درباره وبلاگ


بیا دختــــــرم
بیا زیبـــــــــــای بارانی
بیا که پدرت،پســــــــری تنهاست...

مدیر وبلاگ : . NaFa .
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
چه پست هایی رو دوس داشتین؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
SEO
کوچه بی نام





به تو فكر می كنم
و قدم میزنم در پیاده رو های دلتنگی
و تنهایی را بین دو چشمم
قسمت میكنم
گاه تو را می بینم؛
گاه خاطراتم را كه در كف پیاده رو جان می دهند...




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : فکر، جان، پباده رو، گاه، تو، یاد، خاطره،
لینک های مرتبط :


دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()
سلام
خیلی با خودم کلنجار رفتم که دیگه چیزی اینجا ننویسم اما
آخه آروم نمیشم،مجبورم یجوری خودمو آروم کنم...
انگار مریض شدم،مریضی که دستش از هر کس و
هرچیزی کوتاس و تنها چیزی که یه ذره آرومش میکنه نوشتنه...،نمیدوم شاید یه روزی بخونی و مسخره م کنی
شایدم گریه کنی از اینکه زندگیم چقدر با زجر گذشته...
روزای عادی یکم دلم آرومه اما وقتایی که به خوابم میای
انقد پریشون میشم....
آخه تو که رفتی،تو که حتی اسمم یادت نمیاد برا چی به خوابم میای؟
خیلی بیتابم،خیلی
تو حالت خوبه معلومه،داری پروفایلت عکس میزاری....
عکستو که نگا میکنم،یه آدم معمولی رو میبینم
مطمینم برا غریبه ها معمولی تر هم هست...
ادمی که شاید برا هرکسی انقد مهم نباشه که بخاطرش بیاد
چیزی بنویسه یا کاری کنه برا من انقد مهمه که حتی 
با اینکه گذاشته رفته وقتمو صرفش میکنم....
دیدن عکست آرومم نمیکنه،چون من دلتنگ وجودتم
دلتنگ بودنت،
آخه یادمه وقتی از هم دور بودیم،حدود چند ماه
فک کنم ۷-۸ ماه بود ندیده بودمت،اما میتونستم تحمل کنم،حتی با ندیدنت هم دلم آروم بود چون میدونستم پونه ی منی،چون میدونستم منو میخوای،
اما الان،ثانیه به ثانیه م داره با حسرت میگذره
چون دیگه نیستی،
خوابم که میای بدتر میشه حالم
چون بیدار که میشم میبینم نیستی............
خواب دیدم تو یه خونه ای که زمان بچگیم زیاد کنارش بازی
میکردم بودی،یادمه بچه که بودم کنار اون خونه همیشه یه کندوی خالی میزاشتن،توی خواب اون کندو رو باز کردم
دیدم توش یه کم عسل هستش،یه تیکه با مومش برداشتمو خواستم برم دیدم تو داری از پنجره نگاه میکنی....
دوستتم کنارت بود،
داشتی منو بهش نشون میدادی و نمیدونم چی بهش میگفتی،تو رو که دیدم حتی توی خواب حالم بد شد
جوری که وقتی بیدار شدم دیدم مژه هام خیسه....
تو خواب دلم میخواست زنگ بزنم صداتو بشنوم
اما طبق معمول،میدونستم زنگ بزنم جوابمو نمیدی
یا ممکنه چیزی بگی که تمام وجودمو غصه بگیره،
تو همین فکرا بودم که از خواب بیدار شدمو
الان مث همیشه دارم از بیتابی میمیرم
خیلی حالم بد شده خیلی
چاره ای ندارم جز اینکه تحمل کنم...
دستم از همه چی و همه جا کوتاس،
دلم میخواست فقط یه لحظه دستتو بزارم رو چشمام....
اخه انقد گریه کردم برات...،
آخه انقد باهاشون انتظارتو کشیدم....،هم زمان بودنت، هم مث الان زمان نبودنت.....
تنها قسمتی از منه که خیلی
بخاطرت زجر کشیدن
با دستات اشکاشونو پاک کنی،
فقط همین یه کارت میتونه
تمام غصه هامو از یادم ببره.....
همین یه کار باعث میشه دیگه لز دستت دلخور نباشم
هی....
با اینکه میدونم اگه خودت نمیخواستی هیچ وقت نمیرفتی
اما دلم میخواست یه بار بتونم با مامانت حرف بزنم
بهش بگم چرا نزاشتین ما ازدواج کنیم؟
من که دخترتونو قد چشام دوس داشتم....





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : کلنجار، مریض، مسخره، دلتنگ، بچگی، بیتاب، پاک،
لینک های مرتبط :


شنبه 28 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()
سلام
این روزا خیلی حالم بده،
فک نمیکنم وبلاگ حتی یادت مونده باشه ولی
اگه بیای و تاریخ پشت سر همِ پستارو ببینی خودت متوجه
میشی که چقد حال دلم داغونه،
داشتم به این فک میکردم که ای کاش اونروز که اومدم خواستگاری و مامانت جواب رد داد،همون روز ولم میکردی
درسته بدترین اتفاق تو تمام زندگیم بود،ولی
تحملش برام راحت تر بود،
فکرش تا این حد زجرم نمیداد،
چون میدونستم دست خودت نبوده،
تازه تا این حد هم وابستت نشده بودم...
گلایه م ازت اینه که چرا گفتی صب کن تا
ماما رو راضی میکنم.....
۲ سال دیگه نگهم داشتی و بعدش با کمال نامردی 
بهم گفتی که نمیخوامت،ازت خواهش کردم گفتم برا چی تنهام میزاری؟! 
گفتی مامانم نمیزاره ازدواج کنیم،
گفتم خب از طریق بزرگترا حلش میکنم،
برگشتی گفتی از چشمم افتادی،
گفتی دیگه حتی اگه مامانمم بخواد،خودم نمیخوام...
میدونی کارت از کُشتن یه آدم هم بدتر بود؟
نه نمیدونی!
منو اگه میکشتی الان اینارو نمینوشتم،
الان قلبم آروم بود،
الان از غصه دق نمیکردم....
ولی به این روزم انداختی!
ناراحت رفتنت نیستم،ناراحت زخم زبوناتم
تک تکشون ثانیه به ثانیه تو گوشمه،
فقط،
با اون کارات،
موندم برای چی اصلا دلتنگتم؟
انقد دلتنگ صداتم،دلتنگ صدا کردن اسمم...
اگه بدونی از وقتی که رفتی حتی یک شب راحت خوابم نبرده؟!
سال به سال داره میگذره ولی من دلم آروم نمیگیره....
حقم تنهایی نبود،دلمو اینجوری ببری که حتی نتونم
با یکی دیگه تنهایمو پر کنم،هیچکسی رو نتونستم بیارم تو دلم
چقد دلم میخواد یکی دستمو بگیره بگه دیگه غصه نخور....
هر از گاهی خودم دستمو میگیرم،
با گریه جایی که تو میبوسیدی رو میبوسم...
من خیلی احساسی بودم،خیلی
انقد دلم تنگ میشه که مجبورم میشم اینجوری خودمو آروم کنم
کاش یکی درک میکرد دارم چی میکشم....
اشکام همینجوری بی اختیار میریزه رو گونه هام...
اگه یه وقت بین حرفام دیدی همش نوشتم
دارم گریه میکنم به مردانگیم شک نکن،
اگه چاقو رو گلوم میزاشتن به خاطر جونم گریه نمیکردم ولی...
هیچ وقت نمیفهمی از اولین باری که جلو بانک دستاتو میبوسیدمو گریه میکردم تا الان،چقد برام عزیز بودی و هیچ قطره اشکم بی دلیل نمیریخت رو گونه م....
میدونم یه زمانی خودت اینارو میخونی و خودت گریت میگیره،
اون وقت تازه میفهمی که چی به سرم آوردی،
نمیدونم چرا دیگه با نوشتنم آروم نمیشم،
همش فکر این می افتم اگه ازدواج کنی چی میشه،
اگه عروس بشی چجوری تحمل کنم.............
دوس داشتی عکس دونفره بزاری پیجت،
همش فک میکنم عکس دو نفره تونو ببینم چه حالی میشم......
دیگه نمیتونم بنویسم...






نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : وقت، شک، چاقو، سرم، عزیز، قطره، اتفاق،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 25 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic