تبلیغات
کوچه ی بینام
کوچه ی بینام
درباره وبلاگ


.
پشت حصار تنهایی ام
پیچکی روییده
یادگاری از دوست
برای سال های دلتنگی...
.
.
.
مدیر وبلاگ : NaFa .



صفحات جانبی
بیت کوین ثروت

پیوندهای روزانه
فروش ساعت مچی
دانلود آهنگ های جدید | ضربان موزیک
ثبت آگهی
دارالترجمه رسمی
آشپزخانه صنعتی
سقف متحرک
تجهیزات آزمایشگاهی
طراحی رستوران
دارالترجمه رسمی
طراحی نما
ساخت وبلاگ
تبادل هوشمند
تبادل اکسیف
اینم تبادل
وبلاگدهی
تبادل لینک رایگان
تبادل لینک سه طرفه
تبادل لینک
تبلیغات رایگان
تبادل لینک با پیج رنک 5
گلدسته
طراحی سایت اندروید
معرفی سایت
تبادل لینک رایگان|هوشمند
سیستم تبادل لینک رایگان
پارتیشن و مبلمان اداری
تبادل لینک قناس
استاربینو
متن آهنگ
هوادار موزیک
آپلود عکس
بی باک موزیک
دایرکتوری تبادل لینک رایگان
تبادل لینک
تبادل شونصد طرفه
تبادل لینک رایگان
خرید بک لینک قوی
تبادل لینک
طراحی وب
سیستم تبلیغات کلیکی بنری
دانلود آهنگ های جدید
تبادل لینک اتوماتیک
دانلود آهنگ شاد
دانلود آهنگ جدید
تبادل لینک
لاگر
سایت تبادل لینک رایگان
خرید پستی ارزان
خرید پستی
پرداخت قبض
راهنمای گردشگری
خرید عینک آفتابی
قیمت خودرو
فروشگاه اینترنتی
شارژ مستقیم ایرانسل
خرید ساعت
آپلود عکس
آپلود عکس
آپلود عکس
مرکز فروش لایسنس قانونی و معتبر
بیتکوین
بیت کوین رایگان
خرید پستی
خرید عینک آفتابی
خرید ساعت
شب صدا
علوم انسانی
دانلود مرورگر پرسرعت ۲۰۱۹
خرید پستی
دانلود پایان نامه
دانلود فیلم ایرانی
ــ وبـلاگ نویسی بهـترــ
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نویسندگان
NaFa . (58)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
چهارشنبه 1 خرداد 1398 :: نویسنده : NaFa .
سلام
امروز میخوام یه رازی رو بهت بگم،
رازی که هیچ وقت بهت نگفته بودم،و درستشم همین بود،
چون هیچکسی صحبت از گذشته ی آدمارو تائید نمیکنه،پارسال موقع جدایی یه کوچولو به رازی که تو دلم بود اشاره کردم،حالا نمیدونم متوجه شدی یا نه....
ولی الان میخوام بگم که اون راز چی بود...........
من قبل از تو یه دختری رو دوس داشتم،حدود پنج سال باهم دوست بودیم،اسمش آرزو بود
خیلی دوسش داشتم اما اونم دقیقا کارایی که تو با من کردی رو باهام کرد و ازم جدا شد،خیلی داغون بودمو وقتی تو توی زندگیم اومدی کم کم فراموشش کردم،با داشتن تو انقد خوشحال بودم که آرزو حتی یه ثانیه هم به ذهنم نمیومد....
اینکه چرا الان به فکرش افتادم و یا چرا خواستم درموردش بنویسم،بخاطر این بود که امروز اتفاقی صفحه اینستاگرامشو دیدم،فک کنم تازه با اینستا آشنا شده که پیجشو خصوصی نکرده،البته از خودش عکس نذاشته بود،فقط یه عکس داشت اونم عکس یه پسر بچه بود که لب و چشاش کمی شبیه خودش بود،با دیدن اون عکس ضربان قلبم تندر شد....،
اولین فکری که به ذهنم اومد این بود که حتما عکس پسرشه.......
وقتی کامنتا رو خوندم دیدم اره عکس پسرشه،
یه حال عجیبی اومد سراغم،یه حس غمی که نمیتونم توصیفش کنم،درسته من الان هیچ حسی بهش ندارم ولی چون تو بعد از اون اومدی تو زندگیم و من عاشقت شدم،دیدن همچین صحنه ای باعث شد این به ذهنم بیاد که یه روزی هم اینجوری بچه ی تو رو میبینم.............
