمام هیچ چیزی رو مشخص نمیکرد،فقط لرزش دستم بود...
توی یه لحظه کلی خاطره از ذهنم رد شد....
دلم تنگه
نمیدونم برا کی یا برا چی
کاش یکی بود درکم میکرد
مهربونیام،خوبیام واسش اهمیت داشت
دستشو میگرفتمو میزاشتم روی سینم
همونجوری که دستش رو سینمه خوابم میبرد،
خیلی وقته که نمیتونم راحت بخوابم....





]]>
یکی مثل من 2019-06-08T04:03:07+01:00 2019-06-08T04:03:07+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/62 NaFa . ]]> همین... 2019-06-04T19:30:01+01:00 2019-06-04T19:30:01+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/60 NaFa . تو رفته ای و من فراموشت کرده ام    و چیزی از تو در خاطرم نمانده...هیچ چیز...! رنگ موهایت را دیگر فراموش کرده ام رنگ چشمهایت را از یاد برده امدیگر یادم نیست لبخند جذابت راکه چه زیبا بر لبانت نقش می بستاصلا یادم نیست شبهایی را که برایت شعر می نوشتمحتی روز تولدت را هم فراموش کرده امساعتی که برایم یادگاری خریدی را که کلا یادم نیستیادم نیست عاشق قدم زدن با من بودییادم نیست جمله ی دوستت دارم همیشه سر زبانت بودیادم نیست که عاشق گل رز بودیچه روز هایی باهم قدم میزدیم و من ف

تو رفته ای و من فراموشت کرده ام    
و چیزی از تو در خاطرم نمانده...
هیچ چیز...! 
رنگ موهایت را دیگر فراموش کرده ام 
رنگ چشمهایت را از یاد برده ام
دیگر یادم نیست لبخند جذابت را
که چه زیبا بر لبانت نقش می بست
اصلا یادم نیست شبهایی را که برایت شعر می نوشتم
حتی روز تولدت را هم فراموش کرده ام
ساعتی که برایم یادگاری خریدی را که کلا یادم نیست
یادم نیست عاشق قدم زدن با من بودی
یادم نیست جمله ی دوستت دارم همیشه سر زبانت بود
یادم نیست که عاشق گل رز بودی
چه روز هایی باهم قدم میزدیم و من فراموش کرده ام
حتی رفتنت را هم از یاد برده ام
اصلا یادم نیست کی رفته ای و
از رفتنت چه مدت گذشته است
اصلا نفهمیدم چطور گذشت این دو سال و سه ماه و پانزده روز و هفت ساعت... 
اینجا همه چیز مثل قبل است
هیچ چیز تغییر نکرده 
فقط رنگ موهایم با روزهایم عوض شده 
و کمی هم سیگاری شده ام...
همین... 
]]>
هیشکی 2019-05-26T08:41:20+01:00 2019-05-26T08:41:20+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/59 NaFa .               حتی تا تلخ ترین لحظه ها                                  هیشکی اندازه ی تو شیرین نیست...

              حتی تا تلخ ترین لحظه ها
                                  هیشکی اندازه ی تو شیرین نیست...
]]>
آرزو 2019-05-21T19:34:44+01:00 2019-05-21T19:34:44+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/57 NaFa . سلامامروز میخوام یه رازی رو بهت بگم،رازی که هیچ وقت بهت نگفته بودم،و درستشم همین بود،چون هیچکسی صحبت از گذشته ی آدمارو تائید نمیکنه،پارسال موقع جدایی یه کوچولو به رازی که تو دلم بود اشاره کردم،حالا نمیدونم متوجه شدی یا نه....ولی الان میخوام بگم که اون راز چی بود...........من قبل از تو یه دختری رو دوس داشتم،حدود پنج سال باهم دوست بودیم،اسمش آرزو بودخیلی دوسش داشتم اما اونم دقیقا کارایی که تو با من کردی رو باهام کرد و ازم جدا شد،خیلی داغون بودمو وقتی تو توی زندگیم اومدی کم کم فراموشش کردم،با داش سلام
امروز میخوام یه رازی رو بهت بگم،
رازی که هیچ وقت بهت نگفته بودم،و درستشم همین بود،
چون هیچکسی صحبت از گذشته ی آدمارو تائید نمیکنه،پارسال موقع جدایی یه کوچولو به رازی که تو دلم بود اشاره کردم،حالا نمیدونم متوجه شدی یا نه....
