شاید نادرست باشد،
اما جایی خواندم تمام سلول های انسان هر
هفت سال یکبار جایگزین می شوند.
سلول های جدید همیشه به من چسبیده اند اما
تکلیف آن قدیمی هایی که
همراه خاطرات من بودند چه میشوند! 
لابد روزهایی که حواسم به آنها نبود و
به دنبال زندگی می دویدم پشت سرم می ریخته اند،
یعنی می خواهم بگویم هر آدمی که از کنارتان رد میشود
در واقع گونی سوراخِ پر از سلولی است که اگر رد سلول هایی که
پشت سرش می ریزند را دنبال کنید به جایی می رسید که
شاید شبیه خانه باشد، شاید شبیه اداره، شاید شبیه نیکمت پارک یا
هرجایی که آن آدم چندین بار خودش را از دست داده است.
خواستم بگویم شاید انگشتان دستی که
بین انگشتان دیگری قفل می شد، آن لب هایی که با دیگری می خندید و
آن پاهایی که روی سنگفرش پیاده روها به دنبال دیگری
می دویدند ریز به ریز و خرد خرد روی جاده ها و خیابان ها پاشیده است،
طوری که نمیتوان بصورت حجمی منسجم دیدشان.
خواستم بگویم با این حساب همه ی آدم ها از جایی به بعد دور ریختنی اند،
خواستم بگویم شاید همین الان پایم را روی ذرات چشم کسی گذاشته ام. 
خواستم بگویم شاید دفعه بعد که به حمام می روی،آب ذره های تو را به دور دست ترین نقطه ای ببرد که خودت نرفته باشی.
خواستم بگویم شاید بارها و بارها ذره هایت یکجا جمع شده اند و کسی را در آغوش گرفته اند که نمیشناسی اش.
خواستم همه این ها را بگویم اما مطمئنم توی بدن همه ی آدم ها یک سری سلول وجود دارند که نه کُند میشوند و نه کَنده.
خواستم بگویم این سلول های خاص وظیفه دارند که خاطرات را نگه دارند،
خواستم بگویم همین ها آدم را به کشتن میدهند......