کوچه ی بینام . پشت حصار تنهایی ام پیچکی روییده یادگاری از دوست برای سال های دلتنگی... . . . tag:http://puni.mihanblog.com 2020-01-20T05:25:49+01:00 mihanblog.com چشمای من 2019-12-18T18:27:02+01:00 2019-12-18T18:27:02+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/77 NaFa . ابرای پاییزیِ دلگیرِ من جوون ترای چهره ی پیر منچشمای من، بی خبرای سادهمنتظرای دل به جاده دادهمردمکاتون به کجا زل زدنباز م‍ژه هاتون به کجا پل زدنکاشکی بدونید که دارم هنوزماز اشتباه قبلیتون می سوزم...

ابرای پاییزیِ دلگیرِ من
جوون ترای چهره ی پیر من
چشمای من، بی خبرای ساده
منتظرای دل به جاده داده
مردمکاتون به کجا زل زدن
باز م‍ژه هاتون به کجا پل زدن
کاشکی بدونید که دارم هنوزم
از اشتباه قبلیتون می سوزم...
]]>
احساس 2019-10-24T18:28:27+01:00 2019-10-24T18:28:27+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/76 NaFa . وقتی وجودی رو به خودت وابسته کردی،وقتی نفسهای یکیو مال خودت کردی،وقتی وجودشو به وجود خودت گره زدی،فقط امانت دار خوبی باشترکش نکنتنهاش نزاراگه بری و تنهاش بزاری،چه با خداحافظیچه بی خداحافظی،میمیره......نه اینکه نفسش قطع بشه نه!احساسش میمیره...مرگ احساس بدترین مرگ دنیاست.

وقتی وجودی رو به خودت وابسته کردی،
وقتی نفسهای یکیو مال خودت کردی،
وقتی وجودشو به وجود خودت گره زدی،
فقط امانت دار خوبی باش
ترکش نکن
تنهاش نزار
اگه بری و تنهاش بزاری،
چه با خداحافظی
چه بی خداحافظی،
میمیره......
نه اینکه نفسش قطع بشه نه!
احساسش میمیره...
مرگ احساس بدترین مرگ دنیاست.
]]>
من 2019-10-22T17:50:24+01:00 2019-10-22T17:50:24+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/75 NaFa . انگار یکم برای تقدیر تو زودمتو بد نبودی من زیادی خوب بودم...

انگار یکم برای تقدیر تو زودم
تو بد نبودی من زیادی خوب بودم...
]]>
دلتنگی 2019-08-01T08:35:46+01:00 2019-08-01T08:35:46+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/73 NaFa . نباید کسی رو بخاطر یکی دیگه رها کرد...آدم وقتی به یکی متعهد میشه،نباید به فکر آدم جدید بیفته...ممکنه بخاطر مشکلاتی که دارین زندگی براتون خسته کننده باشهبله این وسطم ممکنه با آدمای بهتری آشنا بشیممکنه هم چهرشون برات جذاب تر باشه،هم موقعیت بهتری داشته باشن...اما شروع کردن رابطه با آدمای دیگه به چه قیمتی؟!به قیمت نابود شدن زندگی یه آدم؟!شاید تو ندونی که این کارت چه تاثیری تو زندگی اون آدم داشته باشه ولیهمینکه حرف زدنای تو رو با یه آدم جدید میبینه و غصه میخوره خودش خیلیه...چون هیچ کاری از دستش ب نباید کسی رو بخاطر یکی دیگه رها کرد...
آدم وقتی به یکی متعهد میشه،نباید به فکر آدم جدید بیفته...
ممکنه بخاطر مشکلاتی که دارین زندگی براتون خسته کننده باشه
بله این وسطم ممکنه با آدمای بهتری آشنا بشی
ممکنه هم چهرشون برات جذاب تر باشه،هم موقعیت بهتری داشته باشن...
اما شروع کردن رابطه با آدمای دیگه به چه قیمتی؟!
به قیمت نابود شدن زندگی یه آدم؟!
شاید تو ندونی که این کارت چه تاثیری تو زندگی اون آدم داشته باشه ولی
همینکه حرف زدنای تو رو با یه آدم جدید میبینه و غصه میخوره خودش خیلیه...
چون هیچ کاری از دستش برنمیاد....
بیاد بهت چی بگه؟
بگه داره میمیره تو صب تا شب با اون مشغولی؟
بگه خاطرات خوبتون رو مرور میکنه و دلش برات تنگ میشه؟
بگه یه ثانیه از اونهمه وقتی که صرف طرف میکنی میتونه جلو غصه خوردنشو بگیره...
جلو اشکاشو بگیره...
جلو نا امیدیشو...
بله تو هیچ وقت خبر نداری که روز و شبش چجوری میگذره...
تو فقط به فکر خودتی......
به خیال اینکه آدم جدید آینده ی قشنگتری برات بسازه...
نمیگم هر کسی لایق اینه که به پاش بمونی ولی
اونی که خودت با چشمات ببینی که چقد بخاطرت خودشو به آب و آتیش زد
لایق این نیست که بشینه و دلخوشیهای تو رو با یه آدم جدید تماشا کنه و گریه کنه...
آره روزای اول آشنایی قشنگتره،
دنیاست دیگه...،ممکنه یه روزی تو رو هم با یکی دیگه عوض کنن...
وقتی دیدی اونی که یه روزی همه کست بود،
همه جا هواشو داشتی...
همه جا دستشو میگرفتی...
هیچ جا نمیزاشتی احساس تنهایی کنه...
الان داره ثانیه به ثانیه وقتشو با یکی دیگه میگذرونه،
اون وقت میفهمی دلتنگی ینی چی...


]]>
خاطرات 2019-07-27T15:36:28+01:00 2019-07-27T15:36:28+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/71 NaFa . بعضی موقع ها نباید آدم از خودش ضعف نشون بده،باید محکم و قوی باشه،اما وقتی پای عشقت در میون باشه...قویترین آدم روی زمینم باشی باز پیشش کم میاری،نمیدونه که برای هر کسی یا هرچیزی انقد ضعف نشون نمیدی،پیش خودش فک میکنه که ضعیفی،واسه همین هر بلایی که دلش خواست سرت میارهآخرشم دنبال یه ادم ایده ال میگرده تا از دستت خلاص شه....چن روز پیش برا یه سفر کاری رفتم یکی از شهرا کهاصلا دوس نداشتم پامو اونجا بزارم،بخاطر خاطرات تلخی که ازش دارم،خاطراتی که هنوز فراموشم نشده،از همون ورودی شهر،

بعضی موقع ها نباید آدم از خودش ضعف نشون بده،

باید محکم و قوی باشه،
اما وقتی پای عشقت در میون باشه...
قویترین آدم روی زمینم باشی باز پیشش کم میاری،
نمیدونه که برای هر کسی یا هرچیزی انقد ضعف نشون نمیدی،
پیش خودش فک میکنه که ضعیفی،
واسه همین هر بلایی که دلش خواست سرت میاره
آخرشم دنبال یه ادم ایده ال میگرده تا از دستت خلاص شه....
چن روز پیش برا یه سفر کاری رفتم یکی از شهرا که
اصلا دوس نداشتم پامو اونجا بزارم،بخاطر خاطرات تلخی که ازش دارم،
خاطراتی که هنوز فراموشم نشده،
از همون ورودی شهر،
همه چی یادم افتاد،
انقد دلتنگ بودم.......،
از شیشه ماشین خیره به این ور اونور...
هرچیزی که میدیدم یه خاطره بود،
خاطره از کسی که یه روزی همه کسم بود
کسی که اگه بهم نامردی نمیکرد،شاید مسیر زندگیم اینجوری تغییر نمیکرد...................
چون دیرم شده بود سریع رفتم دنبال کارام...
اصلا حال و روزم خوب نبود،به زور کارامو راست و ریس کردم و برگشتم،
نزدیک ظهر بود،
باید زود راه میفتادم تا شب تو جاده رانندگی نکنم،
ولی انقد دلتنگ بودم....
از دلتنگی پاشدم رفتم محله شون،
کلا همه چی تغییر کرده بود
اکثر ساختمونایی که قبلا دیده بودم نوسازی شده بودن،
حتی خونه ی اونا...
البته فقط نمای خونشونو تغییر داده بودن...
پنجره ی رو به کوچه شون....
چه شبا موقع دلتنگی میرفتم روبروش وایمیسادمو همدگیرو نگا میکردیم......
من همیشه میرفتم تو کوچه و اون میومد از پنجره همدیگرو نگاه میکردیم....
شده بود تو هوای سرد زمستون سه یا چهار ساعت وایسادم تا بیاد فقط چند دقیقه ببینمش،
چون موبایل نداشتم که بهش خبر بدم تو کوچه م...
خودش اتفاقی از پنجره نگا میکردو میدید که من اونجام....
بعضی وقتا انقد منتظر میشدم که از شدت سردی هوا دست و پام بی حس میشد....،نمیفهمید که منتظرشم،برمیگشتم...
هی... خداییش تاحالا انقد غصه نخورده بودم...
چقد سختی کشیدم تا بهش برسم....
اما اخرش با نامردی تنهام گذاشت،
هی....،
برا این میگم نامردی چون اینجور ادما خودشون میگن که ما فقط کنجکاو بودیم،
میگن که آدم حتما باید عقد کرده ی طرف باشه تا اسمشو بزارن خیانت...
شاید تقصر خودمه،
شاید بیش از حد به ادما ارزش قایل میشم،
راست میگن من خودمو دوست ندارم،
شاید اگه بجای ارزش قایل شدن و دوست داشتن بیش از
ظرفیت آدما به خودم ارزش قائل میشدم،دنبال بهتر از من نمیگشتن
شاید الان شرایط جور دیگه ای بود....
تقصیر خودمه...
هرکی باهام نمک خورد،نمکدونشو رو سرم شکست....
هی....
داشت دیرم میشد،ماشینو روشن کردمو را افتادم سمت جاده...
تمام طول مسیرو فقط فکر میکردم...
۱۳ سال پیش باهاش آشنا شدم،
۱۳ سال کم نیست....
حتما پیش خودش فک مینکه فراموشش کردم....
الانم بلاک ریپورتم کردن که ازشون بدم بیاد فراموششون کنم،
شاید کاری به کار کسی نداشته باشم ولی هیچ وقت فراموش نمیکنم،
من حافظه م خیلی قویه،خیلی...
]]>
یکی بود 2019-07-18T08:28:25+01:00 2019-07-18T08:28:25+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/69 NaFa . گفتی لاغر شدم،دیگه صورتم قشنگ نیستچشمام گود رفته و دیگه جذاب نیست،اما من هر روز عکسی که فرستادی رو نگا میکنم و میگم؛صورتت خیلی قشنگهچونصورت توئهجزیی از وجود توئههاله ی دور چشمت جذابه،چونهرچی که به تو اضافه شه زیباست..........

گفتی لاغر شدم،دیگه صورتم قشنگ نیست
چشمام گود رفته و دیگه جذاب نیست،
اما من هر روز عکسی که فرستادی رو نگا میکنم و میگم؛
صورتت خیلی قشنگه
چون
صورت توئه
جزیی از وجود توئه
هاله ی دور چشمت جذابه،
چون
هرچی که به تو اضافه شه زیباست..........

]]>
دختر خیالی من 2019-07-04T04:30:40+01:00 2019-07-04T04:30:40+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/68 NaFa . بیا بارانمن اینجایم کنار پنجرهبیا بنگر چه بارانیست دل تنگمنازنینمدختر خیالی منتو هم باران زیبای چشمانم به ظهر سیزدهم هر تیر ماهیبیا اینجا ببین باران چه ها کردهچه آهنگی بنا کردهساز او با در و دیوار و سقف و سنگفرش قلبم چه ها کردهو با مضراب انگشتانش چه غوغایی بپا کرده،هم نوا با ساز باران باد هم پر هیاهو خنده زنان آواز می خواند،بیا دخترمدختر خیالی امامروز روز توستبیا که از سقفهای کوته ِ دلگیر خود را جدا سازیمبیا خود را درون وسعت باران رها سازیمو سرهامان را به سوی آسمان بالا نگه داریمکه تا بارا