ولی الان میخوام بگم که اون راز چی بود...........
من قبل از تو یه دختری رو دوس داشتم،حدود پنج سال باهم دوست بودیم،اسمش آرزو بود
خیلی دوسش داشتم اما اونم دقیقا کارایی که تو با من کردی رو باهام کرد و ازم جدا شد،خیلی داغون بودمو وقتی تو توی زندگیم اومدی کم کم فراموشش کردم،با داشتن تو انقد خوشحال بودم که آرزو حتی یه ثانیه هم به ذهنم نمیومد....
اینکه چرا الان به فکرش افتادم و یا چرا خواستم درموردش بنویسم،بخاطر این بود که امروز اتفاقی صفحه اینستاگرامشو دیدم،فک کنم تازه با اینستا آشنا شده که پیجشو خصوصی نکرده،البته از خودش عکس نذاشته بود،فقط یه عکس داشت اونم عکس یه پسر بچه بود که لب و چشاش کمی شبیه خودش بود،با دیدن اون عکس ضربان قلبم تندر شد....،
اولین فکری که به ذهنم اومد این بود که حتما عکس پسرشه.......
وقتی کامنتا رو خوندم دیدم اره عکس پسرشه،
یه حال عجیبی اومد سراغم،یه حس غمی که نمیتونم توصیفش کنم،درسته من الان هیچ حسی بهش ندارم ولی چون تو بعد از اون اومدی تو زندگیم و من عاشقت شدم،دیدن همچین صحنه ای باعث شد این به ذهنم بیاد که یه روزی هم اینجوری بچه ی تو رو میبینم.............
اونم مثل تو بهم قول ازدواج داده بود،
من هنوز دانشجو بودمو بابام اونموقع راضی به
ازدواجم نمیشد میگفت کار نداری و هنوز بچه ای،چون ۲۰ سالم بود،من اینو به دختره نگفته بودمو داشتم تمام تلاشمو میکردم که درسمو تموم کنم و کار پیدا کنم تا باهم ازدواج کنیم،خلاصه ترمای آخرم بود که دیدم رفتارش عوض شده و 
کلی اذیتم میکنه،منم همون موقع دنبال کار هم میگشتم و یکی از استادامون قول داده بود جور کنه که من تو دانشگا درسای عملی رو تدریس کنم،و کم کم هم داشت جور میشد،
با رییس دانشگاه صحبت کرده بود اما اون میگفت باید مدرکشو بگیره تا بتونم اجازه بدم تدریس کنه...
خلاصه تو همین روزا بود که هر روز بحث و دعوا را مینداخت و میگفت تو نمیتونی ازدواج کنی،نمیدونم نمیتونی کار پیدا کنی و مدرکت بدرد نمیخوره و از این حرفا،
تا اینکه یه روز رسما گفت من دیگه نمیخوام باهات ادمه بدم و یه دعوای حسابی را انداخت و گوشیشو خاموش کرد،
(ما گوشی نداشتیم و بعدا خریدیم)
همینجوری هر روز و هر ثانیه زنگ میزدم ولی گوشیش خاموش بود...
نمیدونی چه عذابی رو تحمل میکردم،
آخه منی که حتی شده بود بیشتر از ده ساعت تلفنی باهاش حرف میزدم...،یادمه ماه رمضون بود من روزه میگرفتم و اون نمیگرفت،و اونموقع موبایل که نداشتیم مجبور میشدم برم از باجه تلفن زنگ بزنم خونشون،از ساعت ده صبح زنگ میزدم تا ساعت ده-یازده شب باهاش حرف میزدم بعد ساعت یازده شب با درد شدید کمرم و پاهام میرفتم خوابگا افطار میکردم...
فک کن منی که ثانیه به ثانیه وقتمو باهاش گذرونده بودم منی که حسابی وابستش شده بودم 
اینجوری بعد از پنج سال یهو گوشیشو خاموش کنه و....
یه شب،
دو شب،
یه هفته،
دو هفته،
یه ماه،
گوشیش خاموش بود و
دیگه شبا برا آروم کردن خودم قرآن گوش میدادم...
همینجوری گذشت تا بعد از دو ماه گوشیشو روشن کرد...،
زنگ زدم،
تا گفت الو، با شنیدن صداش همینجور شر شر اشک ریختم
گفتم تو بامن چیکار کردی؟
گفت دیگه تموم شده و از این حرفا...
یادمه براش یه سیمکارت خریده بودم،
با شنیدن حرفاش،گفتم باشه من که این دو ماهو اینجوری گذروندم،بقیه عمرمم همینجوری میگذرونم...
بهش گفتم اگه میشه سیمکارتمو پس بده میرم پی کارم،
اینو بهونه کردم تا برا اخرین بار بتونم ببینمش چون میدونستم تصمیمش جدیه وگرنه دوماه گوشی رو خاموش نمیکرد....
باهاش قرار گذاشتم،
اومد سرقرار،
با تموم خونسردی سیمکارتو داد دستمو
بدون خدا حافظی پشت کرد بهم و رفت
داشتم به راه رفتن و دور شدنش نگا میکردم...
حتی سوار خط واحد که شد روشو بگردوند و اصلا نگام نکرد اما من با گریه رفتن و دور شدن اتوبوسم نگا کردم،پونه جان الان حتما میگی من در حقش بدی کرده بودم،ولی دیدی که برا تو چقد خوبی کردم؟به خدایی که میپرستم برا اونم عین تو هر کار که بگی کردم ولی دستم نمک نداشت....
خلاصه رفت و برگشتم خوابگا،
یهو یه چیزی به ذهنم اومد،
چون قبلا امتحان کرده بودم و میدونستم اگه سیمکارت از گوشی حتی خارج هم بشه آخرین تماس ها توی حافظه سیمکارت ذخیره میشه....
سیمکارتو انداختم تو گوشیم و دیدم که پیامک ها و کانتکت ها رو کلا پاک کرده ولی آخرین تماس ها رو سیمکارت مونده،فک کنم فقط یه شماره مونده بود،
اره فقط یه شماره همراه اول تو آخرین تماسش مونده بود
که به سرم زد بهش زنگ بزنم ببینم کیه،اخه شماره ی کل خانوادشو میدونستم و این شماره برام ناشناخته بود،کنجکاو شدم گفتم شاید شماره دوستشه اگه دختر برداشت قط میکنم،اما زنگ که زدم دیدنم یه پسری گوشی رو برداشت،
قطع کردم،
تپش قلب گرفتم شدید،
یکم فک کردم دوباره زنگ زدم گفتم آقا من یه گوشی پیدا کردم،شماره شما توش سیو بود،،
گفت اره من میشنام صاحبشو،
منم گفتم اینو چجوری به صاحبش پس بدم؟
گفت بیار من میدم بهش،باهاش قرار گذاشتمو رفتم پیشش،
وقتی رسیدم سلام احوالپرسی کردم مونده بودم چی بگم آخه من که گوشی پیدا نکرده بودم....
یهو گفتم میتونم بپرسم شما با صاحب گوشی چه نسبتی دارین؟
برگشت گفت نامزدمه....
اینو که گفت تمام وجودم آتیش گرفت،
یکم شک کرد،گفت میشه گوشی رو بدین؟
اخه گوشیی در کار نبود!
مجبور شدم راستشو بگم،با بغض برگشتم گفتم راستشو بخواین من خواستگار آرزو خانوم بودم،برگشت گفت اسمت چیه؟
گفتم فلانی،
گفت اره بهم گفته بود خواستگارش بودی،
ولی اگه تو فقط خواستگار بودی این سیمکارت جریانش چیه؟؟؟!
شروع کرد به گیر دادن،هرچقد گفتم که من فقط در حد یه خواستگار بودم،ول کن نبود میگفت من باید بدونم رابطتتون در چه حدی بوده،آرزو گفته که فقط دو ماه خواستگارش بودی...
انقد حالم خراب شد،کم مونده بود سکته کنم،به پسره گفتم شما دوسش دارین؟هیچی نگفت،کلی عصبانی بود...
منم با اینکه دیدم بهم خیانت کرده اما دلم نیومد چیزی بگم که زندگیش خراب شه،
فقط پرسیدم دوسش دارین..........
دیگه هیچی نگفتم،سرمو انداختم پایین،خودمو بدبخت ترین آدم دنیا میدیدم جلو پسره...
آرزو زندگی منو خراب کرد،ولی من دلم نیومد حرفی بگم که
بینشون اختلاف بیفته،واسه همین مجبور شدم به دروغ
قسم بخورم که اره من فقط در حد خواستگار بودم و همین....
خلاصه دست از سرم برداشت و،برگشتم خوابگا،
به حدی ناراحت بودم که دلم میخواست خودکشی کنم
ولی تو هم میدونی من صبرم خیلی زیاده...
انقد اونلحظه احساس بدبختی میکردم که با هیچ چیزی دلم آروم نمیگرفت،اینم بگم من خیلی حواسم بود که اشتباهی ازم سر نزنه و آبروی دختریو نبرم واسه همین اون دو ماه که گوشیشو خاموش کرده بود با این که شماره ی خونشونو میدونستم ولی هیچ وقت زنگ نزدم به خونشون که مبادا باباش بهش بدبین بشه،اما اینبار از شدت ناراحتیم مجبور شدم زنگ بزنم خونشون،چون هنوز گوشیش خاموش بود و منم داشتم روانی میشدم،آخرش زنگ زدم خونشون و مامانش گوشی رو برداشت
احوالپرسی کردمو گفتم میشه گوشی رو بدین به آرزو خانوم؟
برگشت با تعجب گفت شما؟؟؟؟؟ گفتم من فلانی هستم
شناخت،گویا آرزو قبلا درمورد من بهش گفته بود،
با احترام باهام صحبت کرد،فک نمیگردم باهام اینجوری صحبت کنه گفتم الان فحش میده و... ولی هیچ وقت یادم نمیره چقد با محبت و با احترام صحبت میکرد...
شدید بغضم گرفته بودو کم مونده بود گریه کنم ولی به زور جلو خودمو گرفتم و با احترام گفتم مادر چرا آرزو خانوم میخواست ازدواج کنه به من نمیگفت؟من انقد بی فرهنگ بودم که اگه میخواست بگه بیام آبرو ریزی کنم؟
خندید گفت ازدواج؟!
چه ازدواجی؟!
منم اسم همون پسرو گفتم،
گفت اره خواستگارشه ولی هنوز ازدواج نکردن که،
با این حرفش دلم آروم گرفت،دلم میخواست گریه کنمو و التماسش کنم بگم نزارید آرزو با اون آدم ازدواج کنه ولی به زور خودمو کنترل کردم که یه وقت گریه نکنم که مادرش بگه چقد آدم ضعیفیه....
با صدای لرزون گفتم اجازه میدین چن کلمه با ارزو خانم صحبت کنم؟کار دارم،
خندید و گفت باشه اشکالی نداره
ارزو حرفای مارو نشنیده بود،نمیدونم کجا بود،
مامانش صداش کرد،اومد گوشی رو که برداشت تا گفتم الو
زد زیر گریه،فک کرده بود زنگ زدم چرت و پرت بگم تا پیش مامانش آبروشو ببرم،با صدای لرزون گفت برا چی اینجا زنگ زدی؟چن تا فحش داد و گوشی رو قطع کرد...
بعد نیم ساعت دیدم از خونشون زنگ زدن،گوشی رو که برداشتم دیدم آرزو خودشه،اما اینبار حس کردم خوشحاله،چون فک کنم با مامانش صحبت کرده بود و فهمیده بود حرف خاصی نگفتم،
یکم حرف زد،حرفای عجیب غریب،
حرفایی که بوی جدایی داشت
یه جوری فهموند که منو دیگه دوس نداره و بهتره دیگه پیگیرش نشم،
منم دیدم اینجوریه،دیدم دلش پیش اون پسره گیره،
دیگه نا امید شدم و ازش خدا حافظی کردم.
به تک تک آیه های قرآن هرچی نوشتم عین واقعیت بود
من آبروشو نبردم،به من خیانت کرد
حتی اون آدمی که بخاطرش به من خیانت کرد رو دیدم،میتونستم با یه جمله تمام زندگیشو آتیش بزنم ولی هیچی نگفتم و با چشمای گریون سرمو بالا گرفتم و به خدای خودم گفتم،هرچی تو بخوای......