اونم مثل تو بهم قول ازدواج داده بود،
من هنوز دانشجو بودمو بابام اونموقع راضی به
ازدواجم نمیشد میگفت کار نداری و هنوز بچه ای،چون ۲۰ سالم بود،من اینو به دختره نگفته بودمو داشتم تمام تلاشمو میکردم که درسمو تموم کنم و کار پیدا کنم تا باهم ازدواج کنیم،خلاصه ترمای آخرم بود که دیدم رفتارش عوض شده و 
کلی اذیتم میکنه،منم همون موقع دنبال کار هم میگشتم و یکی از استادامون قول داده بود جور کنه که من تو دانشگا درسای عملی رو تدریس کنم،و کم کم هم داشت جور میشد،
با رییس دانشگاه صحبت کرده بود اما اون میگفت باید مدرکشو بگیره تا بتونم اجازه بدم تدریس کنه...
خلاصه تو همین روزا بود که هر روز بحث و دعوا را مینداخت و میگفت تو نمیتونی ازدواج کنی،نمیدونم نمیتونی کار پیدا کنی و مدرکت بدرد نمیخوره و از این حرفا،
تا اینکه یه روز رسما گفت من دیگه نمیخوام باهات ادمه بدم و یه دعوای حسابی را انداخت و گوشیشو خاموش کرد،
(ما گوشی نداشتیم و بعدا خریدیم)
همینجوری هر روز و هر ثانیه زنگ میزدم ولی گوشیش خاموش بود...
نمیدونی چه عذابی رو تحمل میکردم،
آخه منی که حتی شده بود بیشتر از ده ساعت تلفنی باهاش حرف میزدم...،یادمه ماه رمضون بود من روزه میگرفتم و اون نمیگرفت،و اونموقع موبایل که نداشتیم مجبور میشدم برم از باجه تلفن زنگ بزنم خونشون،از ساعت ده صبح زنگ میزدم تا ساعت ده-یازده شب باهاش حرف میزدم بعد ساعت یازده شب با درد شدید کمرم و پاهام میرفتم خوابگا افطار میکردم...
فک کن منی که ثانیه به ثانیه وقتمو باهاش گذرونده بودم منی که حسابی وابستش شده بودم 
اینجوری بعد از پنج سال یهو گوشیشو خاموش کنه و....
یه شب،
دو شب،
یه هفته،
دو هفته،
یه ماه،
گوشیش خاموش بود و
دیگه شبا برا آروم کردن خودم قرآن گوش میدادم...
همینجوری گذشت تا بعد از دو ماه گوشیشو روشن کرد...،
زنگ زدم،
تا گفت الو، با شنیدن صداش همینجور شر شر اشک ریختم
گفتم تو بامن چیکار کردی؟
گفت دیگه تموم شده و از این حرفا...
یادمه براش یه سیمکارت خریده بودم،
با شنیدن حرفاش،گفتم باشه من که این دو ماهو اینجوری گذروندم،بقیه عمرمم همینجوری میگذرونم...
بهش گفتم اگه میشه سیمکارتمو پس بده میرم پی کارم،
اینو بهونه کردم تا برا اخرین بار بتونم ببینمش چون میدونستم تصمیمش جدیه وگرنه دوماه گوشی رو خاموش نمیکرد....
باهاش قرار گذاشتم،
اومد سرقرار،
با تموم خونسردی سیمکارتو داد دستمو
بدون خدا حافظی پشت کرد بهم و رفت
داشتم به راه رفتن و دور شدنش نگا میکردم...
حتی سوار خط واحد که شد روشو بگردوند و اصلا نگام نکرد اما من با گریه رفتن و دور شدن اتوبوسم نگا کردم،پونه جان الان حتما میگی من در حقش بدی کرده بودم،ولی دیدی که برا تو چقد خوبی کردم؟به خدایی که میپرستم برا اونم عین تو هر کار که بگی کردم ولی دستم نمک نداشت....
خلاصه رفت و برگشتم خوابگا،
یهو یه چیزی به ذهنم اومد،
چون قبلا امتحان کرده بودم و میدونستم اگه سیمکارت از گوشی حتی خارج هم بشه آخرین تماس ها توی حافظه سیمکارت ذخیره میشه....
سیمکارتو انداختم تو گوشیم و دیدم که پیامک ها و کانتکت ها رو کلا پاک کرده ولی آخرین تماس ها رو سیمکارت مونده،فک کنم فقط یه شماره مونده بود،
اره فقط یه شماره همراه اول تو آخرین تماسش مونده بود
که به سرم زد بهش زنگ بزنم ببینم کیه،اخه شماره ی کل خانوادشو میدونستم و این شماره برام ناشناخته بود،کنجکاو شدم گفتم شاید شماره دوستشه اگه دختر برداشت قط میکنم،اما زنگ که زدم دیدنم یه پسری گوشی رو برداشت،
قطع کردم،
تپش قلب گرفتم شدید،
یکم فک کردم دوباره زنگ زدم گفتم آقا من یه گوشی پیدا کردم،شماره شما توش سیو بود،،
گفت اره من میشنام صاحبشو،
منم گفتم اینو چجوری به صاحبش پس بدم؟
گفت بیار من میدم بهش،باهاش قرار گذاشتمو رفتم پیشش،
وقتی رسیدم سلام احوالپرسی کردم مونده بودم چی بگم آخه من که گوشی پیدا نکرده بودم....
یهو گفتم میتونم بپرسم شما با صاحب گوشی چه نسبتی دارین؟
برگشت گفت نامزدمه....
اینو که گفت تمام وجودم آتیش گرفت،
یکم شک کرد،گفت میشه گوشی رو بدین؟
اخه گوشیی در کار نبود!
مجبور شدم راستشو بگم،با بغض برگشتم گفتم راستشو بخواین من خواستگار آرزو خانوم بودم،برگشت گفت اسمت چیه؟
گفتم فلانی،
گفت اره بهم گفته بود خواستگارش بودی،
ولی اگه تو فقط خواستگار بودی این سیمکارت جریانش چیه؟؟؟!
شروع کرد به گیر دادن،هرچقد گفتم که من فقط در حد یه خواستگار بودم،ول کن نبود میگفت من باید بدونم رابطتتون در چه حدی بوده،آرزو گفته که فقط دو ماه خواستگارش بودی...
انقد حالم خراب شد،کم مونده بود سکته کنم،به پسره گفتم شما دوسش دارین؟هیچی نگفت،کلی عصبانی بود...
منم با اینکه دیدم بهم خیانت کرده اما دلم نیومد چیزی بگم که زندگیش خراب شه،
فقط پرسیدم دوسش دارین..........
دیگه هیچی نگفتم،سرمو انداختم پایین،خودمو بدبخت ترین آدم دنیا میدیدم جلو پسره...
آرزو زندگی منو خراب کرد،ولی من دلم نیومد حرفی بگم که
بینشون اختلاف بیفته،واسه همین مجبور شدم به دروغ
قسم بخورم که اره من فقط در حد خواستگار بودم و همین....
خلاصه دست از سرم برداشت و،برگشتم خوابگا،
به حدی ناراحت بودم که دلم میخواست خودکشی کنم
ولی تو هم میدونی من صبرم خیلی زیاده...
انقد اونلحظه احساس بدبختی میکردم که با هیچ چیزی دلم آروم نمیگرفت،اینم بگم من خیلی حواسم بود که اشتباهی ازم سر نزنه و آبروی دختریو نبرم واسه همین اون دو ماه که گوشیشو خاموش کرده بود با این که شماره ی خونشونو میدونستم ولی هیچ وقت زنگ نزدم به خونشون که مبادا باباش بهش بدبین بشه،اما اینبار از شدت ناراحتیم مجبور شدم زنگ بزنم خونشون،چون هنوز گوشیش خاموش بود و منم داشتم روانی میشدم،آخرش زنگ زدم خونشون و مامانش گوشی رو برداشت
احوالپرسی کردمو گفتم میشه گوشی رو بدین به آرزو خانوم؟
برگشت با تعجب گفت شما؟؟؟؟؟ گفتم من فلانی هستم
شناخت،گویا آرزو قبلا درمورد من بهش گفته بود،
با احترام باهام صحبت کرد،فک نمیگردم باهام اینجوری صحبت کنه گفتم الان فحش میده و... ولی هیچ وقت یادم نمیره چقد با محبت و با احترام صحبت میکرد...
شدید بغضم گرفته بودو کم مونده بود گریه کنم ولی به زور جلو خودمو گرفتم و با احترام گفتم مادر چرا آرزو خانوم میخواست ازدواج کنه به من نمیگفت؟من انقد بی فرهنگ بودم که اگه میخواست بگه بیام آبرو ریزی کنم؟
خندید گفت ازدواج؟!
چه ازدواجی؟!
منم اسم همون پسرو گفتم،
گفت اره خواستگارشه ولی هنوز ازدواج نکردن که،
با این حرفش دلم آروم گرفت،دلم میخواست گریه کنمو و التماسش کنم بگم نزارید آرزو با اون آدم ازدواج کنه ولی به زور خودمو کنترل کردم که یه وقت گریه نکنم که مادرش بگه چقد آدم ضعیفیه....
