درباره وبلاگ


بیا دختــــــرم
بیا زیبـــــــــــای بارانی
بیا که پدرت،پســــــــری تنهاست...

مدیر وبلاگ : . NaFa .
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
چه پست هایی رو دوس داشتین؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
SEO
کوچه بی نام





دلت که آروم باشه،زود خوابت میبره....
خب خیالی نداری که نذاره چشات رو هم بیاد....
دلت آتیش باشه،مجبور میشی پاشی زانو هاتو بغل کنی و خیره به در و دیوار بمونی...
شاید قشنگ ترین شب واسه یه پسر توی تمام زندگیش شب خواستگاری باشه...
یاد شب خواستگاری افتادم،تلخ ترین شب زندگیم....
دل تو دلم نبود،
از همون لحظه که مادر زنگ در خونشونو زد،
چه رویاهایی برا خودم داشتم میبافتم....
از خریدن لباس عروس آبی گرفته تا نوشتن اسممون رو حلقه ها...
هی...
 آخرین روزایی که پیشم اومد و داشت از جدایی حرف میزد،مانتو آبی پوشیده بود،بین همه ی لباسایی که تاحالا پوشیده بود فقط اون مانتو توی ذهنم مونده....
رنگ آبی خیلی دوس داشتم،اما الان شده رنگ غصه م
هی...
چه رویاهایی برا خودم میبافتم...
فک کنم قصری که تو رویاهام داشتم میساختم ۲۰ دقیقه طول نکشید که همش رو سرم آوار شد،
مادر زنگ زد و گفت بیا دنبالم،دیگه خوب نیست بیشتر از این مزاحمشون بشیم........
وقتی این جملاتو با یه لحن خاص شنیدم
بغضمو قورت دادمو با یه صدای ضعیفی گفتم چشم
اون لحظه،تنها چیزی که میدیدم قطره قطره سقوط اشکام رو فرمون ماشین بود...
رفتم کنار کوچشون وایسادم،مادر که سوار ماشین شد،گفت مادرش خیلی بهم بی احترامی کرد،همینجوری مث یه تیکه چوب خشکم زده بود،هیچی نتونستم بگم و
سرمو انداختم پایین،چرا آخه؟!هنوزم برام جای سواله چرا با یه خواستگار اینجوری رفتار کنن...
شبشو اصلا نفهمیدم چجوری به صب رسوندم،انقد حالم بد بود که نمیتونستم حتی راحت نفس بکشم،
صبش با هزار بدبختی پا شدم رفتم سر کار،
هر نقطه ای از کارخونه که خلوت بود میرفتم اونجا و حرفای دیشب مادر یادم میفتادو یه ریز گریه میکردم....
،خیره به زمین،
لایه ی اشک دور مردمک چشمم،
جلومو اصلا نمیدیدم...
تنها چیزی که حس میکردم بادی بود که خاکای ریز اطرافو باخودش میاورد و میزد رو صورتم....
بعدش یاد حرفای خودش میفتادم که میگفت صبر کنی مامانمو راضی میکنم... 
با اینکه مادرو قد دنیا دوسش دارمو حاضر نیستم یه تار موشو با دنیا عوض کنم،ولی اونروز به خاطرش مادر هم رنجید...،
اما من بازم به حرفش گوش دادمو صبر کردم،میگف صبر کنی مامانمو راضی میکنم،
خیلی صبر کردم،
سه سال صبر کردم ولی بعد سه سال اومد گفت مامانم نمیزاره بهتره بری،
گفتم بزار من راضیش میکنم،
من با بزرگترا، با دوستای بابات صحبت میکنم کمک میکنن مامانتو راضی میکنیم
اما برگشت گفت اگه مامانمم بخواد،من دیگه نمیخوام....







نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : خواستگار، خواستگاری، عروس، داماد، ازدواج، جدایی، جواب رد،
لینک های مرتبط :


جمعه 7 تیر 1398 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()
نظرات پس از تایید نشان داده خواهند شد.


 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic