درباره وبلاگ


بیا دختــــــرم
بیا زیبـــــــــــای بارانی
بیا که پدرت،پســــــــری تنهاست...

مدیر وبلاگ : . NaFa .
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
چه پست هایی رو دوس داشتین؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
SEO
کوچه بی نام





وقتی کوچیک بودم
میخواستم برم مغازه برا خودم خوارکی بخرم
یه جایی رسیدم دیدم عرض جوبش خیلی زیاده
میخواستم برم اون سمت جوب
هرچقد فکر میکردم،
هرچقد حساب کتاب میکردم،
به این نتیجه میرسیدم که
اگه بخوام پامو بزارم سمت دیگه ی جوب حتما لیز میخوره
و میفتم تو جوب...
به آدمایی که از اونجا رد میشدن نگا میکردم
نمیدونم چرا خیلی خجالت میکشیدم بگم که میشه یکیتون،
میشه یکیتون از دستم بگیرید؟
میشه کمکم کنید از رو جوب رد شم؟
روم نمیشد بگم...
صبر کردم یه ذره خلوت شه تا اگه نتونستم رد شم کسی بهم نخنده...
تصمیممو گرفتم،
به محض اینکه پامو برداشتم از رو جوب رد شم
زیر پام خالی شد!
نوک کفشم از لبه ی جوب لیز خورد و
محکم زانوم خورد به لبه ی جوب
از شدت درد همونجا نشستم کنار جوب
زانومو بغل کردم و آروم گریه کردم...
از زانوم خون میومد،
یکم که گذشت،
پا شدم همونجوری لنگان لنگان رفتم سمت خونه
به هیچکی نگفتمو رفتم حموم پامو شستم
کم کم خون بند اومد ولی تا یه ماه
فقط درد میکشیدم...
میخوام بگم که هیچ وقت نشد یکی دستمو بگیره...
اون همه ادم از اونجا رد میشدن ولی کسی از دست
یه پسر بچه ی ۶ ساله نگرفت تا بتونه از رو جوب رد شه...
عوضش نمیدونم چرا هیچ وقت نشد از جلوی کوچکترین اتفاقا ساده رد بشم
یه بار با یکی از دوستام رفتیم طبیعت گردی
یه جا زیلو پهن کردیم و یکم نشستیم
چند دقیقه بعد دیدم چنتا مورچه اومدن رو زیلو و دوستم 
هی با انگشتش دونه دونه مورچه ها رو له میکرد
چن بار بهش گفتم نکن
این کارش خیلی عصبیم میکرد...
برگشتم گفتم
چرا له میکنی
خندید گفت چیه مگه؟! مورچه ست دیگه!
پاچه شلوارمو یه ذره دادم بالا تو رفتگی استخون پامو نشونش دادم
گفتم اینو میبینی
گفت اره
گفتم این شکسته
چندین روز بخاطرش ناله کردم از دردش
مورچه ها جان دارن
اونا هم پا دارن
میشکنه!
دردشون میاد...
رفت تو فکر...
خیلی وقتا حتی به بی اهمیت ترین چیزای دورو برم توجه کردم
چیزایی که توی دید خیلی از آدما بی اهمیت ترینه...
خیلی وقتا دست خیلیارو گرفتم
وقتی دیدم کسی مشکلی داره و نمیتونه حلش کنه
برا اینکه آروم بشه،تمام تلاشمو کردم تا مشکلشو حل کنم
آخه هنوز اون روز که زانوم زخم شد یادم نرفته
آخه اگه کسی کمک میکرد...
واسه همین نمیتونم به کسی کمک نکنم
تا میتونستم دست آدمای دور و برمو گرفتم ولی...
اینروزا مشکل پشت مشکل
کاش یکی دستمو بگیره
آرومم کنه
تو چشماش نگاه کنم و اطمینان داشته باشم که مشکلم حل میشه.......






نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : مورچه، جوب، حساب، خجالت، خون، خلوت، شکسته،
لینک های مرتبط :


جمعه 10 مرداد 1399 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()


بعد از این همه مدت،
یکی هم پیدا شد ما رو ناز کنه!
موهامو آروم تکون میده
میریزه روی پیشونیم،
روی پوستم حرکت میکنه،
موهای بی جونِ دستامو داره ناز میکنه و
این ور اون ور حرکتش میده...
با تمام وجودم دارم ناز کردنشو حس میکنم....
چه آرامش بخشه...
هیچ وقت کسی نازم نکرده بود،
چقد دلم میخواست یکی نازم کنه...
باد رو میگم،
با ملایمت داره میزنه به صورتم
به دستام
به پاهام...
یه گوشه ی بالکن دراز کشیدم و
از لابلای برگای درخت گردو،
دارم سو سو زدن ستاره ها رو میبینم...
آسمون آروم و پر از ستاره
همیشه میگفتم یکی از این ستاره ها مال منه
اما الان بین اینهمه ستاره
میگم هیچ کدوم از اینا مال نیست
آخه هیچ کدومو دوس ندارم
آخه ستاره ها فقط از دور قشنگن...
همین نوازش بادو با هزارتا از اون
ستاره ها عوض  نمیکنم...
بی منت داره نازم میکنه،
بدون اینکه بهش بگم
یا ازم انتظاری داشته باشه
داره نازم میکنه،اخه میدونه که،
گاهی باید مرد ها رو هم ناز کرد.





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : آرامش، ناز، باد، نوازش، ملایم، منت، مرد،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 1 مرداد 1399 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات