پونـــــــــه

خیالبافی


ما عادت داریم به ترجمه کردن رفتار دیگران!
اگر اینطور نبود،اگر تا تقی به توقی نمیخورد از
رفتارهای کسی که به تازگی یک جای زندگیمان
پیدایش شده برداشت های عاشقانه نمیکردیم
و بعضی شب ها تا صبح روی فلان حرف یا
رفتارش حساس نمیشدیم و داستانی که
دوست داشتیم  را نمی ساختیم و ذوق نمیکردیم...
اینهمه آدم اسیر عشق های یکطرفه،اطرافمان نبودند؛
اشتباهمان اینست که فرصت نمیدهیم آدمها به زبان بیایند،
تا نگاه مهربان دیدیم خیال میکنیم عاشقانه است
تا کمی توجه و حمایت دیدیم دلمان به عشقی گرم میشود که
توی ذهنمان ساختیم و باورش کردیم
تا اسمش را صدا کردیم و در پاسخ "جانم" شنیدیم دلمان لرزید و
عشق آمد نشست روی شانه هایمان
اما این برداشت های اشتباه یکجا راه درست را پیدا میکنند و
دستشان رو میشود آن وقت اسمشان را میگذارند "سوء تفاهم" و
هیچ کاری هم از دستت برنمی آید
وقتی کسی اسمش را صدا زد و جانم شنید
وقتی نگاه هایی که تو تحویل گرفتی به دیگری سپرد
وقتی فهمیدی آهنگ عاشقانه ای که برایت فرستاد برای دیگران هم ارسال شده
وقتی به خودت آمدی و دست پیش بینی هایت رو شد،
تازه آن وقت می نشینی و کلاف دلخوشی هایت را میشکافی،
غصه میخوری و به حماقت خودت توی آینه میخندی
اما یاد میگیری تا آدمها با زبان خودشان خیلی چیزها را نگفته اند از
رفتارهای نامفهوم و اتفاق های پیش پا افتاده ی عادی چیزی که دلت میخواهد نسازی و ناراحت یا دلخوش نشوی...



  • نظرات() 
  • دور ریختنی


    شاید نادرست باشد،
    اما جایی خواندم تمام سلول های انسان هر
    هفت سال یکبار جایگزین می شوند.
    سلول های جدید همیشه به من چسبیده اند اما
    تکلیف آن قدیمی هایی که
    همراه خاطرات من بودند چه میشوند! 
    لابد روزهایی که حواسم به آنها نبود و
    به دنبال زندگی می دویدم پشت سرم می ریخته اند،
    یعنی می خواهم بگویم هر آدمی که از کنارتان رد میشود
    در واقع گونی سوراخِ پر از سلولی است که اگر رد سلول هایی که
    پشت سرش می ریزند را دنبال کنید به جایی می رسید که
    شاید شبیه خانه باشد، شاید شبیه اداره، شاید شبیه نیکمت پارک یا
    هرجایی که آن آدم چندین بار خودش را از دست داده است.
    خواستم بگویم شاید انگشتان دستی که
    بین انگشتان دیگری قفل می شد، آن لب هایی که با دیگری می خندید و
    آن پاهایی که روی سنگفرش پیاده روها به دنبال دیگری
    می دویدند ریز به ریز و خرد خرد روی جاده ها و خیابان ها پاشیده است،
    طوری که نمیتوان بصورت حجمی منسجم دیدشان.
    خواستم بگویم با این حساب همه ی آدم ها از جایی به بعد دور ریختنی اند،
    خواستم بگویم شاید همین الان پایم را روی ذرات چشم کسی گذاشته ام. 
    خواستم بگویم شاید دفعه بعد که به حمام می روی،آب ذره های تو را به دور دست ترین نقطه ای ببرد که خودت نرفته باشی.
    خواستم بگویم شاید بارها و بارها ذره هایت یکجا جمع شده اند و کسی را در آغوش گرفته اند که نمیشناسی اش.
    خواستم همه این ها را بگویم اما مطمئنم توی بدن همه ی آدم ها یک سری سلول وجود دارند که نه کُند میشوند و نه کَنده.
    خواستم بگویم این سلول های خاص وظیفه دارند که خاطرات را نگه دارند،
    خواستم بگویم همین ها آدم را به کشتن میدهند......



  • نظرات() 
  • کجا برم


    کجا باید برم که تو هر ثانیه م تو رو اونجا نبینم
    کجا باید برم که بازم تا ابد به پای تو نشینم
    قراره بعد تو چه روزایی من تو تنهایی ببینم
    دیگه هر جا برم چه فرقی میکنه از عشق تو همینم
    جوونیمو سفر کردم که از تو دورشم یک دم
    کجا باید برم تا یه دنیا خاطرات تو رو یادم نیاره
    کجا باید برم که یک شب فکر تو منو راحت بزاره
    چه کردم با خودم که مرگ و زندگی برام فرقی نداره
    محاله مثل من توی این حال بد کسی طاقت بیاره
    کجا باید برم
    کجا باید برم...



  • نظرات() 



  • مرد تنها


    آخرین پست ها


    آمار وبلاگ

    • کل بازدید : 18
    • بازدید امروز :
    • بازدید دیروز :
    • بازدید این ماه : 4
    • بازدید ماه قبل : 7
    • تعداد نویسندگان :
    • تعداد کل پست ها :
    • آخرین بازدید :
    • آخرین بروز رسانی :