مدرکمو گرفتمو استادم میخواست کارای تدریس تو دانشگاه رو برام اوکی کنه که بهش گفتم دیگه نمیتونم بیام دانشگا چون مادرم مریضه و نمیتونم تنهاش بزارم،درحالی که ارومیه برام جهنم شده بود و برا فرار از این جهنم مجبور شدم بخاطر آرزو از همچین موقعیت خوبی دست بکشم،
خلاصه الان عکس پسرشو دیدم،
انگار اون خوشبخت شده و من هنوز غرق بدبختیم....
آره پونه خانوم،
تو هم به من خیانت کردی ولی بهت هیچی نگفتم،
یادته توی تلگرام به پسره چه جون جونی میگفتی و
اینور به من با اعصبانیت میگفتی پیغام نده امروز حوصله ندارم؟
من ادمایی مثل تو و ارزو رو از دست دادم،
درسته خودم نابود شدم،عین پیر مرد ۸۰ ساله شدم
ولی بهتون خیانت نکردم،
تا میتونستم در حقتون خوبی کردم،
براتون خرج کردم،
تمام داشته هامو به پاتون ریختم
عوضش نابودم کردین،
من دلم خیلی بزرگ بود که آبروی کسی رو نبردم،
من دلم خیلی بزرگ بود که بخاطرت پا شدم اومدم تهران کار کنم،
من دلم خیلی بزرگ بود که خواستگار قبلیت اومد عکساتو بهم نشون داد و کلی چرت و پرت گفت اما اومدم زنگ زدم گفتم پونه نترسی،من پناهتم،تنهات نمیزارم فقط راستشو بگو.....؟
من ذاتم اینجوریه،
درسته خانوادت شغل پدرمو بهونه کرد و به قول خودت
تو رو بهم نداد،
ولی پدر من نون حلال در آورده بود،
به من نون حلال داده بود،
که الان آبروی کسی رو نبرم،
بهش حق انتخاب بدم،تا با کمال آرامش هر مردی رو
خواست برا آینده ش انتخاب کنه،
آره پونه خانوم با آرامش پیش مردت زندگی کن،یه روزی هم بچه ی تو رو ببینم...
پونه خانوم دستاتو از من پشتت قایم کن و تو چشمای خشکیده م زل بزن بگو اگه مامانمم بخواد دیگه من نمیخوام،چون بهت سرد شدم،بهت حسی ندارم...
میخواستم بعد از دو سه سال رمزای وبلاگو حذف کنم
ولی با دیدن عکس پسر آرزو به حدی بهم ریختم
که همین امروز رمزارو پاک کردم.
پاک کردم بخونی ببینی چی کشیدم و میکشم،
اره پونه خانوم،من آدمایی مثل شمارو از دس دادم
و شما ادمی مث منو!
به تک تک آیه های قرآن همه ی چیزایی که خوندی عین واقعیته و یه کلمه توش دروغ نیست.
پسر ندیدی که ببینی با خیانت کردن دختر چه بلایی سرش میارن....
ولی من خیانت شما رو هم دیدم و بهتون رحم کردم،
اما شما ذره ای به من رحم نکردین و به این حال و روز 
انداختین.









]]>
تنهایی 2019-05-20T17:37:01+01:00 2019-05-20T17:37:01+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/56 NaFa . به تو فكر می كنمو قدم میزنم در پیاده رو های دلتنگیو تنهایی را بین دوچشممقسمت میكنمگاه تورا می بینم؛گاه خاطراتم را كه در كف پیاده رو جان می دهند...

به تو فكر می كنم
و قدم میزنم در پیاده رو های دلتنگی
و تنهایی را بین دوچشمم
قسمت میكنم
گاه تورا می بینم؛
گاه خاطراتم را كه در كف پیاده رو جان می دهند...
]]>
ب.ز 2019-05-18T03:57:32+01:00 2019-05-18T03:57:32+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/55 NaFa . سلامخیلی با خودم کلنجار رفتم که دیگه چیزی اینجا ننویسم اماآخه آروم نمیشم،مجبورم یجوری خودمو آروم کنم...انگار مریض شدم،مریضی که دستش از هر کس وهرچیزی کوتاس و تنها چیزی که یه ذره آرومش میکنه نوشتنه...،نمیدوم شاید یه روزی بخونی و مسخره م کنیشایدم گریه کنی از اینکه زندگیم چقدر با زجر گذشته...روزای عادی یکم دلم آرومه اما وقتایی که به خوابم میایانقد پریشون میشم....آخه تو که رفتی،تو که حتی اسمم یادت نمیاد برا چی به خوابم میای؟خیلی بیتابم،خیلیتو حالت خوبه معلومه،داری پروفایلت عکس میزاری....عکستو که نگ سلام
خیلی با خودم کلنجار رفتم که دیگه چیزی اینجا ننویسم اما
آخه آروم نمیشم،مجبورم یجوری خودمو آروم کنم...
انگار مریض شدم،مریضی که دستش از هر کس و
هرچیزی کوتاس و تنها چیزی که یه ذره آرومش میکنه نوشتنه...،نمیدوم شاید یه روزی بخونی و مسخره م کنی
شایدم گریه کنی از اینکه زندگیم چقدر با زجر گذشته...
روزای عادی یکم دلم آرومه اما وقتایی که به خوابم میای
انقد پریشون میشم....
آخه تو که رفتی،تو که حتی اسمم یادت نمیاد برا چی به خوابم میای؟
خیلی بیتابم،خیلی
تو حالت خوبه معلومه،داری پروفایلت عکس میزاری....
عکستو که نگا میکنم،یه آدم معمولی رو میبینم
مطمینم برا غریبه ها معمولی تر هم هست...
ادمی که شاید برا هرکسی انقد مهم نباشه که بخاطرش بیاد
چیزی بنویسه یا کاری کنه برا من انقد مهمه که حتی 
با اینکه گذاشته رفته وقتمو صرفش میکنم....
دیدن عکست آرومم نمیکنه،چون من دلتنگ وجودتم
دلتنگ بودنت،
آخه یادمه وقتی از هم دور بودیم،حدود چند ماه
فک کنم ۷-۸ ماه بود ندیده بودمت،اما میتونستم تحمل کنم،حتی با ندیدنت هم دلم آروم بود چون میدونستم پونه ی منی،چون میدونستم منو میخوای،
اما الان،ثانیه به ثانیه م داره با حسرت میگذره
چون دیگه نیستی،
خوابم که میای بدتر میشه حالم
چون بیدار که میشم میبینم نیستی............
خواب دیدم تو یه خونه ای که زمان بچگیم زیاد کنارش بازی
میکردم بودی،یادمه بچه که بودم کنار اون خونه همیشه یه کندوی خالی میزاشتن،توی خواب اون کندو رو باز کردم
دیدم توش یه کم عسل هستش،یه تیکه با مومش برداشتمو خواستم برم دیدم تو داری از پنجره نگاه میکنی....
دوستتم کنارت بود،
داشتی منو بهش نشون میدادی و نمیدونم چی بهش میگفتی،تو رو که دیدم حتی توی خواب حالم بد شد
جوری که وقتی بیدار شدم دیدم مژه هام خیسه....
تو خواب دلم میخواست زنگ بزنم صداتو بشنوم
اما طبق معمول،میدونستم زنگ بزنم جوابمو نمیدی
یا ممکنه چیزی بگی که تمام وجودمو غصه بگیره،
تو همین فکرا بودم که از خواب بیدار شدمو
الان مث همیشه دارم از بیتابی میمیرم
خیلی حالم بد شده خیلی
چاره ای ندارم جز اینکه تحمل کنم...
دستم از همه چی و همه جا کوتاس،
دلم میخواست فقط یه لحظه دستتو بزارم رو چشمام....
اخه انقد گریه کردم برات...،
آخه انقد باهاشون انتظارتو کشیدم....،هم زمان بودنت، هم مث الان زمان نبودنت.....
تنها قسمتی از منه که خیلی
بخاطرت زجر کشیدن
با دستات اشکاشونو پاک کنی،
فقط همین یه کارت میتونه
تمام غصه هامو از یادم ببره.....
همین یه کار باعث میشه دیگه لز دستت دلخور نباشم
هی....
با اینکه میدونم اگه خودت نمیخواستی هیچ وقت نمیرفتی
اما دلم میخواست یه بار بتونم با مامانت حرف بزنم
بهش بگم چرا نزاشتین ما ازدواج کنیم؟
من که دخترتونو قد چشام دوس داشتم....

]]>