بازم تنها شدم 
قبلا یه انگیزه ای واسه نوشتن داشتم
اما الان نمیدونم واسه چی مینویسم،یا واسه کی مینویسم!
دلم خیلی تنگه،هم داره تند تند بارون میاد هم باد...
صداش حس بدی بهم میده،نمیدونم چرا بی قرارم
دیروز رفتم واسه مادرم کادو بخرم،برگشتنی سر راه از گل فروشی چن شاخه گل هم
خریدم اومدم سوار ماشین شدم،تا خواستم سویچ مایشنو بچرخونم و استارت بزنم
یه آن کسی رو دیدم که...
خودمو گم کردم! 

از خجالت حتی نفهمیدم دارم چیکار میکنم
حتی رومو یکم برگردوندم که متوجه نشه دیدمش 

شاید بخاطر این کارمم ناراحت شد
نمیدونم
اصلا نفهمیدم چیکار کردم...
بدجوری هم دلم گرفت میخواستم بعد از گل فروشی یه راست برم سمت خونه
اما انقد دلم گرفت به خودم گفتم یه دوری تو خیابون بزنم بعد برم خونه
تا مادرم متوجه ناراحتیم نشه،مادرم منو خوب میشناسه!
چون کلا آدم شاد و خنده رویی ام و بامزه
انقد که اگه یه روز خونه نباشم مادرم زود زنگ میزنه و میگه کجایی
دلمون واست تنگ شده نمیای...
واسه همین تا برم خونه فورا میفهمن از چیزی ناراحتم و بعدش
هی سوال جواب.................
بگذریم
برگشتم خونه و دیدم آبجیام و
داداشم کادوهایی خریده بودن که بیشتر از 300-400 تومن قیمتش بود
من خیلی خجالت میکشیدم که من نتونستم مث اونا....
یه کادوی ارزونتر گرفته بودم،کادو رو که دادم
از ناراحتی رفتم حیاط کنار درخت سیب نشستم
هوا هم تاریک شده بود,یه لحظه گریم گرفت...
آخه تو دنیا هیچکیو به اندازه مادرم دوس ندارم
چون تو 26 سال زندگیم حتی یه بارم ازش نرنجیدم
خودمم اگه خونه باشم حتی نمیزارم تو خونه یه چوب کبریت از رو زمین برداره
حتی بخواد بره یه لیوان آب بخوره زود بلند میشمو میرم واسش آب میارم
از خواهرام بیشتر بهش میرسم حتی موقعی که مریض شده بود
خودم واسش شام و نهار درست میکردم و نمیزاشتم خواهرام...
ناراحت بودم داشتم با خودم حرف میزدم
و به این فکر میکردم که چرا من نتونستم واسش
کادوی قشنگتری بخرم، یه لحظه دیدم مادرم اومد حیاط
زود بلند شدم خودمو جم و جور کردم تا متوجه ناراحتیم نشه،
مادرم بهم گفت کادوی هیچکی به اندازه کادوی تو خوشحالم نکرد,خودمم حس کردم
که حرفش از ته دل بود و از چشماش هم میخوندم که از کادوی من خیلی خوشش اومده...
خندیدم و یکم دلم آروم شد...
اما امروز؛اما امروز بازم ناراحتم...
اگه منم مث داداشم و آبجیام کار مناسبی داشتم
الان بهترین کادوی دنیا رو واسش میخریدم...
بخاطر کارم خیلی ناراحتم! 

یکم دیر دانشگا قبول شدم,همش هم تقصیر خودم بود!
کلا کامپیوتر خوب بلد بودم,به صورت تجربی هرچی از کامپیوتر بگی یاد گرفته بودم
جوری که بعد از اینکه دبیرستانمو تموم کردم با یکی از معلمای فنی حرفه ای آشنا شدم
اونم بخاطر اینکه من کامپیوتر خوب بلد بودم بهم پیشنهاد کرد که برم تو فنی حرفه ای کامپیوتر
تدریس کنم,یه سال اونجا تدریس کردم و چون علاقه ی زیادی به کامپیوتر داشتم
بار اول کنکور شرکت کردم  و تو انتخاب رشته کامپیوتر رو انتخاب کردم اما از بدشانسی قبول نشدم؛و برا اینکه
شب و روزم این شده بود که حتما دانشگا قبول بشم و میخواستم حتما مهندس بشم
تدریس رو ول کردمو و (که الان خیلی بخاطر این کارم پشیمونم...)
اومدم دوباره یه سال خوندم و کاردانی تاسیسات قبول شدم
از شانس بد من هم هرچی درس پیش بود (ریاضی پیش - فیزیک پیش...)
همه شو تو چارتمون گذاشته بودن که نکنه تو دبیرستان چیزی از یادمون رفته باشه!!!!
93 واحد رو تو 5ترم تموم کردم،چون درسم خیلی خوب بود
یکی از استادا که الان رئیس نظام مهندسی استان آ.غ هستش اون موقع
 بهم قول داد که با دانشگا صحبت کنه تا
من دروس کارگاهی رو تو دانشگا تدریس کنم,کلا یه مدت هم اسیر اون شدم ولی
دانشگا با اینکه درسم خوب بود و استادمون هم کلی تلاش کرد تا

خودش دروس تئوری و من عملی رو تدریس کنم،قبولم نکردن و... اومدم دوباره یه سال
نشستم برا کنکور خوندم گفتم بذا مهندسی مکانیک قبول شم شاید
اونموقع تونستم یه کار مناسبی هم داشته باشم
خلاصه تا 5 ماه روز و شب خوندم و 2-3 ماه مونده به کنکور مادرم مریض شد
کلا بیخیال درس شدم بخاطر این قضیه شب و روز نداشتم...
کنکور هم شرکت کردم قبول نشدم 

دوباره 6 -7 ماه مونده به کنکور 89 هر روز مینشستم از 7 صب تا 2 بعد ازظهر 
فقط یه ریز درس میخوندم؛حتما باید قبول میشدم...
آخرشم با رتبه 104 قبول شدم انقد خوشحال بودم...
نمیدونستم که وقتی درسم تموم شه هیچ کار خوبی گیرم نمیاد! 

نمیدونم از بدشانسی منه یا کلا بازار کار اینجوریه
بخدا وقتی شبای امتحان یادم می افته...
وقتی اون کتابای استاتیک و دینامیک مریام و نمیدونم ترمودینامیک و
معادلات دیفرانسیل و ریاضی مهندسی که با اون بدبختی
شب و روز نخوابیدیم و خوندیم یادم می افته....
بخاطر درس خیلی اذیت کشیدم...
اما آخرش...
نمیدونم قستم اینه.........

قسمتم اینه که واسه دوستی که من واسش زبان تخصصی ترجمه میکردم
من واسش پروژه کار میکردم... بره سر کاری که ماهی 2 میلیون تومن حقوقشه
و منم برم جاهایی که به زور 400-500 تومن...
خلاصه همه درموردم یک جانبه قضاوت میکنن!...

بخدا کارگری هم کردم,موقعی که دانشجو بودم پنجشنبه و جمعه تعطیل بودم
میرفتم یکی از باغای اطراف شهر کارگری میکردم,با بلوک خونه باغ درست میکردیم...
آخه به دانشجو که هیچ جا کار 2 روزه نمیدادن! روزای دیگه هم باید درس میخوندم...
بی خیال.....،
آخرش که منم یه کار خوب پیدا می کنم
تا آخر که اینجوری نمی مونم!
منم خدا رو دارم
ولی تو سرنوشتم تو قستم اینطوری بوده که تا الان کار مناسبی نداشتم
الان دارم آهنگ حمید عسگری رو گوش میدم
عاشق آهنگاشم,کلا از دوران دانشجوییم آهنگاشو دوس داشتم
خیلی وقت بود منتظر آلبوم جدیدش بودم,عاشق صداش و شعراشم
الان آهنگ "بزن بارون" رو گوش میدم؛یه ماهی میشه که اومده بازار
بارونم می باره... گوش دادن به آهنگش خیلی میچسبه


"
بزن بارون، ببار آروم
به روی پلکای خستم
بزن بارون تو میدونی هنوزم یاد اون هستم
با اینکه رفـــــــــــــــــــــــــــــــــــــت و پژمردم
هزار بار از غمش مردم
ولی بازم دوسش دارم
فکرش تنها نمی ذارم
بزن بارون، ببار آروم
به روی پلکای خستم
دارم هرشب میام از خــــــــــــــــونه بیرون،
هوای خونه سنگینه
من هر شعری که این روزا نوشتم
از تو غمگینه
بازم با گریه خوابم برد ،

بازم خواب تورو دیدم دوبــــــــــــــــــــــــاره
چقد غمگینم و تنهام
چقد میخوام که باز بــــــــــــــــــارون بباره
"