بیا باران
من اینجایم کنار پنجره
بیا بنگر چه بارانیست دل تنگم
نازنینم
دختر خیالی من
تو هم باران زیبای چشمانم به ظهر سیزدهم هر تیر ماهی
بیا اینجا ببین باران چه ها کرده
چه آهنگی بنا کرده
ساز او با در و دیوار و سقف و سنگفرش قلبم چه ها کرده
و با مضراب انگشتانش چه غوغایی بپا کرده،
هم نوا با ساز باران باد هم پر هیاهو خنده زنان آواز می خواند،
بیا دخترم
دختر خیالی ام
امروز روز توست
بیا که از سقفهای کوته ِ دلگیر خود را جدا سازیم
بیا خود را درون وسعت باران رها سازیم
و سرهامان را به سوی آسمان بالا نگه داریم
که تا باران ببوسد گونه های  ما را،
بیا آغوش بگشاییم
روبه رو با باد دوان باشیم تا نفس داریم 
بیا تا کودکانه تابها را یک به یک بی تاب سازیم
و ما هم در درون تابها
هی تاب
هی تاب
تا می توانیم
و خیس ِ خیس چون گشتیم 
چای خود را داغ می نوشیم
زیر شر شر باران
پر از شادی پر از گرمی به سوی خانه می آییم
و آنان را که پشت شیشه ها ماندند!!!
به سوی کوچه می خوانیم
و می خندیم
و می خندیم
بیا دخترم 
بیا زیبای بارانی
بیا که پدرت،پسری تنهاست...
]]>
عشق من 2019-07-01T19:57:23+01:00 2019-07-01T19:57:23+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/67 NaFa . تو موندن بلد نبودی حیف عشق من،چیکار کردی با دلمکه هنوز،خیسه ِ چشم من...

تو موندن بلد نبودی
حیف عشق من،
چیکار کردی با دلم
که هنوز،
خیسه ِ چشم من...
]]>
خواســــتگاری 2019-06-27T20:40:49+01:00 2019-06-27T20:40:49+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/66 NaFa . دلت که آروم باشه،زود خوابت میبره....خب خیالی نداری که نذاره چشات رو هم بیاد....دلت آتیش باشه،مجبور میشی پاشی زانو هاتو بغل کنی و خیره به در و دیوار بمونی...شاید قشنگ ترین شب واسه یه پسر توی تمام زندگیش شب خواستگاری باشه...یاد شب خواستگاری افتادم،تلخ ترین شب زندگیم....دل تو دلم نبود،از همون لحظه که مادر زنگ در خونشونو زد،چه رویاهایی برا خودم داشتم میبافتم....از خریدن لباس عروس آبی گرفته تا نوشتن اسممون رو حلقه ها...هی... آخرین روزایی که پیشم اومد و داشت از جدایی حرف میزد،

دلت که آروم باشه،زود خوابت میبره....
خب خیالی نداری که نذاره چشات رو هم بیاد....
دلت آتیش باشه،مجبور میشی پاشی زانو هاتو بغل کنی و خیره به در و دیوار بمونی...
شاید قشنگ ترین شب واسه یه پسر توی تمام زندگیش شب خواستگاری باشه...
یاد شب خواستگاری افتادم،تلخ ترین شب زندگیم....
دل تو دلم نبود،
از همون لحظه که مادر زنگ در خونشونو زد،
چه رویاهایی برا خودم داشتم میبافتم....
از خریدن لباس عروس آبی گرفته تا نوشتن اسممون رو حلقه ها...
هی...
 آخرین روزایی که پیشم اومد و داشت از جدایی حرف میزد،مانتو آبی پوشیده بود،بین همه ی لباسایی که تاحالا پوشیده بود فقط اون مانتو توی ذهنم مونده....
رنگ آبی خیلی دوس داشتم،اما الان شده رنگ غصه م
هی...
چه رویاهایی برا خودم میبافتم...
فک کنم قصری که تو رویاهام داشتم میساختم ۲۰ دقیقه طول نکشید که همش رو سرم آوار شد،
مادر زنگ زد و گفت بیا دنبالم،دیگه خوب نیست بیشتر از این مزاحمشون بشیم........
وقتی این جملاتو با یه لحن خاص شنیدم
بغضمو قورت دادمو با یه صدای ضعیفی گفتم چشم
اون لحظه،تنها چیزی که میدیدم قطره قطره سقوط اشکام رو فرمون ماشین بود...
رفتم کنار کوچشون وایسادم،مادر که سوار ماشین شد،گفت مادرش خیلی بهم بی احترامی کرد،همینجوری مث یه تیکه چوب خشکم زده بود،هیچی نتونستم بگم و
سرمو انداختم پایین،چرا آخه؟!هنوزم برام جای سواله چرا با یه خواستگار اینجوری رفتار کنن...
شبشو اصلا نفهمیدم چجوری به صب رسوندم،انقد حالم بد بود که نمیتونستم حتی راحت نفس بکشم،
صبش با هزار بدبختی پا شدم رفتم سر کار،
هر نقطه ای از کارخونه که خلوت بود میرفتم اونجا و حرفای دیشب مادر یادم میفتادو یه ریز گریه میکردم....
،خیره به زمین،
لایه ی اشک دور مردمک چشمم،
جلومو اصلا نمیدیدم...
تنها چیزی که حس میکردم بادی بود که خاکای ریز اطرافو باخودش میاورد و میزد رو صورتم....
بعدش یاد حرفای خودش میفتادم که میگفت صبر کنی مامانمو راضی میکنم... 
با اینکه مادرو قد دنیا دوسش دارمو حاضر نیستم یه تار موشو با دنیا عوض کنم،ولی اونروز به خاطرش مادر هم رنجید...،
اما من بازم به حرفش گوش دادمو صبر کردم،میگف صبر کنی مامانمو راضی میکنم،
خیلی صبر کردم،
سه سال صبر کردم ولی بعد سه سال اومد گفت مامانم نمیزاره بهتره بری،
گفتم بزار من راضیش میکنم،
من با بزرگترا، با دوستای بابات صحبت میکنم کمک میکنن مامانتو راضی میکنیم
اما برگشت گفت اگه مامانمم بخواد،من دیگه نمیخوام....



]]>
عاشقتم 2019-06-20T10:42:30+01:00 2019-06-20T10:42:30+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/64 NaFa . این که هنوز عاشقم و این که هنوز به یادتماین که هنوز یه جا دارمحتی توی خیالتماین که دارم غرورموبدون تو میبازممن که هنوز با همه چیبه خاطر تو میسازم،هنوزم بهت وفادارمهنوز فکر توئه کارمبگو جونم که میدونیپیشت اعتبار دارم،هنوز از رو نرفتم کهازت دست برنمیدارمواسه دوست داشتنت این باردیگه شرطی نمیذارماین که هنوز فکرتم وعکست رو دیوار منهاین که هنوز آروم میشمحرفتو هر کی بزنهاین که هنوز تو سینمی به جای قلبم میزنی،غرقت شدم نمیدونمکه من توام   یا تو منی...

این که هنوز عاشقم و 
این که هنوز به یادتم
این که هنوز یه جا دارم
حتی توی خیالتم
این که دارم غرورمو
بدون تو میبازم
من که هنوز با همه چی
به خاطر تو میسازم،
هنوزم بهت وفادارم
هنوز فکر توئه کارم
بگو جونم که میدونی
پیشت اعتبار دارم،
هنوز از رو نرفتم که
ازت دست برنمیدارم
واسه دوست داشتنت این بار
دیگه شرطی نمیذارم
این که هنوز فکرتم و
عکست رو دیوار منه
این که هنوز آروم میشم
حرفتو هر کی بزنه
این که هنوز تو سینمی
 به جای قلبم میزنی،
غرقت شدم نمیدونم
که من توام   
یا تو منی...
]]>
د.د 2019-06-16T15:04:32+01:00 2019-06-16T15:04:32+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/63 NaFa . از دست دلم دیونه شدم...دست از سرم بر نمیداره،اگه بدونی قلبم و مغزم چه جنگی واسه خودشون را انداختن؟!قلبم مجبورم میکنه به نوشتنمغزم میگه ننویس،برا چی مینویسی؟برا کی مینویسی؟قلبم یاد خاطرات خوب میفته،مغزم خاطرت بدو یادم میاره...آخرش این مغزمه که از پا در میاد...تعجبم نمیکنم چون از بچگی خودم احساسی بودنمو درک میکردم...یادمه ۵-۶ سالم بودمن و خواهرم که ازم یه سال کوچیکتره باهم میرفتیم خونه داییم،زن داییم خواهرش خونه ی اونا زندگی میکردیه دختر تقریبا ۲۲-۲۳ ساله بود،موهای بور و بلند و چهره ی زیب از دست دلم دیونه شدم...
دست از سرم بر نمیداره،
اگه بدونی قلبم و مغزم چه جنگی واسه خودشون را انداختن؟!
قلبم مجبورم میکنه به نوشتن
مغزم میگه ننویس،
برا چی مینویسی؟برا کی مینویسی؟
قلبم یاد خاطرات خوب میفته،
مغزم خاطرت بدو یادم میاره...
آخرش این مغزمه که از پا در میاد...
تعجبم نمیکنم چون از بچگی خودم احساسی بودنمو درک میکردم...
یادمه ۵-۶ سالم بود
من و خواهرم که ازم یه سال کوچیکتره 
باهم میرفتیم خونه داییم،زن داییم خواهرش خونه ی اونا زندگی میکرد
یه دختر تقریبا ۲۲-۲۳ ساله بود،موهای بور و بلند و چهره ی زیبایی داشت،وقتی منو خواهرم از در میرفتیم داخل بدو بدو میومد خواهرمو بغل میکرد میرفت کنار حوض می نشست و کلی قربون صدقش میرفت،خواهرم چشاش عسلی و مث خودش تقریبا موهای بلند ولی خرمایی رنگ داشت،اونو بغل میکرد،نازش میکرد و ساعتها باهاش حرف میزد...،منم از یه گوشه باغچه نگاشون میکردم و یه جورایی حسودیم میشد
از اینکه بغلش میکرد،از اینکه نازش میکرد،از اینکه بوسش میکرد...
اما منو انگار اصلا نمیدید....
دلم میگرفت و برا خودم مشغول میشدم خاک بازی،ولی همش دلم پیش اونا بود....
الان درسته بزرگ شدم ولی انگار همون پسر بچه ی کوچیکم که دلش میخواست یه بار بغلش کنن...
