درباره وبلاگ


بیا دختــــــرم
بیا زیبـــــــــــای بارانی
بیا که پدرت،پســــــــری تنهاست...

مدیر وبلاگ : . NaFa .
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
چه پست هایی رو دوس داشتین؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
SEO
کوچه بی نام




سلام پونه خانوم
خانومی بودی و خانوم شدی....
هر وقت میخواستم نازتو بکشم بهت میگفتم خانومی...
هنوزم توی تنهاییام،توی درد دلای شبانم خانومی صدات میکنم
یادمه چن روز بعد از رفتنت بهت گفتم خانومی،
برگشتی گفتی دیگه نگو خانومی...
فک نمیکردم امروز به جایی برسم که جای خانومی بهت بگم خانوم...
داشتم خوابتو میدیدم،از خواب پریدم انقد بیتاب بودم مجبور شدم
بازم بیام اینجا و دوباره با نوشتن خودمو آروم کنم...
خواب میدیدم قایمکی اومدم خونتون تا تو رو ببینم
هیچکی خونه نبود و تو تنها بودی
اما تو یه اتاقی بودی که من داخلشو نمیدیدم
منتظر بودم درو باز کنی و بیای بیرون ببینمت
نمیدونم چقدر ولی مدت زیادی منتظر موندم اما 
انگار نمیخواستی از اتاق بیرون بیای،یهو دیدم در خونه باز شد و
مامان بابات اومدن خونه،منم از ترس رفتم تو حموم قایم شدم
داشتم از لای در نگاه میکردم که دیدم مامانت در اتاقو زد و 
تو از اتاق بیرون اومدی صورتتو نمیدیدم و
پشتت به من بود،دیدم چمدوناتو برداشتی و
داری میری یه جایی،حدس زدم که میخوای بری تهران...
همونجوری از لای در نگا میکردم که دیدم داری میری سمت حیاط
 در حیاطو دارشتی باز میکردی
همنطوری با مانتو و شالی که قبلا دیده بودم چمدون به دست
از در خارج شدی و من نتونستم صورتتو ببینم....
چه حسرتی میکشم که نتونستم صورتتو ببینم پونه...
رفتی و مامانت درو بست،من توی حموم موندم و نتونستم بیام بیرون
در حموم انگار قفل شده بود،نشستم برا رفتنت گریه میکردم که از
خواب بیدار شدم،پونه همینجوری دارم گریه میکنم به قرآن چشام
خیس اشکه،زیاد خوابتو میبینم و بیدار که میشم به این حال میفتم
میبینی با رفتنت چیکار کردی؟!
خودت به خیال خودت رفتی اما اینجوری تو زندگی من جا موندی
اینجوری یادت،خوابت،خیالت داره از غصه داغونم میکنه
پونه مردن بهتره یا اینجوری زندگی کردن؟
زندگیم اینجوری شده....
میدونی به چی فک میکنم؟به این فک میکنم خودت الان چجوری 
زندگی میکنی؟یه بار خوابمو دیدی؟از خواب بیدار میشی تو چه حالی؟
حتی یه بار شده دلتنگم بشی؟
شده یادم بیفتی و بگی خیلی دوسم داشت؟
چجوری تونستی فراموش کنی پونه جان؟من چرا نمیتونم؟
تو رفتی و داری زندگیتو میکنی،اما من
من شب و روز از دوریت غصه میخورم
دلتنگتم و وقتی نمیتونم ببینمت،وقتی نمیتونم دستای نازتو بگیرم
وقتی نمیتونم سرتو بغل کنم،میام اینجا با گریه مینویسم...
رمز هم گذاشتم که نه تو و نه هیچ کس دیگه ای نتونه بخونه
شاید یه زمانی قبل از مردنم رمزارو پاک کنم
شاید اونموقع بیای بخونی و ببینی از دوریت چی کشیدم...
شاید اونموقع بیای بخونی ببینی که جز من برا
هیچ پسری عزیز نبودی و نیستی
کی میتونست حتی وقتی که رفتی نازتو بکشه؟
یه روزی اینارو میخونی و میبیتی که کیو با چی عوض کردی...
شاید اونموقع بدونی یه مرد از رو ضعف گریه نمیکنه
یه مرد کسی رو جای عشقش نمیتونه بیاره و برا این گریه میکنه
دلم برات تنگ شده،انقد که تمام دلتنگیای دنیارو کنار هم بزاری
نمیتونی حجم دلتنگی منو تصور کنی
توی خیالم سرتو گذاشتم رو سینم و
حرفایی که بالا نوشتم رو برات میخونم و گریه میکنم...





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : خانوم، خانومی، بیتاب، حیاط، پونه، ناز، خیال،
لینک های مرتبط :


شنبه 25 اسفند 1397 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()
سلام
حالم خیلی بده،شبا تا ساعت ۲-۳ بیدارمو
به آینده ای که خراب شد فک میکنم
دلم خیلی گرفته،پروفایل اینستاتو دیدم،
بی اختیار اشکام اومد رو گونه هام
چه شال قشنگی گرفتی،خیلی بهت میاد،
میدونم برا عشقت میپوشی و ذوق میکنه،نگات میکنه
دلتنگیاشو پیش توعه،غصه هاشو با تو آروم میکنه
من فقط خودمم و خودم،با خودم حرف میزنم
خودمو دلداری میدم،گریه میکنم،
دیگه عادت کردم به این شرایط
واسه همین نمیام سمتت
جواب پیغاماتو ندادم چون دلیل نداره دیگه بهت
جواب بدم،ترکم کردی رفتی،دیگه دلسوزیت چیه؟
زیر پات لهم کردی دیگه چیزی مونده ازم که پیغام میدی؟
میدونم بخاطر گریه کردنم ازم بدت میومد ولی
من دلم اینجوریه،دلتنگ که بشم اشکام بی اختیار میاد
الانم دارم با گریه اینارو مینویسم،رمز گذاشتم که نتونی بخونی
نمیدونم شایدم رمزشو پیدا کنی و بخونی اما نمیخوام بدونی که
هنوزم دلتنگت میشم
نمیخوام بدونی هنوزم تا نصف شب چشمم انتظار پیغامتو میکشه
اما نمیخوام اینارو بدونی
دلم آروم نمیشد،انقد بی تاب بودم آخرش اومدم اینجا باهات درد دل کنم
تو خیالم هرشب اخرین باری که دیدمت رو یادم میاد
همون شب که قسمت دادم بیای ببینمت
چقد دلم واسه دستات تنگ شده بود
همون دستایی که توی تاکسیا با تمام احساسم میگرفتم 
مطمینم سنگدل ترین آدم هم حس میکرد احساسم چجوریه
ولی دستتو پشتت قایم کردی
اخه منتظر بودم دستاتو ببوسم
بزارم روی سینم،ولی فک کنم خیلی کٽیف بودم که 
پشتت قایمشون کردی
خوشبحالت آرومی،خوشبحالت راحت تونستی بری پیش یه مرد دیگه
خوشبحالت تونستی منو باهاش عوض کنی
من بخیل نیستم،دعا کردم خوشبخت بشی
هیچ وقت نفرینت نکردم
خودم بهت حق انتخاب دادم،یادته میگفتی نمیشه امتحان کنم؟
و حتی گذاشتم امتحان کردی و منو ول کردی و رفتی پیش یکی دیگه
عوضش با گریه برا ازدواجت دعا کردم
هیچکی اینکارو نمیکنه،حتی متنفر هم میشه
ولی دل من تنفر بلد نیست
گذاشتم تو رفتی
رفتی آروم شدی،از مخالفت مامانت راحت شدی،از من،از مشکلات...
اما خودم نمیدنم چرا آروم نمیشم
هنوزم کسی رو نتونستم جات بیارم
جاتو هر شب بغل میکنم و
با گریه تا نیمه شب بهت فک میکنم...




نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : خواب، اینستاگرام، دلتنگی، غصه، انتخاب، تنفر، بغل،
لینک های مرتبط :


جمعه 17 اسفند 1397 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()

هرکه را نیست میسر که دل از دانه کند
عمر بیحاصلش از رود زمان میگذرد
تلخی و شادی ایام به مسکین و غنی
بگذرد بر همه حتی به شهان میگذرد




نوع مطلب : شعر، 
برچسب ها : مسیر، دل، دانه، عمر، مسکین، غنی، سه،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 16 اسفند 1397 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()


( کل صفحات : 2 )    1   2   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic