درسته که تکیه به دیوار در حال ریزش حماقته،
ولی فکرشو بکن
وقتی بعد از گذروندن یه راه طولانی و خسته کننده،
دلت یه سایه ی خنک و یه تکیه گاه بی دغدغه بخواد،
اونموقع میگی ایشالله که آجری ازش تکون نمیخوره...
ولی وقتی تک تک آجرها،
مثل شادباش عروسی ریخت رو سرت،
اونوقت میفهمی که
همیشه حرف دل آدم با ایشالله ماشالله جور در نمیاد!
وقتی دلت بت میگه عاشقش شدی،
وقتی میری که به دیوارش تکیه کنی،
حداقل یادت باشه هرچقدرم دیوار های این دنیا رو محکم تر بسازن،باز احتمال ریختنش هست،بر خلاف اون چیزی که فکرشو میکنی...

مربی سیرک هر روز میره توی قفس شیر و تمساح، ته دلش می دونه شاید ایندفعه وقتی بیرون اومد، دستاش رو اون تو جا بذاره. هر چند چاره ای جز رفتن تو قفس نداره. 

بیا اینم دستای من،
برای تو،
هرکاری دوست داشتی باهاش بکن،
فقط یادت باشه خودم این دستا رو بهت دادم،
خودم گذاشتمش تو دستات،
خودم گذاشتمش رو موهات، رو لب هات،
با وجود اینکه می دونستم همیشه حرف دل آدم با ایشالله ماشالله جور در نمیاد!