بعد مدتها کسی رو پیدا کرده بودم که دوسم داشت،بغلم میکرد، بغلشو با دنیا عوض نمیکردم،سرمو میزاشتم رو پاش نازم میکرد،دستمو بوس میکرد...
هر کاری میکردم تا از پیشم نره،هر کاری که از دستم بر میومد...
اما یهو منو از بغلش انداخت دور...
جوری که ۵ سالگیم یادم بیفته و همون حس تمام وجودمو بگیره
حس اینکه الان یکی دیگه تو بغلشه...
حس اینکه یکی دیگه رو ناز میکنه...
حس اینکه یکی دیگه رو میبوسه...
حس اینکه حرف زدن و مهربونیاش مال یکی دیگه شده....
هیچکی نمیتونه مث من از ته دل دردشو حس کنه،
چون ۵ سالگیم عین فیلم جلو چشممه....



]]>
د.ی 2019-06-11T20:06:52+01:00 2019-06-11T20:06:52+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/61 NaFa . چقد بلاتکلیفی بده...از یه طرفی دلم میخواد تنها باشماز یه طرفم همش دلتنگ میشماصلا نمیدونم برا چی یا برا کی دلم تنگه...دیشب داشتم خواب میدیدمیه خواب ترسناکیهو بیدار شدم،تنها بودمنمیدونم چرا با اینکه بیدار شده بودم هنوز میترسیدمداشتم به خودم میگفتم من تنهایی چجوری زندگی کنمالان دارم از ترس می میرم...ینی باید بعد از این اینجوری زندگی کنم؟!من تنهایی رو دوس نداشتمولی مجبورم دیگه اینجور زندگی کردنو قبول کنمهی....این روزا به سختی داره میگذره...انقد غم و غصه ریخته رو سرم که گاهی فک میکنم اصلا برا چقد بلاتکلیفی بده...
از یه طرفی دلم میخواد تنها باشم
از یه طرفم همش دلتنگ میشم
اصلا نمیدونم برا چی یا برا کی دلم تنگه...
دیشب داشتم خواب میدیدم
یه خواب ترسناک
یهو بیدار شدم،تنها بودم
نمیدونم چرا با اینکه بیدار شده بودم هنوز میترسیدم
داشتم به خودم میگفتم من تنهایی چجوری زندگی کنم
الان دارم از ترس می میرم...
ینی باید بعد از این اینجوری زندگی کنم؟!
من تنهایی رو دوس نداشتم
ولی مجبورم دیگه اینجور زندگی کردنو قبول کنم
هی....
این روزا به سختی داره میگذره...
انقد غم و غصه ریخته رو سرم که گاهی فک میکنم اصلا برا چی زنده م...
بیرون که میرم ادمایی رو میبینم که محتاج یه لقمه نونن،به خودم میگم من که کسی رو ندارم لاقل به اینا کمک کنم....
کمک کردن به آدما رو دوس دارم ولی گاهی فک میکنم که من تو این دنیام که دیگران راحت زندگی کنن....
خودم اصلا آرامش ندارم،
یه بارم نشده یکی دست خودمو بگیره،
نمیگم همشو ولی فقط یکی از غمامو از رو دوشم برداره...
اونروز حالم زیاد خوب نبود
پا شدم رفتم دکتر
خانم دکتر خواست فشارمو کنترل کنه...
رو صندلی کناریش نشستم،تقریبا نیم متری با میزش فاصله داشت بهم گفت مچتو بزار رو میز،وقتی گذاشتم فشار سنجو وصل کرد بازوم...
کارش که تموم شد خواست ضربان قلبمو کنترل کنه،
انگشتشو گذاشت روی رگ دستم
نمیدونم چرا دستم شدید شروع کرد به لرزیدن
بدجور بغضم گرفت
خودم قشنگ لرزش دستمو میدیدم
انقد این مدتو تنهایی غصه خورده بودم
وقتی نبضمو گرفت دلم نمیخواست دستشو از رو مچم  برداره....
قلبا داشتم گریه میکردم ولی چشمام هیچ چیزی رو مشخص نمیکرد،فقط لرزش دستم بود...
توی یه لحظه کلی خاطره از ذهنم رد شد....
دلم تنگه
نمیدونم برا کی یا برا چی
کاش یکی بود درکم میکرد
مهربونیام،خوبیام واسش اهمیت داشت
دستشو میگرفتمو میزاشتم روی سینم
همونجوری که دستش رو سینمه خوابم میبرد،
خیلی وقته که نمیتونم راحت بخوابم....





