تبلیغات
کوچه ی بینام
کوچه ی بینام
درباره وبلاگ


.
پشت حصار تنهایی ام
پیچکی روییده
یادگاری از دوست
برای سال های دلتنگی...
.
.
.
مدیر وبلاگ : NaFa .



صفحات جانبی
بیت کوین ثروت

پیوندهای روزانه
فروشگاه ایران5040
فروش ساعت مچی
دانلود آهنگ های جدید | ضربان موزیک
ثبت آگهی
دارالترجمه رسمی
آشپزخانه صنعتی
سقف متحرک
تجهیزات آزمایشگاهی
طراحی رستوران
دارالترجمه رسمی
طراحی نما
ساخت وبلاگ
تبادل هوشمند
تبادل اکسیف
اینم تبادل
وبلاگدهی
تبادل لینک رایگان
تبادل لینک سه طرفه
تبادل لینک
تبلیغات رایگان
تبادل لینک با پیج رنک 5
گلدسته
طراحی سایت اندروید
معرفی سایت
تبادل لینک رایگان|هوشمند
سیستم تبادل لینک رایگان
پارتیشن و مبلمان اداری
تبادل لینک قناس
استاربینو
متن آهنگ
هوادار موزیک
آپلود عکس
بی باک موزیک
دایرکتوری تبادل لینک رایگان
تبادل لینک
تبادل شونصد طرفه
تبادل لینک رایگان
خرید بک لینک قوی
تبادل لینک
طراحی وب
سیستم تبلیغات کلیکی بنری
دانلود آهنگ های جدید
تبادل لینک اتوماتیک
دانلود آهنگ شاد
دانلود آهنگ جدید
تبادل لینک
لاگر
سایت تبادل لینک رایگان
خرید پستی ارزان
خرید پستی
پرداخت قبض
راهنمای گردشگری
خرید عینک آفتابی
قیمت خودرو
فروشگاه اینترنتی
شارژ مستقیم ایرانسل
خرید ساعت
آپلود عکس
آپلود عکس
آپلود عکس
مرکز فروش لایسنس قانونی و معتبر
بیتکوین
بیت کوین رایگان
خرید پستی
خرید عینک آفتابی
خرید ساعت
شب صدا
علوم انسانی
دانلود مرورگر پرسرعت ۲۰۱۹
خرید پستی
دانلود پایان نامه
دانلود فیلم ایرانی
ــ وبـلاگ نویسی بهـترــ
همه پیوندهای روزانه
ارسال پیوند روزانه

نویسندگان
NaFa . (60)

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :


 
یکشنبه 26 خرداد 1398 :: نویسنده : NaFa .
از دست دلم دیونه شدم...
دست از سرم بر نمیداره،
اگه بدونی قلبم و مغزم چه جنگی واسه خودشون را انداختن؟!
قلبم مجبورم میکنه به نوشتن
مغزم میگه ننویس،
برا چی مینویسی؟برا کی مینویسی؟
قلبم یاد خاطرات خوب میفته،
مغزم خاطرت بدو یادم میاره...
آخرش این مغزمه که از پا در میاد...
تعجبم نمیکنم چون از بچگی خودم احساسی بودنمو درک میکردم...
یادمه ۵-۶ سالم بود
من و خواهرم که ازم یه سال کوچیکتره 
باهم میرفتیم خونه داییم،زن داییم خواهرش خونه ی اونا زندگی میکرد
یه دختر تقریبا ۲۲-۲۳ ساله بود،موهای بور و بلند و چهره ی زیبایی داشت،وقتی منو خواهرم از در میرفتیم داخل بدو بدو میومد خواهرمو بغل میکرد میرفت کنار حوض می نشست و کلی قربون صدقش میرفت،خواهرم چشاش عسلی و مث خودش تقریبا موهای بلند ولی خرمایی رنگ داشت،اونو بغل میکرد،نازش میکرد و ساعتها باهاش حرف میزد...،منم از یه گوشه باغچه نگاشون میکردم و یه جورایی حسودیم میشد
از اینکه بغلش میکرد،از اینکه نازش میکرد،از اینکه بوسش میکرد...
اما منو انگار اصلا نمیدید....
دلم میگرفت و برا خودم مشغول میشدم خاک بازی،ولی همش دلم پیش اونا بود....
الان درسته بزرگ شدم ولی انگار همون پسر بچه ی کوچیکم که دلش میخواست یه بار بغلش کنن...
بعد مدتها کسی رو پیدا کرده بودم که دوسم داشت،بغلم میکرد، بغلشو با دنیا عوض نمیکردم،سرمو میزاشتم رو پاش نازم میکرد،دستمو بوس میکرد...
هر کاری میکردم تا از پیشم نره،هر کاری که از دستم بر میومد...
اما یهو منو از بغلش انداخت دور...
جوری که ۵ سالگیم یادم بیفته و همون حس تمام وجودمو بگیره
حس اینکه الان یکی دیگه تو بغلشه...
حس اینکه یکی دیگه رو ناز میکنه...
حس اینکه یکی دیگه رو میبوسه...
حس اینکه حرف زدن و مهربونیاش مال یکی دیگه شده....
هیچکی نمیتونه مث من از ته دل دردشو حس کنه،
چون ۵ سالگیم عین فیلم جلو چشممه....








نوع مطلب :
برچسب ها :
چهارشنبه 22 خرداد 1398 :: نویسنده : NaFa .
چقد بلاتکلیفی بده...
از یه طرفی دلم میخواد تنها باشم
از یه طرفم همش دلتنگ میشم
اصلا نمیدونم برا چی یا برا کی دلم تنگه...
دیشب داشتم خواب میدیدم
یه خواب ترسناک
یهو بیدار شدم،تنها بودم
نمیدونم چرا با اینکه بیدار شده بودم هنوز میترسیدم
داشتم به خودم میگفتم من تنهایی چجوری زندگی کنم
الان دارم از ترس می میرم...
ینی باید بعد از این اینجوری زندگی کنم؟!
من تنهایی رو دوس نداشتم
ولی مجبورم دیگه اینجور زندگی کردنو قبول کنم
هی....
این روزا به سختی داره میگذره...
انقد غم و غصه ریخته رو سرم که گاهی فک میکنم اصلا برا چی زنده م...
بیرون که میرم ادمایی رو میبینم که محتاج یه لقمه نونن،به خودم میگم من که کسی رو ندارم لاقل به اینا کمک کنم....
کمک کردن به آدما رو دوس دارم ولی گاهی فک میکنم که من تو این دنیام که دیگران راحت زندگی کنن....
خودم اصلا آرامش ندارم،
یه بارم نشده یکی دست خودمو بگیره،
نمیگم همشو ولی فقط یکی از غمامو از رو دوشم برداره...
اونروز حالم زیاد خوب نبود
پا شدم رفتم دکتر
خانم دکتر خواست فشارمو کنترل کنه...
رو صندلی کناریش نشستم،تقریبا نیم متری با میزش فاصله داشت بهم گفت مچتو بزار رو میز،وقتی گذاشتم فشار سنجو وصل کرد بازوم...
کارش که تموم شد خواست ضربان قلبمو کنترل کنه،
انگشتشو گذاشت روی رگ دستم
نمیدونم چرا دستم شدید شروع کرد به لرزیدن
بدجور بغضم گرفت
خودم قشنگ لرزش دستمو میدیدم
انقد این مدتو تنهایی غصه خورده بودم
وقتی نبضمو گرفت دلم نمیخواست دستشو از رو مچم  برداره....
قلبا داشتم گریه میکردم ولی چشمام هیچ چیزی رو مشخص نمیکرد،فقط لرزش دستم بود...
توی یه لحظه کلی خاطره از ذهنم رد شد....
دلم تنگه
نمیدونم برا کی یا برا چی
کاش یکی بود درکم میکرد
مهربونیام،خوبیام واسش اهمیت داشت
دستشو میگرفتمو میزاشتم روی سینم
همونجوری که دستش رو سینمه خوابم میبرد،
خیلی وقته که نمیتونم راحت بخوابم....










نوع مطلب :
برچسب ها :
شنبه 18 خرداد 1398 :: نویسنده : NaFa .





نوع مطلب :
برچسب ها :


( کل صفحات : 20 )    1   2   3   4   5   6   7   ...