کوچه ی بینام
درباره وبلاگ


.
پشت حصار تنهایی ام
پیچکی روییده
یادگاری از دوست
برای سال های دلتنگی...
.
.
.
مدیر وبلاگ : NaFa .



صفحات جانبی
بیت کوین ثروت

پیوندهای روزانه
فروشگاه ایران5040
فروش ساعت مچی
دانلود آهنگ های جدید | ضربان موزیک
ثبت آگهی
دارالترجمه رسمی
آشپزخانه صنعتی
سقف متحرک
تجهیزات آزمایشگاهی
طراحی رستوران
دارالترجمه رسمی
طراحی نما
ساخت وبلاگ
تبادل هوشمند
تبادل اکسیف
اینم تبادل
وبلاگدهی
تبادل لینک رایگان
تبادل لینک سه طرفه
تبادل لینک
تبلیغات رایگان
تبادل لینک با پیج رنک 5
گلدسته
طراحی سایت اندروید
معرفی سایت
تبادل لینک رایگان|هوشمند
سیستم تبادل لینک رایگان
پارتیشن و مبلمان اداری
تبادل لینک قناس
استاربینو
متن آهنگ
هوادار موزیک
آپلود عکس
بی باک موزیک
دایرکتوری تبادل لینک رایگان
تبادل لینک
تبادل شونصد طرفه
تبادل لینک رایگان
خرید بک لینک قوی
تبادل لینک
طراحی وب
سیستم تبلیغات کلیکی بنری
دانلود آهنگ های جدید
تبادل لینک اتوماتیک
دانلود آهنگ شاد
دانلود آهنگ جدید
تبادل لینک
لاگر
سایت تبادل لینک رایگان
خرید پستی ارزان
خرید پستی
پرداخت قبض
راهنمای گردشگری
خرید عینک آفتابی
قیمت خودرو
فروشگاه اینترنتی
شارژ مستقیم ایرانسل
خرید ساعت
آپلود عکس
آپلود عکس
آپلود عکس
مرکز فروش لایسنس قانونی و معتبر
بیتکوین
بیت کوین رایگان
خرید پستی
خرید عینک آفتابی
خرید ساعت
شب صدا
علوم انسانی
دانلود مرورگر پرسرعت ۲۰۱۹
خرید پستی
دانلود پایان نامه
دانلود فیلم ایرانی
ــ وبـلاگ نویسی بهـترــ
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نویسندگان
NaFa . (60)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
پنجشنبه 10 مرداد 1398 :: نویسنده : NaFa .
نباید کسی رو بخاطر یکی دیگه رها کرد...
آدم وقتی به یکی متعهد میشه،نباید به فکر آدم جدید بیفته...
ممکنه بخاطر مشکلاتی که دارین زندگی براتون خسته کننده باشه
بله این وسطم ممکنه با آدمای بهتری آشنا بشی
ممکنه هم چهرشون برات جذاب تر باشه،هم موقعیت بهتری داشته باشن...
اما شروع کردن رابطه با آدمای دیگه به چه قیمتی؟!
به قیمت نابود شدن زندگی یه آدم؟!
شاید تو ندونی که این کارت چه تاثیری تو زندگی اون آدم داشته باشه ولی
همینکه حرف زدنای تو رو با یه آدم جدید میبینه و غصه میخوره خودش خیلیه...
چون هیچ کاری از دستش برنمیاد....
بیاد بهت چی بگه؟
بگه داره میمیره تو صب تا شب با اون مشغولی؟
بگه خاطرات خوبتون رو مرور میکنه و دلش برات تنگ میشه؟
بگه یه ثانیه از اونهمه وقتی که صرف طرف میکنی میتونه جلو غصه خوردنشو بگیره...
جلو اشکاشو بگیره...
جلو نا امیدیشو...
بله تو هیچ وقت خبر نداری که روز و شبش چجوری میگذره...
تو فقط به فکر خودتی......
به خیال اینکه آدم جدید آینده ی قشنگتری برات بسازه...
نمیگم هر کسی لایق اینه که به پاش بمونی ولی
اونی که خودت با چشمات ببینی که چقد بخاطرت خودشو به آب و آتیش زد
لایق این نیست که بشینه و دلخوشیهای تو رو با یه آدم جدید تماشا کنه و گریه کنه...
آره روزای اول آشنایی قشنگتره،
دنیاست دیگه...،ممکنه یه روزی تو رو هم با یکی دیگه عوض کنن...
وقتی دیدی اونی که یه روزی همه کست بود،
همه جا هواشو داشتی...
همه جا دستشو میگرفتی...
هیچ جا نمیزاشتی احساس تنهایی کنه...
الان داره ثانیه به ثانیه وقتشو با یکی دیگه میگذرونه،
اون وقت میفهمی دلتنگی ینی چی...







نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 5 مرداد 1398 :: نویسنده : NaFa .

بعضی موقع ها نباید آدم از خودش ضعف نشون بده،

باید محکم و قوی باشه،
اما وقتی پای عشقت در میون باشه...
قویترین آدم روی زمینم باشی باز پیشش کم میاری،
نمیدونه که برای هر کسی یا هرچیزی انقد ضعف نشون نمیدی،
پیش خودش فک میکنه که ضعیفی،
واسه همین هر بلایی که دلش خواست سرت میاره
آخرشم دنبال یه ادم ایده ال میگرده تا از دستت خلاص شه....
چن روز پیش برا یه سفر کاری رفتم یکی از شهرا که
اصلا دوس نداشتم پامو اونجا بزارم،بخاطر خاطرات تلخی که ازش دارم،
خاطراتی که هنوز فراموشم نشده،
از همون ورودی شهر،
همه چی یادم افتاد،
انقد دلتنگ بودم.......،
از شیشه ماشین خیره به این ور اونور...
هرچیزی که میدیدم یه خاطره بود،
خاطره از کسی که یه روزی همه کسم بود
کسی که اگه بهم نامردی نمیکرد،شاید مسیر زندگیم اینجوری تغییر نمیکرد...................
چون دیرم شده بود سریع رفتم دنبال کارام...
اصلا حال و روزم خوب نبود،به زور کارامو راست و ریس کردم و برگشتم،
نزدیک ظهر بود،
باید زود راه میفتادم تا شب تو جاده رانندگی نکنم،
ولی انقد دلتنگ بودم....
از دلتنگی پاشدم رفتم محله شون،
کلا همه چی تغییر کرده بود
اکثر ساختمونایی که قبلا دیده بودم نوسازی شده بودن،
حتی خونه ی اونا...
البته فقط نمای خونشونو تغییر داده بودن...
پنجره ی رو به کوچه شون....
چه شبا موقع دلتنگی میرفتم روبروش وایمیسادمو همدگیرو نگا میکردیم......
من همیشه میرفتم تو کوچه و اون میومد از پنجره همدیگرو نگاه میکردیم....
شده بود تو هوای سرد زمستون سه یا چهار ساعت وایسادم تا بیاد فقط چند دقیقه ببینمش،
چون موبایل نداشتم که بهش خبر بدم تو کوچه م...
خودش اتفاقی از پنجره نگا میکردو میدید که من اونجام....
بعضی وقتا انقد منتظر میشدم که از شدت سردی هوا دست و پام بی حس میشد....،نمیفهمید که منتظرشم،برمیگشتم...
هی... خداییش تاحالا انقد غصه نخورده بودم...
چقد سختی کشیدم تا بهش برسم....
اما اخرش با نامردی تنهام گذاشت،
هی....،
برا این میگم نامردی چون اینجور ادما خودشون میگن که ما فقط کنجکاو بودیم،
میگن که آدم حتما باید عقد کرده ی طرف باشه تا اسمشو بزارن خیانت...
شاید تقصر خودمه،
شاید بیش از حد به ادما ارزش قایل میشم،
راست میگن من خودمو دوست ندارم،
شاید اگه بجای ارزش قایل شدن و دوست داشتن بیش از
ظرفیت آدما به خودم ارزش قائل میشدم،دنبال بهتر از من نمیگشتن
شاید الان شرایط جور دیگه ای بود....
تقصیر خودمه...
هرکی باهام نمک خورد،نمکدونشو رو سرم شکست....
هی....
داشت دیرم میشد،ماشینو روشن کردمو را افتادم سمت جاده...
تمام طول مسیرو فقط فکر میکردم...
۱۳ سال پیش باهاش آشنا شدم،
۱۳ سال کم نیست....
حتما پیش خودش فک مینکه فراموشش کردم....
الانم بلاک ریپورتم کردن که ازشون بدم بیاد فراموششون کنم،
شاید کاری به کار کسی نداشته باشم ولی هیچ وقت فراموش نمیکنم،
من حافظه م خیلی قویه،خیلی...





نوع مطلب :
برچسب ها :