]]>
یکی مثل من 2019-06-08T04:03:07+01:00 2019-06-08T04:03:07+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/62 NaFa . ]]> همین... 2019-06-04T19:30:01+01:00 2019-06-04T19:30:01+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/60 NaFa . تو رفته ای و من فراموشت کرده ام    و چیزی از تو در خاطرم نمانده...هیچ چیز...! رنگ موهایت را دیگر فراموش کرده ام رنگ چشمهایت را از یاد برده امدیگر یادم نیست لبخند جذابت راکه چه زیبا بر لبانت نقش می بستاصلا یادم نیست شبهایی را که برایت شعر می نوشتمحتی روز تولدت را هم فراموش کرده امساعتی که برایم یادگاری خریدی را که کلا یادم نیستیادم نیست عاشق قدم زدن با من بودییادم نیست جمله ی دوستت دارم همیشه سر زبانت بودیادم نیست که عاشق گل رز بودیچه روز هایی باهم قدم میزدیم و من ف

تو رفته ای و من فراموشت کرده ام    
و چیزی از تو در خاطرم نمانده...
هیچ چیز...! 
رنگ موهایت را دیگر فراموش کرده ام 
رنگ چشمهایت را از یاد برده ام
دیگر یادم نیست لبخند جذابت را
که چه زیبا بر لبانت نقش می بست
اصلا یادم نیست شبهایی را که برایت شعر می نوشتم
حتی روز تولدت را هم فراموش کرده ام
ساعتی که برایم یادگاری خریدی را که کلا یادم نیست
یادم نیست عاشق قدم زدن با من بودی
یادم نیست جمله ی دوستت دارم همیشه سر زبانت بود
یادم نیست که عاشق گل رز بودی
چه روز هایی باهم قدم میزدیم و من فراموش کرده ام
حتی رفتنت را هم از یاد برده ام
اصلا یادم نیست کی رفته ای و
از رفتنت چه مدت گذشته است
اصلا نفهمیدم چطور گذشت این دو سال و سه ماه و پانزده روز و هفت ساعت... 
اینجا همه چیز مثل قبل است
هیچ چیز تغییر نکرده 
فقط رنگ موهایم با روزهایم عوض شده 
و کمی هم سیگاری شده ام...
همین... 
]]>
هیشکی 2019-05-26T08:41:20+01:00 2019-05-26T08:41:20+01:00 tag:http://puni.mihanblog.com/post/59 NaFa .               حتی تا تلخ ترین لحظه ها                                  هیشکی اندازه ی تو شیرین نیست...

              حتی تا تلخ ترین لحظه ها
                                  هیشکی اندازه ی تو شیرین نیست...
]]>