درباره وبلاگ


بیا دختــــــرم
بیا زیبـــــــــــای بارانی
بیا که پدرت،پســــــــری تنهاست...

مدیر وبلاگ : . NaFa .
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
چه پست هایی رو دوس داشتین؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
SEO
کوچه بی نام






بعضی موقع ها نباید آدم از خودش ضعف نشون بده،
باید محکم و قوی باشه،
اما وقتی پای عشقت در میون باشه...
قویترین آدم روی زمینم باشی باز پیشش کم میاری،
نمیدونه که برای هر کسی یا هرچیزی انقد ضعف نشون نمیدی،
پیش خودش فک میکنه که ضعیفی،
واسه همین هر بلایی که دلش خواست سرت میاره
آخرشم دنبال یه ادم ایده ال میگرده تا از دستت خلاص شه....
چن روز پیش برا یه سفر کاری رفتم یکی از شهرا که
اصلا دوس نداشتم پامو اونجا بزارم،بخاطر خاطرات تلخی که ازش دارم،
خاطراتی که هنوز فراموشم نشده،
از همون ورودی شهر،
همه چی یادم افتاد،
انقد دلتنگ بودم.......،
از شیشه ماشین خیره به این ور اونور...
هرچیزی که میدیدم یه خاطره بود،
خاطره از کسی که یه روزی همه کسم بود
کسی که اگه بهم نامردی نمیکرد،شاید مسیر زندگیم اینجوری تغییر نمیکرد...................
چون دیرم شده بود سریع رفتم دنبال کارام...
اصلا حال و روزم خوب نبود،به زور کارامو راست و ریس کردم و برگشتم،
نزدیک ظهر بود،
باید زود راه میفتادم تا شب تو جاده رانندگی نکنم،
ولی انقد دلتنگ بودم....
از دلتنگی پاشدم رفتم محله شون،
کلا همه چی تغییر کرده بود
اکثر ساختمونایی که قبلا دیده بودم نوسازی شده بودن،
حتی خونه ی اونا...
 البته فقط نمای خونشونو تغییر داده بودن...
پنجره ی رو به کوچه شون....
چه شبا موقع دلتنگی میرفتم روبروش وایمیسادمو همدگیرو نگا میکردیم......
من همیشه میرفتم تو کوچه و اون میومد از پنجره همدیگرو نگاه میکردیم....
شده بود تو هوای سرد زمستون سه یا چهار ساعت وایسادم تا بیاد فقط چند دقیقه ببینمش،
چون موبایل نداشتم که بهش خبر بدم تو کوچه م...
خودش اتفاقی از پنجره نگا میکردو میدید که من اونجام....
بعضی وقتا انقد منتظر میشدم که از شدت سردی هوا دست و پام بی حس میشد....،نمیفهمید که منتظرشم،برمیگشتم...
هی... خداییش تاحالا انقد غصه نخورده بودم...
چقد سختی کشیدم تا بهش برسم....
اما اخرش با نامردی تنهام گذاشت،
هی....،
برا این میگم نامردی چون اینجور ادما خودشون میگن که ما فقط کنجکاو بودیم،
میگن که آدم حتما باید عقد کرده ی طرف باشه تا اسمشو بزارن خیانت...
شاید تقصر خودمه،
شاید بیش از حد به ادما ارزش قایل میشم،
راست میگن من خودمو دوست ندارم،
شاید اگه بجای ارزش قایل شدن و دوست داشتن بیش از
ظرفیت آدما به خودم ارزش قائل میشدم،دنبال بهتر از من نمیگشتن
شاید الان شرایط جور دیگه ای بود....
تقصیر خودمه...
هرکی باهام نمک خورد،نمکدونشو رو سرم شکست....
هی....
داشت دیرم میشد،ماشینو روشن کردمو را افتادم سمت جاده...
تمام طول مسیرو فقط فکر میکردم...
۱۳ سال پیش باهاش آشنا شدم،
۱۳ سال کم نیست....
حتما پیش خودش فک مینکه فراموشش کردم....
الانم بلاک ریپورتم کردن که ازشون بدم بیاد فراموششون کنم،
شاید کاری به کار کسی نداشته باشم ولی هیچ وقت فراموش نمیکنم،
من حافظه م خیلی قویه،خیلی...




نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : یادگاری، کادو، خاطرات، نامردی، کنجکاو، ارزش، نمک،
لینک های مرتبط :


شنبه 5 مرداد 1398 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Mobile Traffic | سایت سوالات