درباره وبلاگ


بیا دختــــــرم
بیا زیبـــــــــــای بارانی
بیا که پدرت،پســــــــری تنهاست...

مدیر وبلاگ : . NaFa .
پیوندهای روزانه
نویسندگان
نظرسنجی
چه پست هایی رو دوس داشتین؟





جستجو

آمار وبلاگ
  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :
SEO
کوچه بی نام





دور و برت پر از آدمای جورواجور
پر از آدمایی با هزار رنگ
کنارت نباشن تنهایی،
باشنم تنهایی!
گاهی تنهایی بدم نیست
تنهایی قدم میزنی
تنهایی خرید میکنی
ته جیبت همیشه برا خودت می مونه
دیگه نگران نیستی برا کی برا چی کادو بخری
دیگه نگران نیستی کسی خوابه یا بیدار،حالش خوبه یا بد
دیگه هیچ کافه یا رستورانی نمیری،هروقت هوس غذای بیرون کردی
تو یه ظرف یه بار مصرف میگیری و دیگه دلشوره نداری کجا غذا بخوری
حتی گوشه ی پارک،حتی ته کوچه بن بست،هر جا که باشه،خودتی و خودت
دیگه از کسی خجالت نمیکشی،
دیگه میتونی برا خودت لباس بخری؛
البته اگه گذاشته باشن شوق و ذوق پوشیدن لباس ِ جدید برات مونده باشه...
هی...
آره تنهایی قدم میزنم
ته کوچه های بن بست میشنم
غذامو با گربه های توی کوچه ها قسمت میکنم،
نه کسی نگرانمه،
نه نگران کسی ام...
به قول سامان "واسم چیزی نموند شدم یه دوره گرد"
اره دنبال من نگرد
توی این دنیا فقط،
می مونه رد پایی که دور میشه ازت....





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : دلتنگی، تنهایی، دست نوشته، سامان جلیلی، دنبال من نگرد، آدم ها، ذوق و شوق،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 27 فروردین 1399 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()
خیلی وقت بود نمیخواستم بنویسم
ولی این روزا خیلی دلم گرفته،مخصوصا امروز...
ما هم یه جورایی خودمونو قرنطینه کردیم
البته قرنطینه برای من واژه غریبی نیست...
چون زندگی من با خیلیا فرق داره،
امروز فقط تو حیاط قدم زدم
توی خلوت خودم به حرفای مادر فکر میکردم...
مادری که جای جای تنش زخمی نقش بسته...
شاید بخاطر همین مظلومیتشه که
خیلی بیشتر از مادر و فرزند عادی دوستش دارم
آره قرنطینه برای من واژه غریبی نیست
آخه ۱۷ ساله که ما سفر نرفتیم...
این روزا که تنها سرگرمی تلویزیونه،وقتی بازش میکنی
میبینی میگن نگران نباشید بیشتر قربانیان کرونارو سالمندان تشکیل میدن...
حتی ترجمه خبر های خارجشیونم همینه
انسانم آرزوست...
وقتی این جمله رو میگن به چشمای پر از نگرانی مادر خیره میشم
خط و چین های اطرف صورتش تکانی میخوره
قشنگ ترس رو توی حرکت تک تک خط و چین های صورتش با عمق وجودم حس میکنم
امروزم که فوتی های شهرمونو اعلام کردن،
یهو مادر برگشت گفت:
راست میگن مردن با کرونا خیلی درد داره؟!
برگشتم گفتم مادرِ من اینا همش حرفه
بعدشم ما که تو خونه ایم،ما که هیچ جا نمیریم،
نگران نباش ما طوریمون نمیشه...
هرجوری شد آرومش کردمو پا شدم اومد تو حیاط
قدم میزدم،
پاهام نای راه رفتن نداشت ولی دلم میخواست پاشم برم بیرون
برم بالای یه کوه بشینمو تا میتونم گریه کنم
بعضی وقتا اتفاقی از گوشه لباسش میبینم جایی از بدنش سیاه و کبود شده
میگفتم مادر بازم افتادی زمین؟
چرا نمیگی آخه
فدای قلبت زخمیت بشم مادر که درداتو همیشه تو قلبت نگه میداشتی
آخه دردی مونده که تو نکشیده باشی؟!
از شکستن پات بگم یا از سوختن هر دو دستت؟
از شکستن دستت بگم؟
یا بخیه خوردن بالای چشمت؟
از پارگی رگ بینیت بگم؟
یا پارگی زیرچشمت با خرده شیشه های عینک؟
از شکستن سرت که روز ها رو دوشم این ور اونور میبردمت؟!
فدای نگاهای معصومانه ات بشم مادر
دردی هم مونده که تو نکشیده باشی؟
همون خدایی که تا الان مراقبت بوده،بازم ازت مراقبت میکنه...
دارم گریه میکنم،
دلم میخواد بشینم بالای کوه
دلم میخواد خدارو ببینم و
ازش بپرسم بگم
واقعا چرا؟






نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : دلم گرفته، قرنطینه، کرونا، قلب، سرع، زخم، تلخ،
لینک های مرتبط :


شنبه 23 فروردین 1399 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()

حس عجیبیه،
دلتنگی رو میگم...
دلم برا چیزی یا شخص خاصی تنگ نیست
نمیدونم چمه
ناراحتم
از خودم
از آدما
از خیلی چیزا...
از اونایی که بزرگترین اشتباهاتو در حقم مرتکب شدن ولی بخشیدم،
از اونایی که برا خوشحال کردنشون دست به هرکاری میزدم
از اونایی که بخاطرشون از گلوی خودم میبریدم...
مثل کوه پشت کسایی وایمیسادم که هیچ وقت به قلب کوچیکم رحم نکردن...
اره دلم تنگه
شاید دلم برای خدا تنگه
شاید خدارو اشتباهی تو جسم آدما میدیدم و خودمو به آب و آتیش میزدم تا
هرجور شده خوشحالش کنم
آخه از تنهایی خیلی بدم میومد
آخه نمیخواستم تنها باشم
دلتنگی رو دوست نداشتم
آخه میخواستم دلتنگ که شدم،
دستمو تو دستاش بگیره
بغلم کنه
با خیال راحت تو بغلش خوابم ببره...
دلم میخواست یه بار،فقط یه بار خودم متوجه نشم کی خوابم برده
آخه چند ساله که یادم نمیاد خودم خوابم برده باشه
همیشه منتظر شدم
همیشه در و دیوارو نگا کردم
به خودم پیچیدم تا بتونم بخوابم...
دلم یه خواب راحت میخواد
از اونایی که خودم متوجه نشم...
دلم آرامش میخواد
یه ارامش ابدی...



 





نوع مطلب : دلنوشته، 
برچسب ها : حس، عجیب، دلتنگش شدن، آرامش ابدی، دلتنگ دلتنگی، بغلش کردن، تنها غرق شدن،
لینک های مرتبط :


جمعه 15 فروردین 1399 :: نویسنده : . NaFa .
نظرات ()


( کل صفحات : 30 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...   
 
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic