تبلیغات
کوچه ی بینام - مطالب فروردین 1398
کوچه ی بینام
درباره وبلاگ


.
پشت حصار تنهایی ام
پیچکی روییده
یادگاری از دوست
برای سال های دلتنگی...
.
.
.
مدیر وبلاگ : NaFa .



صفحات جانبی
بیت کوین ثروت

پیوندهای روزانه
فروشگاه ایران5040
فروش ساعت مچی
دانلود آهنگ های جدید | ضربان موزیک
ثبت آگهی
دارالترجمه رسمی
آشپزخانه صنعتی
سقف متحرک
تجهیزات آزمایشگاهی
طراحی رستوران
دارالترجمه رسمی
طراحی نما
ساخت وبلاگ
تبادل هوشمند
تبادل اکسیف
اینم تبادل
وبلاگدهی
تبادل لینک رایگان
تبادل لینک سه طرفه
تبادل لینک
تبلیغات رایگان
تبادل لینک با پیج رنک 5
گلدسته
طراحی سایت اندروید
معرفی سایت
تبادل لینک رایگان|هوشمند
سیستم تبادل لینک رایگان
پارتیشن و مبلمان اداری
تبادل لینک قناس
استاربینو
متن آهنگ
هوادار موزیک
آپلود عکس
بی باک موزیک
دایرکتوری تبادل لینک رایگان
تبادل لینک
تبادل شونصد طرفه
تبادل لینک رایگان
خرید بک لینک قوی
تبادل لینک
طراحی وب
سیستم تبلیغات کلیکی بنری
دانلود آهنگ های جدید
تبادل لینک اتوماتیک
دانلود آهنگ شاد
دانلود آهنگ جدید
تبادل لینک
لاگر
سایت تبادل لینک رایگان
خرید پستی ارزان
خرید پستی
پرداخت قبض
راهنمای گردشگری
خرید عینک آفتابی
قیمت خودرو
فروشگاه اینترنتی
شارژ مستقیم ایرانسل
خرید ساعت
آپلود عکس
آپلود عکس
آپلود عکس
مرکز فروش لایسنس قانونی و معتبر
بیتکوین
بیت کوین رایگان
خرید پستی
خرید عینک آفتابی
خرید ساعت
شب صدا
علوم انسانی
دانلود مرورگر پرسرعت ۲۰۱۹
خرید پستی
دانلود پایان نامه
دانلود فیلم ایرانی
ــ وبـلاگ نویسی بهـترــ
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نویسندگان
NaFa . (58)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
شنبه 17 فروردین 1398 :: نویسنده : NaFa .

آن شب طوفان بود،
سرد و بوران بود ،
ابر می‌بارید ، زمین حیران بود ،
پُل ها شکستند ،
آسمان هم ریخت !
سیلاب ِ مرعوب ، از شور ِ بلوا
جا به ردِّ ِ پا ، در مسیر ِ رود
به مانعی خورد ، راه خود گم کرد
گیج در پیچِ ، خیس‌ ِهرکوچه
دنبال یک راه،
تا رسد به دریا،
این داستان بود
شاید می‌ترسید
چونان که طفلی ، مفقود گشته
درپی مادر ، سوی خیابان بود
خانه تنهایی ، خود میزبان بود
آغوشی ‌گشود ...
در چشم خانه ، سیلاب اما ،
بس هراسان بود !
شاید می ترسید
راهی جانگزا ، پیش ِ رو می‌دید!
لایه لایه گِل ، 
آمیزه‌ی ترس ، همراه با غم
نقش بر دیوار ، روی ایوان بود
بید مجنون شد ، در ته خانه
شاخه می‌شست و
در غم رستاک ، از هجوم ِ آب 
سر تکان می‌داد ،
نوحه می خواند و هم پریشان بود
با تکان های ، بی‌درنگ ِ خود ،
فریاد می‌زد...
غصه دار ِ این ، درد و جولان بود 
هرکوبه‌ی ِ آب ، بر دل خانه
چون کوبشی بر ، طبل ِ عدم بود !
قلبم دمادم ، هی فرو می‌ریخت
من مانده بودم با خانه ای آب
من مانده بودم همراه وهمی !
سایه ای بی‌تاب !
سایه غمین بود ! سر در گریبان
شاید به فکر ِ ، پس از طوفان بود !
آن شب که این خواب ، تو را می‌ربود ،
همراه گشتی ، بر سریر ِ رود ،
خواندی به ساز و همراهی باد : بدرود ، بدرود !
عطر ِ رُزِ مرگ در کهکشان بود
آنشب برایم ، پُر از تنهایی ،
در فکر بودم ، برای فردا
هر ثانیه اش ، که بی پایان بود !
آن شب طوفان بود!





