تبلیغات
کوچه ی بینام
کوچه ی بینام
درباره وبلاگ


.
پشت حصار تنهایی ام
پیچکی روییده
یادگاری از دوست
برای سال های دلتنگی...
.
.
.
مدیر وبلاگ : NaFa .



صفحات جانبی
بیت کوین ثروت

پیوندهای روزانه
فروشگاه ایران5040
فروش ساعت مچی
دانلود آهنگ های جدید | ضربان موزیک
ثبت آگهی
دارالترجمه رسمی
آشپزخانه صنعتی
سقف متحرک
تجهیزات آزمایشگاهی
طراحی رستوران
دارالترجمه رسمی
طراحی نما
ساخت وبلاگ
تبادل هوشمند
تبادل اکسیف
اینم تبادل
وبلاگدهی
تبادل لینک رایگان
تبادل لینک سه طرفه
تبادل لینک
تبلیغات رایگان
تبادل لینک با پیج رنک 5
گلدسته
طراحی سایت اندروید
معرفی سایت
تبادل لینک رایگان|هوشمند
سیستم تبادل لینک رایگان
پارتیشن و مبلمان اداری
تبادل لینک قناس
استاربینو
متن آهنگ
هوادار موزیک
آپلود عکس
بی باک موزیک
دایرکتوری تبادل لینک رایگان
تبادل لینک
تبادل شونصد طرفه
تبادل لینک رایگان
خرید بک لینک قوی
تبادل لینک
طراحی وب
سیستم تبلیغات کلیکی بنری
دانلود آهنگ های جدید
تبادل لینک اتوماتیک
دانلود آهنگ شاد
دانلود آهنگ جدید
تبادل لینک
لاگر
سایت تبادل لینک رایگان
خرید پستی ارزان
خرید پستی
پرداخت قبض
راهنمای گردشگری
خرید عینک آفتابی
قیمت خودرو
فروشگاه اینترنتی
شارژ مستقیم ایرانسل
خرید ساعت
آپلود عکس
آپلود عکس
آپلود عکس
مرکز فروش لایسنس قانونی و معتبر
بیتکوین
بیت کوین رایگان
خرید پستی
خرید عینک آفتابی
خرید ساعت
شب صدا
علوم انسانی
دانلود مرورگر پرسرعت ۲۰۱۹
خرید پستی
دانلود پایان نامه
دانلود فیلم ایرانی
ــ وبـلاگ نویسی بهـترــ
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نویسندگان
NaFa . (60)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
جمعه 20 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : NaFa .
سلام
خیلی دلتنگم،
می دونم برا تو دلم تنگه ولی،
ولی سعی میکنم خودمو گول بزنم
سعی میکنم به خودم تلقین کنم که دلتنگ چیز دیگه ایم
دیگه چه فایده ای داره دلتنگ کسی باشی که نیست،
که حتی به تو فکر هم نمیکنه،
سخته نه؟
سخته دلتنگ همچین آدمی بودن؟
سخته دلتنگ هیچ بودن؟
آره خیلی سخته،
ساعت ۳ نصف شبه و دوباره دریایی از فکر و خیال اومده سراغم،
همش فک میکنم....
اصلا هیچی!
اصلا برا چی میام اینجا
اصلا برا چی حرفای دل داغونمو مینویسم؟!
هی...
نا امید شدن ینی این!
ینی اینکه دلخوش هیچی نباشی
کار،
پول،
لباس،
ماشین،
هیچی....
کاش ادما قبل از اینکه وارد زندگی کسی بشن،یکم روی وجدانشون کار کنن
اینجوری نا امید کردن یه نفر از ده بار کُشتنشم بدتره!
کسی که تو حال روز من باشه میفهمه چی میگم....
من شاید برا تو بی ارزش باشم،اما اگه چاقو میزاشتن رو گلوم،هیچ دختری رو
اینجوری رهاش نمیکردم،من یا انتخابش نمیکردم،یا اگه هم انتخاب میکردم
تا پای جونم باهاش می موندم...
من روز اول از تو خوشم نیومد،چون اون موقع عاشقت نبودم
اون دختر جذابی که تو رویاهام میدیدم تو نبودی
اما تو دلم گفتم همه چی که ظاهر نیست....
باهات موندم،
دار و ندارمو به پات ریختم،
اشتباهاتت رو بخشیدم،
به خاطرت از خواسته هام گذشتم،
اونجوری که دلت میخواست شدم،
عوضش منو اینجوری تنها گذاشتی و رفتی....








نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 18 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : NaFa .
سلام 
نمیدونم این سلام رو به کی دارم میگم...
وقتی میخوام چیزی بنویسم انگار یکی به حرفام گوش میده و
حس میکنم باید بگم سلام،تو که دیگه نیستی
تو که نمیبینی
تو که نمیخونی
به کی سلام میدم؟!
اگه بدونی بی کسی چقد بده؟
شاید خدا کلا دوس داره من تنها باشم،
یادته همیشه میگفتی تو چرا هیچ دوستی نداری؟
آخه من بیشتر با تو بهم خوش میگذشت،کنار تو آرامش داشتم
خب واسه اینکه ۲۴ ساعته یا به هم پیغام میدادیم،یا تلفنی
حرف میزدیم،مگه خودت نمیدیدی روزی چن ساعت بهت زنگ میزدم و
باهم حرف میزدیم؟خب وقتی نداشتم برا بقیه...
راستی یادمه همیشه میگفتی دوس داری تلفن که میزنم ساعتی باهات صحبت کنم،
وقتایی که کار داشتمو زیر یه ساعت باهات حرف میزدم ناراحت میشدی،یاته؟
الان چجوری تحمل میکنی؟
میدونم نمیتونی،چون میشناسمت،حتما کسی هست که....
چقد زجر آوره فکر اینکه کسی که تمام دنیات بود...........
امروز خیلی دلم گرفته بود،نمیدونم بخاطر ناراحتیم بود یا چی از صبح
تک تک دندونام چنان دردی میکرد که دلم میخواست محکم سرمو بکوبم دیوار،
فقط به خودم پیچیدم و دردو از درون تحمل میکردم،نمیزاشتم کسی
متوجه بشه،واسه همینم دردشو بیشتر حس میکردم....
ولی جالبه بین اون شدت درد،تنها چیزی که به ذهنم میومد
خاطراتمون بود،الان که نصف شبه و دردش اروم شده،بجاش قلبم شروع کرده به
درد کردن،انقد غصه ی تنهاییمو میخورم،اخه دوس داشتم یه نفرو داشته باشم
نه اینکه،اینجوری تنها بشمو.......
میدونم هیچ وقت درک نمیکنی دارم چی میگم
چون اصلا قلب نداشتی
احساس نداشتی
اگه یه ذره تو وجودت احساس بود،
پسری مثل منو اینجوری رها نمیکردی.......
پسری که دل هیچ موجودی رو نشکست
پسری که دستاتو دو دستی میگرفت تا پشتت خالی نباشه
ولی حق آدمایی مث من همین تنهاییه،
پسر هرچی عوضی تر،عزیزتر!
داشتم به این فک میکردم،که موقع خدا حافظی بهم میگفتی که
خیلی برا بدست آوردنم تلاش کردی،
میگفتی چندین بار پیش مامانت گریه کردی و ازش خواهش کردی که
بزاره باهم ازدواج کنیم،
ولی بعد از رفتنت،توی مجازی از خیلیا پرسیدم،همشونم گفتن
دختری که بخوادت امکان نداره از پیشت بره،
اما تو گذاشتی و رفتی،
موقع رفتنت موهای سفیدمو با گریه نشون دادم گفتم ببین از دوریت چی شدم؟!
برگشتی گفتی مشکل خودته!
آره گریه و تک تک موهای سفید من ارزشش همینقد بود که 
با تمام خونسردی بهم بگی مشکل خودته،اما اون وقت خودت تمام تلاشتو در
گریه کردن پیش مامانت بدونی!!!
اگه اون تلاشه؟پس منی که شهرمونو ول کردمو
بخاطر تو اومدم تهران چی؟
منی که هر دفه بهت پول تو جیبی میدادم چی؟
منی که مانتو،،شال،عینک مارک،لپ تاپ و... میخریدم چی؟حتی پول دانشگات...
منی که تو درست کمک میکردم چی؟
منی که شغلمو بخاطرت عوض کردم چی؟
منی که شب تا صب رو نمیخوابیدم میمودم تهران از
خستگی تو تاکسی کنارت خوابم میبرد،شبشم دوباره برمیگشتم شهرمون چی؟؟
خداییش خودت بودی ۹۰۰ کیلومتر پا میشدی بیای دیدنم؟
یادمه یه بار برات یه شال و کلاه خوشگل خریدم،
چقد با اونا دلم غش میرفت برات اونرور بردمت رستوران و بهتری غذا هارو
برات سفارش دادم،دقیقا موقع خوردن غذا ها شروع کردی به
تعریف کردن از شوهر مهسا،از جذابیتش،از کارایی که انجام میده...
اما یه لحظه به اینا فک نکردی.......،هر وقت یادم می افت آتیش میگیرم...
در مقابل اینا،و ارزشی که واسه اشک آدما قائلی،هیچ کاری برام نکردی،
هیچ کاری،گریه کردن که ارزشی نداره....
یادته موقعی،که جیبم پر بود و به همه خواسته هات میرسیدی،وقتی 
حرف از جدایی میومد میگفتی گوش شیطون کر؟
الان چی؟
مسیر زندگیمو به کل عوض کردی،
شاید اگه تو قول های الکی بهم نمیدادی،الان خوشبخت بودم.






نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 4 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : NaFa .
دارم با خودم فک میکنم که تو چطور یاد من نمی افتی؟!
آخه من مثلا یکی پارسال یه دستمال جیبی بهم هدیه بده تا الان
بیشتر از ۲۰۰ بار یادش می افتم...
موندم تو که ۵ سال کنارم بودی چطور شد که حتی یه بارم نیومدی سراغم
شب به شب دلتنگت شدم و یادت افتادم...
خیلی برام عجیبه که چرا هیچ وقت تو منت منو نکشیدی؟!
همیشه اونی که منت کشی میکرد من بودم.
یاد روزایی افتادم که یه ماه اومده بودم تهران دنبال کار میگشتم...
یادته باهم میرفتیم شهروند؟
یادته توی حیاط وسایلایی که خریده بودیمو نصف می کردیم،نصفشو تو میبردی خوابگا
نصفشم من؟
توی اون یه ماه یه عالم پول خرج کردیم...
دیگه برا اینکه زیاد پول خرج نکنم،شبارو برا شامم کلا الویه میخریدم و
میرفتم پشت دانشکده پزشکی مینشستم و میخوردم،یادمه یه گربه هم بود که
دوسه شب اومده بوده بهش الویه داده بودم دیگه هر شب ساعت ۹ میدونست
من میام اونجا،تا میومدم مینشستم کنار تیر برق،اونم پیداش میشد،
با یه نگاه معصومانه ای میو میو میکرد که واقعا دلم براش کباب میشد
الویه رو که باز میکردم یه لقمه برا اون میگرفتم،یه لقمه هم برا خودم
هی....
من الان دلم برا همون گربه تنگ شده،ته دلم میگم الام کجاس،چیکار میکنه....
و اگه واقعا میتونستم میرفتم یه بار از همونجا رد میشدم ببینم هنوزم همون اطرافه
یا نه....
اما تو،حتی یه بار یاد من انسان نیفتادی،
منی که حاضر بودم خار تو چشای من بره ولی تو پای تو نه!
منی که هرچی پول داشتم به پای تو ریختم
به خودم که میرسید حتی غذامو با نون خشک سر میکردم...
منی که بهترین لباسارو برا تو میخریدم و
خودم میشدم یه ادم تکراری،پولم نمیرسید برا خودمم لباسای خاص بخرم
لباسایی که وقتی پوشیدم تو جذبم بشی......
هی....
توی یه سالی که نه میزاشتی صداتو بشنوم و نه ببینمت،میدونی چند شب اومدم جلو خوابگا نشستمو با گریه پنجره های خوابگارو نگا کردم؟
هر روز عصر از ساعت ۴ که از سر کار برمیگشتم،از سر وصال تا
کوچه نوربخش پیاده میومدم که شاید تو راه ببینمت،
اما هیچ وقت ندیدم....
عادت هم کرده بودم که حتما از سمت میدون ولیعصر بیام
آخه توی اون مسیر خیلی باهم خاطره داشتیم،
تنها مسیری که قلب شکستمو آروم میکرد،همون مسیر بود
درسته تا ساعت ۱۰ شب اون مسیر رو چندین بار میرفتم و برمیگشتم تا
شاید ببینمت و با دیدنت آروم شم،اما وقتی نمیدیدمت و از همه دنیا دستم
کوتا بود،همون مسیر یه ذره آرومم میکرد،ولی وقتی برمیگشتم خوابگا
دوباره تا صب غصه ی رفتنتو میخوردم...،دوباره دلم برا
آروم کردن خودش میگفت که بیام همون مسیرو قدم بزنم ولی
دیر وقت بود چون نمیتونستم دوباره بیام،از غصه دق مرگ میشدم....
هی....
حتی یه بار انقد حالم بد بود،شب پاشدم از خوابگا زدم بیرون
اومدم کنار خوابگاتون،ساعت فک کنم ۱:۳۰ شب بود،یهو یه ماشین دیدم که
چراغ خاموش داشت میومد سمت کوچه تون،حدس زدم کلانتری باشه ولی
گفتم نه بابا کلانتری نیست و قایم نشدم،وقتی فهمیدم دیگه نتونستم....
اومد بهم گیر داد گفت باید بیای کلانتری...
خلاصه دیدم ول کن نیست یهو ذهنم رسید که کارت نظام مهندسی رو نشونشون بدم،
نشون دادمو گفتم بابا من ادم خلافکاری نیستم فقط یکم حالم گرفته بود
اومدم قدم بزنم....،اخرش بیخیال شدن و برگشتم خوابگا...
یادته اون شب قسمت دادم گفتم ترو قرآن فقط یه لحظه از پنجره نگا کن ببینمت؟
دیگه داشتم روانی میشدم،آخه یه سال بود نمیزاشتی نه ببینمت،نه صداتو بشنوم....
آخرش بخاطر التماسم جای از پنجره نگاه کردن اومدی بیرون خوابگا،
ولی وقتی اومدی بیرون،وقتی تو چشمام نگا کردی و گفتی فک نمیکنی
تا الان با یکی دیگه باشم؟!
انگار چاقویی که روی گلوم بود رو کشیدن و جونمو ازم گرفتن.............،
دیگه از اون شب به بعد، هیچ وقت نیومدم کنار خوابگا.
آخه من بخاطر تو،پدر مادرم،شهرم،خونه زندگیم،همه چیمو ول کرده بودم اومده بودم تهران،چجور دلت اومد اینجوری اوارم کنی و بیرحمانه بهم بگی مشکل خود ته،برگرد شهرتون!








نوع مطلب :
برچسب ها :


( کل صفحات : 20 )    ...   5   6   7   8   9   10   11   ...