با صدای لرزون گفتم اجازه میدین چن کلمه با ارزو خانم صحبت کنم؟کار دارم،
خندید و گفت باشه اشکالی نداره
ارزو حرفای مارو نشنیده بود،نمیدونم کجا بود،
مامانش صداش کرد،اومد گوشی رو که برداشت تا گفتم الو
زد زیر گریه،فک کرده بود زنگ زدم چرت و پرت بگم تا پیش مامانش آبروشو ببرم،با صدای لرزون گفت برا چی اینجا زنگ زدی؟چن تا فحش داد و گوشی رو قطع کرد...
بعد نیم ساعت دیدم از خونشون زنگ زدن،گوشی رو که برداشتم دیدم آرزو خودشه،اما اینبار حس کردم خوشحاله،چون فک کنم با مامانش صحبت کرده بود و فهمیده بود حرف خاصی نگفتم،
یکم حرف زد،حرفای عجیب غریب،
حرفایی که بوی جدایی داشت
یه جوری فهموند که منو دیگه دوس نداره و بهتره دیگه پیگیرش نشم،
منم دیدم اینجوریه،دیدم دلش پیش اون پسره گیره،
دیگه نا امید شدم و ازش خدا حافظی کردم.
به تک تک آیه های قرآن هرچی نوشتم عین واقعیت بود
من آبروشو نبردم،به من خیانت کرد
حتی اون آدمی که بخاطرش به من خیانت کرد رو دیدم،میتونستم با یه جمله تمام زندگیشو آتیش بزنم ولی هیچی نگفتم و با چشمای گریون سرمو بالا گرفتم و به خدای خودم گفتم،هرچی تو بخوای......
مدرکمو گرفتمو استادم میخواست کارای تدریس تو دانشگاه رو برام اوکی کنه که بهش گفتم دیگه نمیتونم بیام دانشگا چون مادرم مریضه و نمیتونم تنهاش بزارم،درحالی که ارومیه برام جهنم شده بود و برا فرار از این جهنم مجبور شدم بخاطر آرزو از همچین موقعیت خوبی دست بکشم،
خلاصه الان عکس پسرشو دیدم،
انگار اون خوشبخت شده و من هنوز غرق بدبختیم....
آره پونه خانوم،
تو هم به من خیانت کردی ولی بهت هیچی نگفتم،
یادته توی تلگرام به پسره چه جون جونی میگفتی و
اینور به من با اعصبانیت میگفتی پیغام نده امروز حوصله ندارم؟
من ادمایی مثل تو و ارزو رو از دست دادم،
درسته خودم نابود شدم،عین پیر مرد ۸۰ ساله شدم
ولی بهتون خیانت نکردم،
تا میتونستم در حقتون خوبی کردم،
براتون خرج کردم،
تمام داشته هامو به پاتون ریختم
عوضش نابودم کردین،
من دلم خیلی بزرگ بود که آبروی کسی رو نبردم،
من دلم خیلی بزرگ بود که بخاطرت پا شدم اومدم تهران کار کنم،
من دلم خیلی بزرگ بود که خواستگار قبلیت اومد عکساتو بهم نشون داد و کلی چرت و پرت گفت اما اومدم زنگ زدم گفتم پونه نترسی،من پناهتم،تنهات نمیزارم فقط راستشو بگو.....؟
من ذاتم اینجوریه،
درسته خانوادت شغل پدرمو بهونه کرد و به قول خودت
تو رو بهم نداد،
ولی پدر من نون حلال در آورده بود،
به من نون حلال داده بود،
که الان آبروی کسی رو نبرم،
بهش حق انتخاب بدم،تا با کمال آرامش هر مردی رو
خواست برا آینده ش انتخاب کنه،
آره پونه خانوم با آرامش پیش مردت زندگی کن،یه روزی هم بچه ی تو رو ببینم...
پونه خانوم دستاتو از من پشتت قایم کن و تو چشمای خشکیده م زل بزن بگو اگه مامانمم بخواد دیگه من نمیخوام،چون بهت سرد شدم،بهت حسی ندارم...
میخواستم بعد از دو سه سال رمزای وبلاگو حذف کنم
ولی با دیدن عکس پسر آرزو به حدی بهم ریختم
که همین امروز رمزارو پاک کردم.
پاک کردم بخونی ببینی چی کشیدم و میکشم،
اره پونه خانوم،من آدمایی مثل شمارو از دس دادم
و شما ادمی مث منو!
به تک تک آیه های قرآن همه ی چیزایی که خوندی عین واقعیته و یه کلمه توش دروغ نیست.
پسر ندیدی که ببینی با خیانت کردن دختر چه بلایی سرش میارن....
ولی من خیانت شما رو هم دیدم و بهتون رحم کردم،
اما شما ذره ای به من رحم نکردین و به این حال و روز 
انداختین.














نوع مطلب :
برچسب ها :
دوشنبه 30 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : NaFa .

به تو فكر می كنم
و قدم میزنم در پیاده رو های دلتنگی
و تنهایی را بین دوچشمم
قسمت میكنم
گاه تورا می بینم؛
گاه خاطراتم را كه در كف پیاده رو جان می دهند...





نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 28 اردیبهشت 1398 :: نویسنده : NaFa .
سلام
خیلی با خودم کلنجار رفتم که دیگه چیزی اینجا ننویسم اما
آخه آروم نمیشم،مجبورم یجوری خودمو آروم کنم...
انگار مریض شدم،مریضی که دستش از هر کس و
هرچیزی کوتاس و تنها چیزی که یه ذره آرومش میکنه نوشتنه...،نمیدوم شاید یه روزی بخونی و مسخره م کنی
شایدم گریه کنی از اینکه زندگیم چقدر با زجر گذشته...
روزای عادی یکم دلم آرومه اما وقتایی که به خوابم میای
انقد پریشون میشم....
آخه تو که رفتی،تو که حتی اسمم یادت نمیاد برا چی به خوابم میای؟
خیلی بیتابم،خیلی
تو حالت خوبه معلومه،داری پروفایلت عکس میزاری....
عکستو که نگا میکنم،یه آدم معمولی رو میبینم
مطمینم برا غریبه ها معمولی تر هم هست...
ادمی که شاید برا هرکسی انقد مهم نباشه که بخاطرش بیاد
چیزی بنویسه یا کاری کنه برا من انقد مهمه که حتی 
با اینکه گذاشته رفته وقتمو صرفش میکنم....
دیدن عکست آرومم نمیکنه،چون من دلتنگ وجودتم
دلتنگ بودنت،
آخه یادمه وقتی از هم دور بودیم،حدود چند ماه
فک کنم ۷-۸ ماه بود ندیده بودمت،اما میتونستم تحمل کنم،حتی با ندیدنت هم دلم آروم بود چون میدونستم پونه ی منی،چون میدونستم منو میخوای،
اما الان،ثانیه به ثانیه م داره با حسرت میگذره
چون دیگه نیستی،
خوابم که میای بدتر میشه حالم
چون بیدار که میشم میبینم نیستی............
خواب دیدم تو یه خونه ای که زمان بچگیم زیاد کنارش بازی
میکردم بودی،یادمه بچه که بودم کنار اون خونه همیشه یه کندوی خالی میزاشتن،توی خواب اون کندو رو باز کردم
دیدم توش یه کم عسل هستش،یه تیکه با مومش برداشتمو خواستم برم دیدم تو داری از پنجره نگاه میکنی....
دوستتم کنارت بود،
داشتی منو بهش نشون میدادی و نمیدونم چی بهش میگفتی،تو رو که دیدم حتی توی خواب حالم بد شد
جوری که وقتی بیدار شدم دیدم مژه هام خیسه....
تو خواب دلم میخواست زنگ بزنم صداتو بشنوم
اما طبق معمول،میدونستم زنگ بزنم جوابمو نمیدی
یا ممکنه چیزی بگی که تمام وجودمو غصه بگیره،
تو همین فکرا بودم که از خواب بیدار شدمو
الان مث همیشه دارم از بیتابی میمیرم
خیلی حالم بد شده خیلی
چاره ای ندارم جز اینکه تحمل کنم...
دستم از همه چی و همه جا کوتاس،
دلم میخواست فقط یه لحظه دستتو بزارم رو چشمام....
اخه انقد گریه کردم برات...،
آخه انقد باهاشون انتظارتو کشیدم....،هم زمان بودنت، هم مث الان زمان نبودنت.....
تنها قسمتی از منه که خیلی
بخاطرت زجر کشیدن
با دستات اشکاشونو پاک کنی،
فقط همین یه کارت میتونه
تمام غصه هامو از یادم ببره.....
همین یه کار باعث میشه دیگه لز دستت دلخور نباشم
هی....
با اینکه میدونم اگه خودت نمیخواستی هیچ وقت نمیرفتی
اما دلم میخواست یه بار بتونم با مامانت حرف بزنم
بهش بگم چرا نزاشتین ما ازدواج کنیم؟
من که دخترتونو قد چشام دوس داشتم....






نوع مطلب :
برچسب ها :


( کل صفحات : 20 )    ...   2   3   4   5   6   7   8   ...