نوع مطلب :
برچسب ها :
جمعه 9 فروردین 1398 :: نویسنده : NaFa .
چقد بده دلتنگ کسی باشی که خودش خبر نداره؟
چقد بده که هر شب باهاش درد دل کنی و نشنوه؟
دلم تنگ شده باز،نمیدونم گاهی حس میکنم که
این دلتنگی برا تو نیست
حس میکنم برا کسی یا هر موجودی غیر از
تو باشه ولی نمیدونم چرا آخر شب که میرسه
کسی جز تو به ذهنم نمیاد
انگار دلیل همه ی این دلتنگا تویی
امروز یه دختریو دیدم،یکمی ازش خوشم اومد
اولین بار بود که بعد از تو از کسی خوشم میومد
سوار یه پراید سفید شده بود
شال زرد و مانتوی مشکی تنش داشت
یه لحظه به خودم گفتم ینی باز بشینم از
اول شروع کنم؟یه نفرو باز به دلم بیارم؟
به پلای خراب شده ی پشت سرم نگا که کردم
گفتم؛بیخیال
من که برا یه نفر اونهمه خوبی کردم اما
اصلا براش اهمیت نداشت و گذاشت و رفت
دیگه انرژی ندارم دوباره برا یه نفر دیگه...
تازه معلوم نیست آخرشم اونم پشیم بمونه یا نه!
سرمو انداختم پایین و دیگه نگاش نکردم
اومدم خونه و همش فکرم مشغول بود
الان اومدم رختخوابمو پهن کردم،سعی میکنم بخوابم تا
این افکار ازم دور شه اما هر چقد سعی کردم نشد،
خیلی دلم بیقراری میکنه،نمیتونم خودمو اروم کنم،نمیتونم
دارم مینویسم،یه ذره نوشتن آرومم میکنه
ولی کوتاه مدت!
تا چند ساعت آروم میشم و دوباره دلم بی تابی میکنه
یادمه پیارسال ساعت ده نشده چشام خودبخود
خواب میرفت و فک کنم صب ساعت ۷ اینا بیدار میشدم
اما از پارسال،حتی یه شب نشده من چشام خواب بره
همش سعی کردم به زور خودمو بخوابونم،
اونم چه خوابیدنی...
فک کنم هر ده دقیقه یه بار از خواب میپرم و دوباره غصه هام یادم می افته،
انقد اینجوری بیخوابی کشیدم که دیگه اصلا تمرکز ندارم
دستام میلرزه،
انقد که ماما ازم پرسید؛تو چرا دستات میلرزه؟!







نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 7 فروردین 1398 :: نویسنده : NaFa .
ساعت ۶ صبح شد...
نمیگم که کلا نخوابیدم ولی هر یکی دو ساعت یه بار از
خواب پریدم...
نمیدونم این حس بی قراری بخاطر چیه که من دارم
حس دلتنگی
دلم تنگه،خیلی هم دلم تنگه
نمیدونم درک میکنی که ادم دلتنگ باشه و نتونه با
هیچی چیزی خودشو آروم کنه ینی چی؟
همش به رویاهایی که داشتم فک میکنم و
بخاطر نقش بر آب شدنشون غصه میخورم
خودت رفتی اما نمیدونم چرا یادت دست از
سرم بر نمیداره،فک کنم ۲ سال شده که رفتی...
همش یاد بلوار کشاورز می افتم
یادمه اولین باری که اومدم پیشت اونجا رو 
یکی از صندلیا نشستیم،
یادمه طول مسیر که از میدون جهاد میرفتیم سمت بلوار
خودت آروم دستمو گرفتی،من هنوز خجالت میکشدم
دستت رو بگیرم....
انقد خوشگل شده بودی که هر لحظه نگات میکردم بیشتر
خوشحال میشدم که مال من شدی،سیر نمی شدم از
از نگاه کردن به صورتت...
یادته اولین باری که همدیگرو بغل کردیم؟
یادته چقد بی تاب بودی واسه بغل کردنم؟
اختلاف قدمون فک کنم یه ده سانتی میشد و
تو همیشه از این شاکی بودی،همیشه میگفتی چرا سرم
رو سینت نمی افته،واسه همین یادم مونده بود و
هر جا که دلت بغل میخواست سعی میکردم رو یه
سکویی چیزی وایسم که سرت رو سینم بیفته
تا آروم بشی،یادته یه بار از پارک لاله برگشتیم و
همون بلوار کشاورز نشتیم؟
روبروی همون رستورانی که باهم
رفته بودیم؟مانتو کرمت تنت بود
حوصلت سر که میرفت آرنجتو میزاشتی روی زانوهات و
زمینو نگاه میکردی،منم از دلتنگی درست از روی کتفت میبوسیدم
هر از گاهیم شانه ی سمت چپتو میبوسیدم‌،
نمیدونی چقد برام آرامش بخش بود...
نمیدونی بوسیدن کتفت چقد آرومم میکرد...
الانم همونجوری دلتنگم‌
اما نیستی بازوتو ببوسم دلتنگیم رفع شه
نیستی از کتفت ببوسم و بخاطر داشتنت دلم  آروم بگیره
بعد از تو چه روزایی میرفتم پارک لاله و تک تک صندلیایی
که باهم نشسته بودیم رو نگا میکردم،جات چقد خالی بود...
بعد از تو چه روزایی تو بلوار کشاورز رو اون صندلیا تنهایی نشستم...
تنهای تنها‌،
آهنگ گوش میکردم و وقتی که دختر پسری رو باهم میدیدم
بی اختیار اشکام سرازیر می شدن،سریع قطره اشکمو پاک میکردم تا
متوجه نشن...
چقد از میدون ولیعصر تا خوابگاهتون رو قدم میزدم اما آروم نمیشدم
شاید هزار بار قایمکی اومدم از کنار خوابگا رد شدم
چشمام خیره ی پنجره هاش بود
فک میکردم الان شاید پشت پنجره باشی...
تا اینکه آخرین روز یاته پیغام دادم؟
گفتم تو رو خدا فقط یه لحظه بزار از پنجره نگات کنم؟
فک کنم ۷-۸ ماه میشد که نه گذاشته بودی صداتو بشنوم،
نه خودتو ببینم....
گفتی میام بیرون،
اومدی اما چه اومدنی....
اومدی دیدمت ولی ای کاش هیچ وقت نمی اومدی...
اومدی کنارم و خواستم باهات دست بدم دستاتو
پشتت قایم کردی،
انگار دنیا رو سرم خراب شد...
چرا؟من که پنج سال باهات محرم بودم؟!
یادته پارک ساعی سرتو گذاشته بودی رو زانوم و دستمو میبوسیدی؟
کف دستم و درست نرمی نزدیک انگشت شصت رو،چی شد که
واسه دست دادن باهام دستتو پشتت قایم کردی؟چرا؟
آخه بی انصاف به قول خودت هنوز قرضتو پس نداده بودی،
ینی هنوز رابطمون کامل تموم نشده بود،چطور دلت اومد باهام دست ندی؟
رابطه رو تنهایی تموم کرده بودی آره؟
تو این پنج سالی که باهات بودم،هیچکدوم از بلاهایی که سرم آوردی
تا این حد دلمو نسوزونده بود،واسه همینه هیچ وقت یادم نمیره...
الان دلتنگ همین دخترم،همین دختری که دستشو ازم قایم کرد
همین دختری که براش هر کاری کردم تا فقط کنارم باشه
ازش غیر از این هم هیچی نخواستم
اما آخرش براش شدم نامحرم!
ناراحت نیستم خانوم
ناراحت نیستم
یه روزی دلت برا تک تک دیونه بازیام تنگ میشه
همون شب بهت گفتم بزار من به کمک بزرگترا
مامانتو راضی کنم،اما برگشتی چی گفتی؟
گفتی فک نمیکنی تا الان با یکی دیگه باشم؟
گفتی مامان هم راضی بشه،من دیگه نمیخوامت!
باشه نخوا،من که بخیل نیستم،پیش هرکس که خوشحالی،
خوشبخت باشی.







نوع مطلب :
برچسب ها :


( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4