درباره وبلاگ


بیا دختــــــرم
بیا زیبـــــــــــای بارانی
بیا که پدرت،پســــــــری تنهاست...

مدیر وبلاگ : . NaFa .
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
چه پست هایی رو دوس داشتین؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
SEO
کوچه بی نام





این که هنوز عاشقم و 
این که هنوز به یادتم
این که هنوز یه جا دارم
حتی توی خیالتم
این که دارم غرورمو
بدون تو میبازم
من که هنوز با همه چی
به خاطر تو میسازم،
هنوزم بهت وفادارم
هنوز فکر توئه کارم
بگو جونم که میدونی
پیشت اعتبار دارم،
هنوز از رو نرفتم که
ازت دست برنمیدارم
واسه دوست داشتنت این بار
دیگه شرطی نمیذارم
این که هنوز فکرتم و
عکست رو دیوار منه
این که هنوز آروم میشم
حرفتو هر کی بزنه
این که هنوز تو سینمی
 به جای قلبم میزنی،
غرقت شدم نمیدونم
که من توام   
یا تو منی...




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : هنوز، عاشقتم، خیال، غرور، فکر، غرق، عکس،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 30 خرداد 1398 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()

از دست دلم دیونه شدم...
دست از سرم بر نمیداره،
اگه بدونی قلبم و مغزم چه جنگی واسه خودشون را انداختن؟!
قلبم مجبورم میکنه به نوشتن
مغزم میگه ننویس،
برا چی مینویسی؟برا کی مینویسی؟
قلبم یاد خاطرات خوب میفته،
مغزم خاطرت بدو یادم میاره...
آخرش این مغزمه که از پا در میاد...
تعجبم نمیکنم چون از بچگی خودم احساسی بودنمو درک میکردم...
یادمه ۵-۶ سالم بود
من و خواهرم که ازم یه سال کوچیکتره 
باهم میرفتیم خونه داییم،زن داییم خواهرش خونه ی اونا زندگی میکرد
یه دختر تقریبا ۲۲-۲۳ ساله بود،موهای بور و بلند و چهره ی زیبایی داشت،وقتی منو خواهرم از در میرفتیم داخل بدو بدو میومد خواهرمو بغل میکرد میرفت کنار حوض می نشست و کلی قربون صدقش میرفت،خواهرم چشاش عسلی و مث خودش تقریبا موهای بلند ولی خرمایی رنگ داشت،اونو بغل میکرد،نازش میکرد و ساعتها باهاش حرف میزد...،منم از یه گوشه باغچه نگاشون میکردم و یه جورایی حسودیم میشد
از اینکه بغلش میکرد،از اینکه نازش میکرد،از اینکه بوسش میکرد...
اما منو انگار اصلا نمیدید....
دلم میگرفت و برا خودم مشغول میشدم خاک بازی،ولی همش دلم پیش اونا بود....
الان درسته بزرگ شدم ولی انگار همون پسر بچه ی کوچیکم که دلش میخواست یه بار بغلش کنن...
بعد مدتها کسی رو پیدا کرده بودم که دوسم داشت،بغلم میکرد، بغلشو با دنیا عوض نمیکردم،سرمو میزاشتم رو پاش نازم میکرد،دستمو بوس میکرد...
هر کاری میکردم تا از پیشم نره،هر کاری که از دستم بر میومد...
اما یهو منو از بغلش انداخت دور...
جوری که ۵ سالگیم یادم بیفته و همون حس تمام وجودمو بگیره
حس اینکه الان یکی دیگه تو بغلشه...
حس اینکه یکی دیگه رو ناز میکنه...
حس اینکه یکی دیگه رو میبوسه...
حس اینکه حرف زدن و مهربونیاش مال یکی دیگه شده....
هیچکی نمیتونه مث من از ته دل دردشو حس کنه،
چون ۵ سالگیم عین فیلم جلو چشممه....







نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : خاطره، خاک بازی، پنج سالگی، درد، قربون صدقه، خواهر، عسلی،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 26 خرداد 1398 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()

چقد بلاتکلیفی بده...
از یه طرفی دلم میخواد تنها باشم
از یه طرفم همش دلتنگ میشم
اصلا نمیدونم برا چی یا برا کی دلم تنگه...
دیشب داشتم خواب میدیدم
یه خواب ترسناک
یهو بیدار شدم،تنها بودم
نمیدونم چرا با اینکه بیدار شده بودم هنوز میترسیدم
داشتم به خودم میگفتم من تنهایی چجوری زندگی کنم
الان دارم از ترس می میرم...
ینی باید بعد از این اینجوری زندگی کنم؟!
من تنهایی رو دوس نداشتم
ولی مجبورم دیگه اینجور زندگی کردنو قبول کنم
هی....
این روزا به سختی داره میگذره...
انقد غم و غصه ریخته رو سرم که گاهی فک میکنم اصلا برا چی زنده م...
بیرون که میرم ادمایی رو میبینم که محتاج یه لقمه نونن،به خودم میگم من که کسی رو ندارم لاقل به اینا کمک کنم....
کمک کردن به آدما رو دوس دارم ولی گاهی فک میکنم که من تو این دنیام که دیگران راحت زندگی کنن....
خودم اصلا آرامش ندارم،
یه بارم نشده یکی دست خودمو بگیره،
نمیگم همشو ولی فقط یکی از غمامو از رو دوشم برداره...
اونروز حالم زیاد خوب نبود
پا شدم رفتم دکتر
خانم دکتر خواست فشارمو کنترل کنه...
رو صندلی کناریش نشستم،تقریبا نیم متری با میزش فاصله داشت بهم گفت مچتو بزار رو میز،وقتی گذاشتم فشار سنجو وصل کرد بازوم...
کارش که تموم شد خواست ضربان قلبمو کنترل کنه،
انگشتشو گذاشت روی رگ دستم
نمیدونم چرا دستم شدید شروع کرد به لرزیدن
بدجور بغضم گرفت
خودم قشنگ لرزش دستمو میدیدم
انقد این مدتو تنهایی غصه خورده بودم
وقتی نبضمو گرفت دلم نمیخواست دستشو از رو مچم  برداره....
قلبا داشتم گریه میکردم ولی چشمام هیچ چیزی رو مشخص نمیکرد،فقط لرزش دستم بود...
توی یه لحظه کلی خاطره از ذهنم رد شد....
دلم تنگه
نمیدونم برا کی یا برا چی
کاش یکی بود درکم میکرد
مهربونیام،خوبیام واسش اهمیت داشت
دستشو میگرفتمو میزاشتم روی سینم
همونجوری که دستش رو سینمه خوابم میبرد،
خیلی وقته که نمیتونم راحت بخوابم....









نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : بلا تکلیف، ترسناک، زندگی، دکتر، ضربان، خوبی، مهربون،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 22 خرداد 1398 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات